تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني

 

                              تيشتر

خيابان ويلا پر از اسطوره شد ، آنگاه كه با خدايار پيرامون مسئله مهمي به شور و مشورت پرداختيم ، ماجرا به زادگاه خدايار (روستاي اثر آباد) باز مي گردد ، اتفاقي كه اين روزها ورد زبان كوچك و بزرگ آنجاست .

 

من اهل خرافات نبوده و نيستم ، اما معتقدم گاهي ادراك آدمي پاسخگوي برخي اتفاقات نيست ، در چند روز گذشته عده اي از اهالي در بامداد بر فراز آتشكده زناني را ديده اند كه دايره زنگي مي نوازند و با مشاهده اهالي از نظر محو مي شوند .

 

 ماجرا را از شاهدين جستجو كردم و تمامي نشانه هايي كه عنوان نمودند مشابه بود ، منوچهر كه يك كشاورز ساكن اثر آباد است روايت كرد: وقتي صبح گاه از خانه بيرون شده و در كوچه به جانب صحرا مي رفته صداي دايره زنگي او را كنجكاو مي كند. پس رد صدا را گرفته به آتشكده مي رسد و بر فراز بام زناني را مي بيند كه گرداگرد گنبد آتشگاه ( مخزن آتش ) مي چرخند و مي نوازند و مي خوانند . منوچهر مدعي است وقتي به آنان خيره شدم جز زيبايي و نور نديدم ، زناني با گيس بلند و دامن هايي پر چين ، يكي دايره مي نوازد و ديگران از پي او مي آيند و مي خوانند. آنها با ديدن منوچهر ناگهان محو شده اند ...

 

رستم كه او نيز يك كشاورز است ادعا مي كند با صداي دايره زنگي از خواب بر مي خيزد و به كوچه مي آيد ، او نيز بر فراز آتشكده همين منظره را مشاهده كرده و محو شدن اين زنان را ياد آور مي شود . آخرين كسي كه اين صحنه را مشاهده نموده است پيرزني از اهالي اثر آباد است كه چون هر روز به آتشكده رفته تا دعاي روزانه بخواند ، او مي گويد وقتي در حال نيايش بوده ، آواي گنگي كه با دايره زنگي همراه بوده باعث مي شود به بيرون رفته و در كوچه متوجه زنان مي شود ، پيرزن چنان محو زيبايي آنان مي شود كه آثار اين شگفتي هنوز بر چهره اش پيداست ...

 

حل اين معما براي من و خدايار خيلي سخت به نظر مي رسد و شايد خواننده اين مقاله چنين تصوري را داشته باشد كه آنان دچار وهم شده اند ، دقيقا همان نگاهي كه سابق بر اين خودم به اتفاقات عجيب و متافيزيك اين روستا داشتم . اما ديدن برخي اتفاقات ايمانم را كمي دگرگون كرد، من بارها و به دلايل مختلفي به (اثر آباد) سفر داشتم ، در آخرين ساخته ام فيلم مستند "تيشتر" فهميدم هر چه از اين روستا مي گويند واقعيتي است غير قابل انكار ...

 

من در فيلم تيشتر نياز به طوفان و گردباد داشتم ، و همانطور كه مي دانيم براي پروژه هاي سينمايي نيز امكان ساخت باد و طوفان وجود ندارد چه رسد به يك فيلم مستند ، آنهم با سرمايه اندك چند مليوني . وقتي در انديشه پيدا كردن ترفندي براي ايجاد گرد و خاك و طوفان بودم خدايار با آن پيشنهاد عجيب، همه چيز را دگرگون كرد . او به من پيشنهاد داد تا در روز "تيرگان" در روستاي اثر آباد حاظر شويم ، چرا كه در زمان معيني در اين روز باد وزيدن مي گيرد ، دقايقي بعد طوفان خاك ، آنگاه رعد و برق و قيل و قال آسمان ، سپس باران و بوران و دوباره پهنه آسمان آبي شده و ابرها به كناري مي روند و رنگين كمان به همه مي خندد . در آن لحظه همه چيز براي من طنز و خنده دار به نظر مي رسيد و من بيشتر محو زبان شيوا ي خدايار شدم تا ماجراي كاملا تخيلي كه تنها مي توانست در استوديو هاي هاليوودي شكل بگيرد …

 

با وجود آن كه هيچ باوري نسبت به مسئله نداشتم به اثر آباد رفتيم ، روستايي با هواي گرم و سوزان ، و آسماني كه حتي لكه اي ابر هم در آن پيدا نبود ، خدايار اما مدام به من لبخند مي زد و مرا به داشتن كمي ايمان تشويق مي كرد . ما نا اميد و مايوس در گوشه و كنار روستا مي گشتيم در حالي كه دوربين آماده ضبط و بازيگرم ساعتها در آن لباس پشمينه گرم به سر مي برد. نشاني از مهرباني آسمان در كار نبود ، مينا كه از شدت گرما كمي كسل و عصبي بود خواست تا به اين بازي پايان دهيم ، همچنين ساير عوامل فيلم از شدت گرما به ستوه آمده بودند ، كمي با خود خلوت كرده و تصميم نهايي را گرفتم و از بچه ها خواستم وسايل را جمع و آماده رفتن باشند ...

 

                      تيشتر

 

يادم مي آيد همه سوار بر اتوبوس بودند و من با خدايار خداحافظي كرده و به جانب اتوبوس گام برداشتم ، هنوز به ماشين نرسيده بودم كه بادي خنك بر چهره ام وزيد ، بادي كه طراوت و سر خوشي مي بخشيد . نگاهم به بي كرانگي افق افتاد توده اي ابر در خود مي پيچيد ، مي لوليد و به پيش مي آمد. به خدايار نگريستم ، لبخند مي زد ، در اين لحظه رعد و برق گرفت ، از بچه ها خواستم پياده شده و صحنه را آماده كنند ...

 

چند دقيقه بعد ابر سياه بر روستا سايه افكند، غرش آسمان ، رگبار بي وقفه ، دانه هاي درشت باران ، وحشت بي اندازه گوهر ، ترس من از تاريكي روز ، كنده شدن درختان از ريشه ، خراب شدن ديوارهاي كوچه باغ . سوما با وحشت نقش ايفا مي نمود ، احمد آيه الكرسي و سروش اوستا مي خواند ، در نهايت باران ملايم و ملايم تر شد و رفته رفته ابرها به كناري خزيدند و آفتاب بر آمد، در سمت ديگر آسمان نيز رنگين كمان خود را عرضه كرد و همه انگار فيلمي بود كه از مقابل چشمانمان گذشت ، متاسفانه خيلي از پلانها بر اثر گرد و خاك دچار ريختگي شد و  دوربين نيز در پاره اي از موارد از كار افتاد اما توانستم بخش چشمگيري از اين واقعه را ضبط كنم ...

 

بخشي هايي از فيلم تيشتر كه در اثر آباد ضبط شده است

 

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

   

 

+   حسن نقاشي   | 

 

                        محمد رضا عربشاهي در فيلم زاووش

سينماي نيمه حرفه اي را با دو اثر داستاني زاووش و ژنرال يحيي آغاز نمودم. فيلم هايي كه با حمايت محمد آفريده و منصور صفايي ساخته شد ، زاووش داستان دختر و پسري است كه تلاش دارند خود را به چشمه زندگاني (زاووش) برسانند و باران را به روستاي خشكيده آورده تا عشق دوباره در دلها خانه كند و ...

 

ژنرال يحيي اما روايت زندگي يك كارگر ساده راه آهن است كه در آستانه پيري به ياد مي آورد آرزوهاي بسياري داشته و دارد . ژنرال يحيي باور من است نسبت به آرزوهايي كه رسيدن و دست يابي به آن بعد از گذشت زمان غير ممكن مي شود و...

 

در اين دو اثر دوست و همراه عزيزم "محمد رضا عربشاهي" بازيگر مطرح يزدي ايفاي نقش كرده است . متاسفانه محمد رضا چند سالي است كه به دليل كسالت و ناخوشي از فعاليت هاي هنري دور مانده است ، چندي پيش در جشنواره فيلم كوتاه يزد از فعاليت هاي ايشان تقدير شد و در نامه اي كه دوست عزيزم احمد صراف به نمايندگي از من در مراسم پاياني جشنواره خواند ، از زحمات رضا عربشاهي سپاسگذاري نمودم . بي شك موفقيت هر دو فيلم را مديون بازي عميق و احساسي محمد رضا عربشاهي بودم ، براي وي آرزوي سلامتي و تندرستي دارم .

 

بخشهايي از فيلم زاووش

 

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

  گزارش اين فستيوال را در وبلاگ احمد صراف بخوانيد

 

 

+   حسن نقاشي  

 

                                         

"در آن صحرا شخصي را ديدم كه مي آمد . چون در او بنگريستم محاسن و رنگ روي او سرخ بود ، پنداشتم كه جوانست ، گفتم اي جوان از كجا مي آيي ؟

گفت اي فرزند ، اين خطاب به خطاست ، من اولين فرزند آفرينشم ..."

(شيخ اشراق)

 

"گفتم: اي پير چه كنم تا رنج زندگي بر من سهل بود ؟ گفت:چشمه زندگاني به دست آور ... گفتم : اين چشمه زندگاني كجاست ؟ گفت : در ظلمات ... گفتم : راه از كدام جانبست ؟ گفت : از هر طرف كه روي ... گفتم : نشان ظلمات چيست ؟ گفت: سياهي و مدعي چشمه زندگاني در تاريكي بسيار سرگرداني بكشد ، اگر اهل آن چشمه بود عاقبت بعد از تاريكي روشنايي بيند ، هر كه معني حقيقت يافت بدان چشمه رسد ..."

(شيخ اشراق)

 

 
 

“In The Garden of Souls

از آلبوم Vas

با صداي Azam Ali

                                         2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

 

 

+   حسن نقاشي   | 

 

                                        

" منم كوروش ، شاه جهان ، شاه دادگر ،شاه چهار گوشه جهان .

ويراني قلب مرا تكان داد، پس آباد كردم.

، من برده داري را بر انداختم ، من براي صلح كوشيدم ، فرمان دادم مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند، براي هميشه ..."

 

روز گذشته فرصتي شد تا در افتتاح نمايشگاه نقاشي دوست عزيزم محمدصالحي زاده با عنوان "حمايت از تنگه بلاغي ودشت پاسارگاد" حضور يابم . اين نمايشگاه را كميسيون ملي يونسكو با حمايت كميته بين المللي نجات پاسارگاد (خانم شكوه ميرزادگي( برگزار مي كند .

در شرايطي كه آبگيري سد سيوند خطرات بسياري را متوجه محيط باستاني پاسارگاد و مقبره كورش شاه كرده ، شايسته است تا با حضور در اين رويداد فرهنگي نگراني خود را ابراز داريم.

آدرس : تهران ، بلوار ميرداماد ، خيابان حصاري (رازان جنوبي) خيابان يكم ، شماره 17 كميسيون ملي يونسكو. از 8 تا 11 خرداد ماه 1386

 

                                    

                                     

 

+   حسن نقاشي