تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني

 

                                     

به سپيده دم چيزي نمانده بود همين طور تا قله و قاف ، به آسمان نگريستم ، كهكشان سفيد و يكدست در پس كوه جايي كه ديگر نگاه آن را در نمي يافت گم مي شد ، باد صبحگاهي هوش از سر مي برد ، اينجا چه دور است از قيل و قال جهان ، هنوز مرغ شب هيهات مي كند ...

 

با شوق تمام راه را پيش مي روم ، سپيده دم كوير رويايي ست ، خورشيد از كف شوره زار بر مي خيزد و به جانب بالا پر مي كشد ، نياكان ما در اين زمان زيبا نماز و نيايش به جا مي آوردند ، اوشس دختر آسمان در ارابه اش صبح را به جهان هديه مي كند ، او در اين مسير با ديو خواب يعني بوشاسب به پيكار مي نشيند ، و به زائران سحر خيز خود پاداش مي بخشد ، من اما هيچ پاداشي نمي خواهم ، فقط خواهان ثبت آن لحظه ام كه خورشيد (همان ارابه اوشس) از دل صاف و يكدست كوير بر عرش آسمان مي ايستد .

 

به قله مي رسم ، يزد از دور پيداست ، سكوت دلنشين و نسيم خنك صبحگاهي مرا سر مست مي كند ، دوربين و سه پايه را آماده مي كنم و افق را نشانه مي روم . در انتظار طلوع و ظهور اوشس مي مانم ، در اين فاصله به ستاره هاي كوچك و بزرگ مي نگرم ، شبهاي كوير هم ديدني است ، شب هاي يزد ، شهداد و ماهان زيبايي وصف ناپذيري دارد.  

 

بر فراز قله دراز مي كشم ، سردي سنگ تا عمق وجودم مي دود ، هميشه در اين مواقع تخيلم بيدار مي شود ، با خود فكر مي كنم ، اگر در اين قاف كه من هستم سيمرغ آشيان داشت ، پري از او مي ربودم تا به وقت خود آن را دود كنم و سيمرغ بر من ظاهر شود ، و خواسته هايم را اجابت كند ، باز به شيخ اشراق مي رسم و حكايت صفير سيمرغ كه مي فرمايد :

" هر كه پري از سيمرغ بر پهلوي راست بندد ، بر آتش بگذرد و از حريق ايمن باشد . و نسيم صبا از نفس اوست ، از براي اين عاشقان راز دل و اسرار ضماير با او گويند . و اين كلمات كه متحرر مي شود نفثه مصدورست و چيزي مختصر از آن و نداي او ... "

 

ماجراي علاقه من به سيمرغ از كي و كجا آغاز شد به خوبي نمي دانم ، اما در همان روزهايي كه در جستجوي نقوش اساطيري پرنده در معماري كوير بودم به اعجاز نقش اين مرغ پي بردم ، سيمرغ شاهد و ناظر بر تمامي رفتارهاي انساني است ، در نقشي او را بر فراز درخت زندگاني ديدم ، در نقشي ديگر با اژدها در آميخته و او را مي بلعد ، جايي ديدم كه مرغي ديگر را از هم دريده . در نقشي بر فراز خورشيد ايستاده ، و ماه در آغوش دارد .

 

چشم فرو مي بندم ، صداي كوهستان و باد رهگذر آواي سيمرغ را در ذهن تداعي مي كند ، انگار سيمرغ بر فراز من بال مي زند ، چه لحظه پاكي، اي كاش هميشه ثانيه ها به همين صورت مي گذشت ...

 

با صدايي بيدار مي شوم ، نيمروز است ، باز هم چون سه روز گذشته وقتي به قله مي رسم تا از بر آمدن خورشيد تصوير تهيه كنم ، خواب و رويا به سراغم مي آيد و لحظه طلوع را از دست مي دهم . آفتاب دلنشني بر كوهستان مي تابد ، دوربين و ساير وسايل را جمع و عزم بازگشت دارم ، با اميد اين كه فردا باز گردم و از طلوع خورشيد تصوير بگيرم. بي شك اين بار تهيه كننده محترم مرا باز خواست مي كند .

 

به کار سیزیف وار خود مي خندم . سیزیف مورد نفرين خدايان واقع شد و هر روز سنگي را به قله كوه مي كشيد و در آخرين گام ناتوان مي گشت و سنگ به پايين مي غلتيد و او باز تلاش خود را ادامه مي داد ، اين كار سيزيف تا پايان جهان ادامه دارد ، و او هرگز موفق نمي شود تا سنگ را بر فراز قله قرار دهد ، من نيز چنينم ؟!

 

+   حسن نقاشي   | 

 

 

گزارش ايسنا از نشست مستند سازان سينماي ايران (بخش اول)

گزارش ايسنا از نشست مستند سازان سينماي ايران (بخش دوم)

 

 

+   حسن نقاشي  

 

                                         

 

وقتي كتاب مقدس هند باستان يا همان ريگ ودا را ورق مي زني به مجموعه اي از سرودهاي مقدس بر مي خوري كه شاعران ودايي (ريشي ها) در ستايش و پاسداشت خدايان خود سروده اند ، اين كتاب تنها متن مقدسي محسوب مي شود كه با اوستا  نزديكي دارد و گويي ريشه هر دو يكي است . اما اين نگاه شاعرانه و ظريف به ناگاه دستخوش تغيير مي شود و در بخشي از آن ، لحن تند و زننده ، نفرين و سركوب بر زيبايي لطيف و اوصاف فرا انساني آن چيره مي شود ، به راستي چرا و به چه دليل در مكتوبات قدسي ناگاه اتفاقي اين چنين رخ مي دهد ؟

 

در ريگ ودا از دسيو و پيروانش (دسيو ها) ياد مي شود ، و لعن و نفرين صاحبان عرش بر او سر ريز مي شود ، عابدان ودايي از خدايان خود مي خواهند تا در نابودي او تعجيل و پيش از آنكه اتفاق شومي يا شومي اتفاقي كه او رهبري كرده دامنگير زمين و آسمان شود او را هلاك سازند. ايندرا ( خداي خدايان) و آتر (خداي آتش) در سركوب او بيش از ساير خديان نقش دارند .

 

دسيو كيست ؟

 

در دانشگاه مبحثي داشتيم پيرامون تاريخ نمايش ايران ، منظور همان بخشي از تاريخ مكتوب است كه روايت درام گونه دارد . يادگار زريران يكي از همين داستانهاي نمايشي است كه به جرات مي توان آن را  سوگواره پارسي ناميد . داستان از پذيرفته شدن دين زرتشت توسط گشتاسب شاه ايراني آغاز مي شود . ارجاسب پادشاه توران كه گشتاسب را از دين نياكان روگردان مي بيند او را مورد نكوهش قرار داده و از گشتاسب مي خواهد يا از دين نو دست كشيده و به آيين نياكان باز گردد و يا جنگ را بپذيرد . گشتاسب جنگ را مي پذيرد و با وجود كشته شدن بسياري از خاندانش، ارجاسب را نابود كرده و آنگاه به ترويج دين زرتشت مي پردازد . زرتشت بر هم زننده نظم تلقي مي شد چرا كه او با آييني نو كه اتفاقا انساني و برجسته است ظهور مي كند و سعي در چيرگي بر تفكر مرسوم آن زمان و همچنين مبارزه جدي با انديشه هاي خرافي و قرباني هاي آنچناني دارد . زرتشت نه تنها بيدار كننده ملت خود از خواب غفلت كه در هزاره هايي بعد سر لوحه منش انسان هاي بزرگ مي شود . اما او به دليل تخريب جايگاه نظام چند خدايي مستوجب گناه و خشم و انتقام خدايان مي شود. كاهنان كه همواره زبان ناطق خدايان بودند نارضايتي ايشان را به پيروان رسانيده و در صدد چاره بر آمدند . در همين ادوار است كه ريشي هاي ودايي با انديشه هاي زرتشت آشنا و تاثيرات آن را در جامعه احساس مي كنند . آنان زرتشت را ياغي و دشمن خدايان يا همان "دسيو" مي پندارند و خداي يكتاي او ( اهورا ) را سر چشمه بدي و فساد جلوه مي دهند .

 

دسيو از ريشه دسو به معناي نور و روشنايي مي باشد و از آنجا كه يكي از معاني نام زرتشت ستاره درخشان است انتظار مي رود كه واژه به كاربرده شده يكي از نام هاي مستعار زرتشت باشد .اما شاعران ودايي كه از زرتشت و انديشه هاي او خشم و نفرت فراوان دارند دسيو را به منظور دزد و تبهكار به كار مي بردند . مرحوم رشيد شهمردان نيز معتقد است واژه دخيو در يسنا كه در واقع به زرتشت اطلاق مي شود همان دسيو است كه نام ودايي زرتشت محسوب مي شود. هر چند ريشي ها يا همان سرايندگان ودايي سعي در فرو پاشي انديشه و خرد زرتشت يا همان دسيو داشتند اما از آنجا كه جوهره كلام زرتشت انساني و كمال يافته بود هرگز گزندي به آن نرسيد ، و از پس هزاره ها همچنان به حيات خود ادامه مي دهد .

 

در پايان چند سرود ريگ ودا را كه از دسيو و دسيو ها ياد شده به عنوان شاهد مبحث مي آوريم :

 

1-     بيا اي مغ ، دوست انسان ، دسيو ساحر نماز نخوان را مغلوب ساز .

 

2-     در حوالي ما شخصي است به نام دسيو كه مراسم ديني به جا نمي آورد ، عقل ندارد ، انسان نيست .

 

3-     آنكه بسياري از گناهكاران شرير را قبل از آن كه به خطر واقف شوند با سلاح خويش هلاك مي نمايد. آنكه دسيو را مي كشد ، اي مردم او اندرا است .

 

4-     به سوي من آي ، اي منيو (مظهر خشم) اي كه رعد را چون سلاحي به دست داري ، در فكر دوست خود باش و داسيو ها را هلاك ساز .

 

 

 

 

+   حسن نقاشي   | 

 

روز خوبيست ... فقط همين ...

يادش بخير آغوش مادر و گهواره كودكي ... فقط همين ...

دلتنگم ... فقط همين ...

 

هیچوقت نقاش خوبی نبوده ام ...

                                           2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24
+   حسن نقاشي