تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني

 

                         

سينما و دانشگاه ما هر يك راه خود را مي‌روند!

 

 

 

+   حسن نقاشي  

 

 

در قيل و قال تهران ، گوشه اي دنج است كه گه گاهي به آنجا مي روم و با خود خلوت مي كنم ، اين گوشه دنج كنار تنديس فلزي تئاتر شهر است . مجسمه اي كه گاهي رستم ، گاهي اسفنديار ، و گاهي گرشاسب ناميده مي شود .                     

اما من اين تنديس را يوشت فريان يكي از قهرمانان گمنام ايراني مي پندارم. زيرا مدعيان بدن تنومند تنديس را همراه با گرزي كه در آغوش گرفته گواه مي گيرند ، اما اگر خوب بنگري چيزي كه در دست تنديس خودنمايي مي كند يك گرز يا شمشير پولادين نيست ، در واقع آن يك كليد است ...

 

كليد ، ساده ترين نماد گشايش و پيروزي است ، ايرانيان باستان بر اين باورند كه پيروزي به ياري كليدي اتفاق مي افتد كه اين كليد انديشه و خرد نام دارد و شايد از اين روست كه وهمن يا بهمن امشاسپند ، از بزرگترين فرشتگان مقرب هرمزد، نمادي از انديشه و راستي و در فراي معناي خويش كليد بارگاه هرمزد محسوب مي شود كه پيامبري چون زرتشت نيز به ياري او به معراج مي رود ...

 

                  

 

عصري درخشان از تاريخ ايران زمين ، راويان آغاز به نگارش متون ديني در راستاي بهره گيري از كلام (كليد) جهت گشايش و پيروزي مي كنند . يكي از همين متون كليدي رساله اي تحت عنوان ماتيكان يوشت فريان است .

 

رساله ماتيكان يوشت فريان از مكتوبات عصر ساساني و پرسش و پاسخ ميان جادوگري ياغي به نام اخت با جواني 15 ساله به نام يوشت فريان مي باشد. اخت كه به ايران زمين تاخته شرط مي كند كه هر كس 33 پرسش او را پاسخ دهد از مردم و سرزمين تصرف شده در گذرد .

 

يوشت فريان با وجود كم سن و سالي حاضر به پرسش و پاسخ با اخت مي شود ولي شرط مي كند كه در صورت پاسخگويي به تمامي پرسشها ، او نيز 3 پرسش از اخت بپرسد و اگر اخت جواب آن را ندانست جان او را بگيرد كه اين شرط با پذيرش كوركورانه جادوگر روبرو مي شود. برخي پرسش و پاسخ هاي مطرح شده را انتخاب كردم ، تا خواننده محترم آشنايي مختصري با متن رساله بيابد :

 

                           

             

 

اخت سيزدهم پرسش اين پرسيد : يك چه ؟ دو چه ؟ سه چه ؟چهار چه ؟ پنج چه ؟ شش چه ؟ هفت چه ؟ هشت چه ؟ نه چه ؟ و ده چه ؟

 

يوشت فريان پاسخ داد : 1- خورشيد كه همه جهان را روشن دارد ، 2- بر آوردن و فرو بردن نفس ، 3- پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك ، 4- آب و زمين و گياه و ستور ، 5- پنجه وه ( پنج شاه كياني ) ، 6- شش گاه گاهنبار ، 7- هفت امشاسپندان  ، 8- نيك نامبردار ، 9- نه سوراخ كه به تن مردمان است  ، 10- ده انگشت كه  به دست مردمان است .

 

اخت بيست و هفتم پرسش اين پرسيد : كدام پاي نيك تر و نيكوتر ؟

يوشت فريان پاسخ داد : آن پاي نيكو ، آب باشد ، زيرا آب هر كجا پاي نهد ، سبزه و گل برست .

 

اخت بيست و نهم پرسش اين پرسيد : (مهمترين پرسش رساله) چيست كه ده پاي و سه سر ، شش چشم و شش گوش ، دو دنب و سه گند (نرينه)و دو دست و سه بيني و چهار شاخ و سه پشت دارد و زندگي و دارندگي جهان از اوست ؟

 

يوشت فريان در ابتدا نمي تواند پاسخ پرسش را بدهد و از هرمزد مدد مي خواهد تا او را ياري دهد . پس هرمزد نريوسنگ (فرشته پيام آور هرمزد) ، را به پيغام يوشت فريان مي فرستد و نريوسنگ پاسخ پرسش را به يوشت فريان مي گويد . پاسخ پرسش يك جفت گاو نر است با مردي كه شخم مي زند .

 

اخت كه مي پنداشت يوشت فريان پاسخ اين پرسش را نمي دهد با شنيدن پاسخ فورا گيج شده و سه شبانه روز از هوش مي رود . ( در خواب فرو رفتن اخت ، بي شباهت به خواب اهريمن در بندهش نيست ، جالب اينكه در اينجا اخت سه شبانه روز و در بندهش اهريمن سه هزار سال به خواب مي رود كه به لحاظ تقسيم بندي عددي هم شباهت دارند).

 

اخت سي و دوم پرسش اين پرسيد : كدام پادشاه به ؟

يوشت فريان پاسخ داد : آن پادشاه كه بخشاينده تر و خرد و دانشش نيك تر باشد .

 

اخت سي و سوم پرسش اين پرسيد : تو را دارايي چند است ؟

يوشت فريان پاسخ داد : مرا دارايي سه است ، يكي آنكه خورم ، يكي آنكه پوشم و يكي آنكه به درويشان دهم .

 

پس از اين سي و سه پرسش كه يوشت فريان پاسخ درست بدان مي دهد نوبت به اوست كه طبق قول سه پرسش از اخت جادو بپرسد :

 

يوشت فريان پرسيد : يكم بگو كه يك مشت تخم زمين (بذر) چند ارزد ؟ دوم بگو كه گاو ورزا (نخستين آفريده خداوند) چند ارزد ؟ سوم بگو خودوده (ازدواج با خويشان) را كار و كرفه چند ارزد ؟

 

اخت پاسخ را ندانست ، پس زمان خواست تا پيشاب رفته و باز گردد ، يوشت مي پذيرد ، او با نيروي جادو راهي دوزخ مي شود و به ملاقات اهريمن مي رود ، و جواب پرسش ها را جويا مي شود ، اهريمن ابراز ناتواني مي كند زيرا نمي تواند پاسخ پرسش ها را به اخت بگويد كه اگر بگويد آفرينشش همگي نابود مي شود و او آفرينش خويش را از اخت بيشتر دوست مي دارد . اخت اندوهگين باز مي گردد و به يوشت فريان مي گويد :

 

اي يوشت فريان ، آنچه ندانستي هرمزد با تو گفت و من كه اميد به سوي اهريمن داشتم مرا پاسخ نداد ...

 

آنگاه يوشت فريان ، اخت جادو را به سبب بدي و پليدي و فساد ، نابود و ايران زمين را از گزند او در امان مي دارد.

 

 

من اين رساله را يك متن ساده ديني از ايران باستان نمي دانم بلكه جنگ نامه اي مي پندارم كه متاسفانه از حافظه تاريخي مان دور و دورتر شده است ، اين جنگ نامه بي شك اگر در هر ملت و قومي يافت مي شد ، سندي محكم براي رسايي و استقامت و بزرگي مردم و تاريخ و تمدن آنان بود اما ، ايرانيان كه به فراموشي گذشته خو كرده اند حتي يادي از اين متن ديني و حماسي نمي كنند .

 

معتقدم تنديس درون تئاتر شهر كه سال هاست به ما عابران هر روزه اين گذر مي نگرد و روز به روز بر زنگار آن افزوده مي شود نشاني از يوشت فريان قهرمان انديشه و خرد ايراني است كه آوازه او در گرفتن گرز نبود ، بلكه در استفاده از خرد و انديشه اش بود .

 

در توضيحي مختصر مي توان مدعي شد حماسه يوشت فريان كهن الگوي داستان ضحاك مار دوش است كه مغز جوانان ايراني را مي بلعيد تا زنده و پايدار بماند و اين تشابه همچون ساير اشتراكات موجود قابل بررسي و كنكاش است .

 

                          

 

+   حسن نقاشي   | 

 

                                  

 

پنجمين دوره فستيوال فيلم زرتشتيان در لس انجلس برگزار مي شود و من به عنوان يكي از اعضا انتخاب آثار و سازنده چند اثر در اين فستيوال حضور دارم .

 

مسئولين فستيوال بر آنند تا همچون ساير جشنواره هاي رايج طراحي پوستر جشنواره را با عناوين انگليسي و فارسي به فراخوان بگذارند ، لازم به ذكر است طراحي اين پوستر به صورت افتخاري انجام مي گيرد و فستيوال هزينه اي بابت آن پرداخت نخواهد كرد ، بديهي است كه پوستر برگزيده به عنوان پوستر فستيوال انتخاب و با نام طراح استفاده مي گردد.

 

در صورت تمايل به همكاري از طريق ايميل : H.Naghashi@gmail.com

 و شماره تماس : 09132507181(آقاي احمد صراف يزد) و 88306533- 021(پژوهشكده پارسيك) با ما در تماس باشيد .

 

+   حسن نقاشي  

 

 سوشيوس / حسن نقاشي  

 

فيلم سوشيوس

كانديد جايزه بخش مستند سومين جشنواره فيلم كوثر

 

+   حسن نقاشي  

                                              

                                                     

مستند "گيل گمش" ساخته مي‌شود

 

+   حسن نقاشي  

 

                        درخت پارسيك

فيلم مستند درخت پارسيك

 

برنده جايزه بهترين تدوينگر

برنده جايزه بهترين پژوهشگر

در بخش بين الملل دومين جشنواره فيلم تبريز

 

بخشي از فيلم درخت پارسيك

 

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+   حسن نقاشي  

 

عكس از : حسن نقاشي  

 

ü       و گفت : هفتصد هزار نردبان بي نهايت باز نهادم تا به خدا رسيدم ، قدم بر نخست پايه نردبان كه نهادم ، به خدا رسيدم ، معني آن است كه به يك قدم به خدا رسيدن دني است و چندان نردبان بي نهايت نهادن متدني ...

 

چرا تا به حال به سحر پله ها پي نبرده بودم ؟ يكبار در پيچ و خم راه پله مناره مسجدي ساده ، و در ظلمات ميان دو روزنه نور به اين راز پي بردم ، حال خوبي دست داد و صداي افلاك با من همان كرد كه پريان دريايي حماسه هاي يونان با ناخداي بينواي دريا ...

 

پله گوشه اي از عرفان است ، ساده ترين نماد معراج ، تجلي قدسي پرواز و صعود تا بام افلاك را گوشزد مي كند ، پله بهانه اي براي دور شدن از خاك و خاكيست ، ابن عربي در جايي مي گويد : نردباني برگير ...

 

خانه اي كه پله نداشته باشد چيزي كم دارد ، معمار امروز بنا را به فراخور ابعاد و حجم زيرو رو مي كند ، پله اولين قرباني اوست . خانه اجداد من پله هايي داشت كه به اتاقي بزرگ مي رسيد ، اين اتاق هميشه خالي بود ، كسي در آن زندگي نمي كرد و ما اجازه نداشتيم تا در آن وارد شويم ، كنجكاوي هميشه من روزي به سرانجام رسيد و دريافتم اين اتاق براي اهل زمين نيست ، اگر ساده تر بگويم منظور اين است كه وقتي كسي از جهان خاكي رخت بست روانش تا ابد در اين اتاق مي ماند و به اهل خانه نظر دارد ، بعد ها فهميدم نام اين مكان يعني " اتاق پاك " ريشه در معماي مرگ و هستي دارد ، هست در عين نيستي و من مي توانستم در اين اتاق با نياكانم به گفتگو بنشينم ...

 

 

پشت خانه ما كوچه باغي بود كه تا دور دستها مي رفت و گويي انتها نداشت ، در ميانه كوچه باغ يك طاقي گلي بود كه راه پله هايي به بالاي آن مي رسيد ، اگر بر فراز آن مي ايستادي نگاهت تا پس كوير مي رفت ، اين بنا همان مي كرد كه رساله اي در باب تاريخ ، يعني هر صد سال كسي كه بيش از همه زيسته بود بالاي آن مي شد و آنچه در طول اين سال ها ديده و شنيده بود براي جوانترها بازگو مي كرد . گر چه اين روزها كمتر كسي بالاي آن مي رود و از گذشته ناديده مي گويد اما اين برج گلي و پله هاي خشتي آن گوياي نگاهي عارفانه هستند ...

 

پير هاي يزد (معابد) همه بر فراز كوهي هستند كه پله هاي پيچ در پيچ ما را به قله يا محراب آن مي رسانند . عبور از پله ها خود نوعي طي طريق قلمداد مي شود و تو خسته و از نفس افتاده باز مي رسي و عرق سرد گناه را با آبي در درگاه معبد مي زدايي تا پاك و پاكيزه به عالم قدسي محراب گام نهي ...

 

                              پله هاي ورودي معبد پير سبز / عكس از : حسن نقاشي

 

در مسجدجامع نايين كه روزگاري دور آتشكده بوده است كهن ترين منبر جهان قرار دارد ، اما هيچ واعظي بالاي آن نمي نشيند ، چرا كه معتقدند منبر جايگاه مردبزرگ و عالم جهان ديده و حكيمي داناست . تا به حال كسي جز بر پله اول قرار نگرفته و بر اين باورند كه هر كس درين جايگاه بنشيند و در حد آن نباشد نور ديدگان از دست مي دهد ، پس پله هشداري براي حكيم محسوب مي شود و نور ديدگان شايد اشاره به از دست رفتن دانش حكيم .

 

گاهي خوب كه فكر مي كنم هفت پله و پلكان خانه پدربزرگ هم گوياي هفت مرحله عرفان است كه من بعدها آنرا دريافتم . حسي نهان مي گويد ، معمار اين خانه عارفي بوده ، اصلا معماران گذشته همه عارفاني وارسته بودند ، همانند سنمار ، كه در همين نزديكي ها ي خانه اجدادي ام كاخي ساخت و بعد همانجا كشته شد تا ساخته اش بي همانند باشد و ديگر  در هيچ كجا تكرار نشود ...

 

راه پله خانه پدر بزرگ هفت پلكان دارد كه وقتي آنرا طي مي كني به عرش وسيع و بي كران نايين مي رسي جهان در تير نگاه توست ، از تماشاي اين همه آفتاب ، اين همه بادگير ، گنبد و مناره سير نمي شوي ...

 

سخن از پله هايي بود كه به بام مي رسيد ، من آنرا در حين بالا رفتن با آسمان بي كران عرفان كه بي شك در نظر معمار وجود داشته مطابقت مي دهم . جايي ابن عربي در عروج به آسمان سوم آنرا ، جايگاه عروس يا سِحر بابل مي پندارد و من بي اختيار به ياد لوح بابلي با نردباني كوچك افتادم كه گوياي همين تصور از آسمان سوم است ، به راستي آيا ابن عربي در تفسير خود از آسمان هفت گانه لوحه بابلي را ديده بود ؟

 

                                  لوحه گلي بابلي

 

بدان درهاي آسمان هفتم كه گشوده شود رازها بر تو آشكار مي گردد . همچو من كه اينك بر بام گلين خانه رسيدم و انوار هستي را مي پايم. سخنم پيرامون آسمان و پله و عرفان را با عاشقانه اي از ابن عربي پايان مي برم كه مي گويد :

تو باغ شكوفه ها و شكوفه باغ ها و مغرب اسرار و اسرار مغرب و مشرق انوار و انوار مشرقي ... اگر تو نبودي ، پيوند و جدايي تحقق نمي يافت ، عرش نبود و فرش گسترده و ابر برداشته نمي شد ، آتش نمي سوزاند و فنا و بقا گرفتن و عطا و اسرار ديگر نبود ، انوار بر بناها نمي تافت و درياهاي آفرينش بر اطوار روان نمي شد .

 

تو

اكسير دل ها و حوض باغ غيب ها هستي

نردباني برگير ...

 

" ابن عربي " 

 

 

 

 

+   حسن نقاشي   | 

 

عكس از : حسن نقاشي  

 

اشتباه از ما بود

كه خواب سرچشمه را در خيال پياله مي ديديم ...

 

سيد علي صالحي

 

+   حسن نقاشي  

 

                                               

اسطوره وايو

 

" گويند هفت سال در ايران باد نيامد . روزي شباني به نزد انوشيروان آمد و گفت دوش آن مقدار باد آمد كه موي بر پشت گوسفندان بجنبيد ، پس انوشيروان فرمان داد همه ساله در آن روز شادي و نشاط كردند واين روز ( بادبره ) نام گرفت. "

 

                                                         متن كامل را در وبلاگ سمتا بخوانيد »»»

 

 

+   حسن نقاشي