کیست آن کسی که به خورشید و ستاره راه سیر بنمود؟
" زرتشت "
بر فراز بام گلي ، به آسمان پر ستاره كوير مي نگرم و افكارم پيش روي افلاك به هر سمت و سويي مي رود ، انبوه ستارگان در دل سياه شب آدمي را دچار شگفتي كرده و به بيكرانگي هستي پي مي برد . تعمق در چنين و چنان ستارگان هميشه برايم جذاب بوده است .
من با ستاره ها و اسرارش وقتي آشنا شدم كه در شبهاي كوير بالاي بام گلي خانه ، دور از سواد شهر نشسته و به آسمان نوراني چشم مي دوختم به اميد آنكه دريابم كه مثلا تا ماه چند وجب و تا ثريا چند فرسخ راه است . نورالله شبها بالاي بام مي نشست و به اين حيرت و حيراني ام مي خنديد ، عاقبت روزي راز كهكشان و چند و چون گيتي را از او پرسيدم ، سئوالي ساده و كودكانه ، جوابي فراتر از گنجايش روح و روانم داشت و بدين سبب ، دلبسته او گشتم ، نورالله گفت:
ستاره ها نورالله هستند ، يعني نور از خدا مي گيرند ، ما آنجا زندگي مي كرديم ، جنگي شد ، بين تاريكي و نور ، تاريكي مي خواست تا اقليم نور را بگيرد ، اما نور او را پس زد و تاريكي از بيم جان گريخت ، نور دل و دلدار را آفريد ، آن دو در ستاره اي خوش مي زيستند ، ، هر روز به نور ، ملائك ، درخت و پرنده سلام مي گفتند...

تاريكي كه مثل ما از دور به نور مي نگريست با خود عهد كرد تا آن سرزمين را از صفاي نور عاري كند ، پس به دل و دلدار هويدا شد و گفت: نور شما را فريفته و از تماشاي تاريكي محروم كرده ، به تاريكي بياييد و شادمانه در آن زندگي كنيد ، تماشاي تاريكي دل و دلدار را به شور انداخت ، تاريكي گفت چون به محضر نور رفتيد مرا سلام گوييد تا دروازه شهر تاريكي بر شما گشوده شود ، پس آنان در محضر نور ايستادند و در حضور روشنايي تاريكي را درود گفتند ، نور دانست كه تاريكي آنان را فريفته ، و اگر دل و دلدار آن جهان پست و پليد را نبينند شور و هوس درونشان فرو نمي نشيند ، پس درهاي تاريكي را گشود ، و آنان به خيال واهي از سرزمين نور بيرون جستند ، اما همين كه گام بر عرصه تاريكي نهادند ...
نورالله كه مرا غرقه در حكايتش ديد گفت : اين ستاره هاي نوراني كه در آسمان مي بيني ، روشنايي خود را از همان سرزمين زيبا مي گيرند...
پرسيدم : به آنجا بر مي گرديم ؟
و او گفت : اگر كمي نور در وجود داشته باشيم ...
سخنان نورالله به نوشته هاي اساطير مي مانست ، به روايت دينكرد بهشت موعود در ستارهاست . عرفا هم تجلي حق را ستاره ناميدند. آنان مقام رفيع انساني را به ستاره كيوان تشبيح كرده اند . اهل دل كيوان را براي هر چيز دور از دست مثال مي زدند . صوفيان عطارد را كوكب دبيري و كتابت پنداشته و زهره را هادي و راهنماي كاروانيان در دل سياه شب دانسته اند . در انديشه صوفيان ستاره سهيل نماد ولي و مرشد است ...
از نظر مولانا ، وقتي آدمي كمال يابد همچو ستارگان بر اوج افلاك سفر خواهد كرد ، در رساله دادستان دينيك نيز روان پرهيزگاران در گردون چهار چرخ مجللي اين سفر را طي مي كند . در دينكرد خواندم وقتي زرتشت زاده شد ، ستاره اي پر نور از آسمان به زمين فرود آمد و سه شبانه روز ، محل تولد زرتشت روشني داشت ، با اين وجود هميشه اين سئوال برايم هست كه چه فرقي ست بين كسي كه در انديشه مولانا با درك كمال به اوج ستاره مي رسد و او كه از ستاره باز مي گردد و كمال مي آورد ؟؟؟
تقريبا در تمام متون كهن خاصه ايراني و سومري ، ستاره جايگه خدايان پنداشته شده كه شرح آن در اين مختصر نمي گنجد اما اشاره به نبرد هميشگي دو ستاره بر فراز ايرانزمين الزاميست ، پيكار تيشتر فرشته باران و اپوش ديو خشكسالي بيانگر نگرش به خوش يمني و بد يمني ستاره هاست كه در فرهنگ ما هنوز هم باور و عقيده بدان وجود دارد ...
حكايت ابوريحان ، معماي ستارگان را برايم صد چندان مي كند : روايت است كه سلطان محمود در اتاق چهار دري نشسته بود و به ابو ريحان گفت : بگو از كدام در از اين در ها ، بيرون خواهم رفت ؟ حكم كن و بر كاغذي بنويس و در زير شال من بگذار ...
ابوريحان با اسطرلاب ارتفاع گرفت و طالع سنجيد و ساعتي انديشه كرد و بر كاغذ چيزي نوشت و در زير شال سلطان نهاد و به محمود گفت : من حكم خود كردم ، حال برو ...
محمود فرمود تا تيشه و بيل آوردند و بر ديوار مشرق اتاق در پنجمي بكندند و از آن بيرون رفت ، سپس كاغد ابوريحان را از زير شال برداشت و خواند، ابوريحان نوشته بود : از اين چهار در كسي بيرون نشود ، بلكه بر ديوار مشرق دري كنند و از آن در بيرون شود ...
دانستن دانش نجوم اين اراده را به آدمي مي دهد تا فراتر از درك و ادراك را طلب كند و از نيك و بد روزگار آگاهي يابد. اين مقدمه طولاني براي آن بود تا از لذت خوابيدن بر بام گلي خانه هاي كوير و تماشاي ستارگان و افلاك بگويم .
غوغاي چشم و ستاره فرو نشست ، بمان ، تا شنونده
آسمان ها شويم ...
"سهراب"

بيا كه ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار كه هرگز
دري دگر زده است
حميد مصدق

توي اين كوچه به دنيا اومديم
توي اين كوچه داريم پا مي گيريم
يه روزم مثل پدر بزرگ بايد
تو همين كوچه بن بست بميريم
(ايرج جنتي عطايي )
چهل روز از درگذشت پدربزرگ مي گذرد ، در كوچه بن بست سكوتي به پاست . انگار خانه را گرد فراموشي پاشيده اند . در اتاق خالي پدر بزرگ ترانه بن بست را گوش مي دهم كه همخواني عجيبي ميان اين خانه ، كوچه بن بست و مرگ پدربزرگ دارد . هميشه به بن بست فكر مي كنم ، زادگاهم پر از كوچه هاي آشتي كنان و بن بست است ، من يزد را بر خلاف اسم عاميانه اش ( شهر بادگيرها ) شهر بن بست ها مي دانم . پدرم هميشه مي گفت اين قانون نا نوشته معماران قديم است كه سرنوشت كوچه خمار و پيچ در پيچ را به بن بست ختم به خير مي كردند . اما در قاموس معماران قديم كه دستي در عرفان و عاشقي داشته اند بن بست معناي فراتر دارد .
معناي واقي بن بست در آن است كه اگر غفلت كني و از اين همه راه ، راه اشتباه را بر گزيني دير نخواهد بود كه به سكون مردابگونه مبتلا خواهي شد ، اين را مي شود در اساطير نيز جستجو كرد ، قهرماناني كه در يك آن راه را به اشتباه برگزيدند و به نابودي خود يا باورهاشان تن دادند ، با اين وجود در آموزه هاي عرفاني و اسطوره اي بن بست مي تواند مقصد باشد ، يعني وقتي به جايي رسيدي كه اندازه تو و شان تو است ديگر نيازي به رفتن نيست ، مي تواني در آن آرام بگيري.
بارها در راه مدرسه از دست اين و آن گريخته ام و در يك بن بست اسير گشتم ، دو راه پيش رويم بود يا تسليم و يا نبرد ... من دومي را بر گزيدم ، هر چند هميشه با پيراهن پاره و چهره اي غرق به خون به خانه مي آمدم اما چشمانم برق غرور داشت چرا كه از وجود بن بست بود كه آموختم بايد در نبرد شجاعانه بجنگم و از حق داشته ام دفاع كنم ...
در خرانق بقاياي شهري خشتي و گلي با كوچه پس كوچه هاي تنگ و تاريك و پيچ در پيچ وجود دارد كه تو را در هزار تويي مي اندازد ، و آنگاه كه در تلاشي تا خود را از اين كوچه برهاني و خلاص شوي ناگهان بن بستي پيش رويت سبز مي شود . بسيار جستجو كردم تا دريافتم نياكان ما با اين ترفند دشمن را به شهر كشانده و نابود مي كردند ، يعني دشمن با اسارت در بن بست توسط تير اندازان فراز ديوار نشانه مي رفتند .

افسون بن بست يكبار نيز دامن مرا گرفت ، صبح تابستان بود و ما براي ديدار پدربزرگ به نايين رفته بوديم ، مردم آب اشاميدني خود را از آب انبارها تهيه مي كردند ،از آنجا كه پسر كوچك خانواده وظيفه داشت تا آب خانه را تامين كند براي آوردن آب كوزه بزرگ و سنگين را تا آب انبار محله اي آنسوتر مي كشيدم و آب شيرين به خانه مي آوردم .
يكبار وقتي وارد آب انبار شدم دختري گيس بلندش را شانه مي كرد ،با ديدنم از جا جهيد و با شرم كودكانه روسري به سر انداخت ، كوزه نيمه پرش را برداشت و دوان دوان از آب انبار بيرون شد .
نگاهم به گل سري افتاد كه در تاريكي برق مي زد ، شك نداشتم كه از آن دختر بود ، پس پله ها را بالا آمدم تا گل سر را به او بدهم اما دختر رفته بود و در هيچ گوشه اي از كوچه نشاني از او نيافتم .
نگاهم به زمين افتاد ، قطره هاي آبي ديدم كه از پي هم تا انتهاي كوچه رفته بود ، بايد شتاب مي كردم چون آفتاب مي توانست رد دختر را هر چه سريع از ميان ببرد ، خلاصه آنكه رد آب مرا به كوچه اي بن بست كشاند و همان دختر را ديدم كه كنار در زار مي گريست ، وقتي گل سرش را به او دادم ، شادي در چشمانش برق مي زد ،از خوشحالي بسيار آن شرم اهل كوير را كنار گذاشت و نگاه در نگاهم خنديد ، از آنروز به بعد كار من سخت تر شد چرا كه علاوه بر كوزه بزرگ و سنگين خود ، كوزه او را هم تا بن بست مي كشيدم ، چند سال پيش فيلمي ساختم و داستان همين ديدار كودكانه را در آن به تصوير كشيدم كه بازتاب جالبي داشت ...
يكبار هم رندي ام گل كرد و مانند ساير رندان كوچه كه در كمين دختران كوزه بدست مي نشستند تا در فرصتي مناسب كوزه هاشان را شكسته و بخندند در پي دختركي به راه افتادم ، نمي دانم چرا ، من اهل شكستن كوزه دختران نبودم اما هوس شكستن كوزه اش در من غوغا مي كرد ، عاقبت دختر بي نوا به كوچه اي بن بست رسيد و پيش از آنكه فرصت كنم كوزه را بشكنم خود كوزه را بر زمين كوبيد ، من در ميان شكسته هاي كوزه ماهي قرمز كوچكي را ديدم كه بالا و پايين مي پريد و دانستم اين شوق شكستن كوزه از من نيست ، از قدرت لايزال ماهي چشمه بود ... ماهي را كه به چشمه باز گرداندم رندي از من گريخت ...
بگذريم ، ترانه بن بست را گوش مي كنم ، ديگر اين خانه ، اين كوچه بن بست به آهنگ گام هاي پدربزرگ بيدار نمي شود ... افسوس.
ميون اين همه كوچه
كه بهم پيوسته
كوچه قديمي ما
كوچه بن بسته
بن بست اثري از بابك بيات
واران
عاشقانه اي با صداي شهرام ناظري