تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني

 

                                      

در گفتگو با ایسنا

فیلمسازان در ساخت فیلم تاریخی با مشکلات متعددی مواجه اند ...

 

 

+    

 

پشت درختان افرا و كمي دورتر از روستاي ابيانه بود كه آن معبد كوچك را يافتيم ، مينا گفت : گمانم اينجا سرزمين خواب هاست ، اين وزش خنك و نم نم باران در چله تابستان نميتواند معنايي جز خواب و رويا ، يا حضور در پشت هیچستان داشته باشد . گفتم : نه خوابيم و نه بيدار ...

در معبد را گشوده و داخل شديم ، گويا حق با ميناست و شايد اينجا پشت هیچستان بود ، چرا كه در اندك زماني ما سحر آن فضاي روحاني شده و به معراج خوانده شديم .

اتاقي كهنه با دو دربچه ، يكي رو به باغستاني در دل دره كه بوي سيب و نم آب به مشام مي رسيد ، و ديگري به دشتي وسيع كه بوي آويشن تازه را با خود مي آورد نظر داشت ، روزنه هاي نور با نقش و نگاره هاي زيلوي كهنه بازي مي كرد ، نقش زيلو دو بز بود كه هر كدام سويي از درخت زندگي را گرفته اند ، برتاقچه معبد چند شمعدان برنجي همچان مي سوخت و مي سوخت و مي سوخت ...

گويا ما به تماشاي اساطير مهمان شديم ، عطر كندرهاي معابد زرتشتي را به خوبي احساس مي كردم ، مينا جذب تماشاي انگشتري عقيق بود كه بر تسبيحي گره خورده و تسبيح نيز بر پيكره اي چوبي به نيت بر آورده شدن حاجت مصلوب بود ...

اين نگين بهانه اي شد تا ما در مورد حاجت و بر آورده شدن آن كه از روح تشنه آدمي نشات مي گيرد و در تمام مذاهب و ملل جهان وجود دارد حرف بزنيم ، من انگشتر را برداشته تا در دست كنم اما مينا مانع از آن شد كه قداست آن مکان را با حس كنجكاوي خويش بر هم زنم .

زمان بي آنكه متوجه شويم گذشت و ما که از زمين و زمان و ربط آن با اين معبد كوچك و کهن و نا شناس سخن می گفتيم چاره اي جز بازگشت نداشتيم .

پس تصميم گرفتم نصيحت پيران قديم را گوش كرده و از  معبد  امانتي با خود ببرم تا بلكه با آن بركتي با من همراه شود ، پس اين بود كه شمعداني زنگار بسته و بي استفاده را برداشته و با خود به تهران آوردم .                                                                                                        

پس از 4 سال هفته گذشته بر آن شدم تا شمعدان را به معبد باز پس دهم ، اينبار با دوست فيلمسازي كه براي ضبط برخي تصاوير به ابيانه آمده بود به سر وقت معبد رفتيم . ما كوچه هاي برفي پيچ در پيچ را با خيال آنكه به همان درختان افراي بلند ختم مي شود طي كرديم اما سر از صحرايي دور افتاده در آورديم ، بعد از جستجويي چند ساعته به اين نتيجه رسيديم که معبدي با اين نام و نشان در حوالي ابيانه وجود ندارد .

من سخت متعجب و حيرت زده به تهران باز گشتم و در راه خاطرات گذشته را چند بار مرور كردم ، من اين شمعدان را از كجا برداشتم ؟ آيا به راستي ما به پشت هیچستان راه جسته بوديم ؟

 

+     | 

 

زنگ دبستان که به صدا در می آمد از همان پنجره رو به باغ بیرون پریده و کوچه ها را یک نفس می دویدم . گاه در مسیر خسته و نفس افتاده می ماندم ، گاه هنگام پریدن از جوی آب پایم می لغزید و گاه ...

اما به هر قیمتی بود خود را به خانه می رساندم تا مدرسه موشها را به تماشا بنشینم . یادش بخیر شور و شوق آن دوران را که خیلی زود گذشت و ما بزرگ و بزرگتر شدیم ...

ترانه مدرسه موشها

                              2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+    

 

هنوز يكسال از رفتن پدر نمي گذرد ، داغ او پدربزرگ را با خود برد و در اين شب تلخ زمستاني مادربزرگ هم رفت ...

 

+    

 

 

مادر بزرگ مادربزرگ بگو کجایی ؟

مادر بزرگ مادربزرگ پیش خدایی ؟

تقدیم به روان پاک مادربزرگ که در سختی این روزها تنهایم گذاشت

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24  

 

+    

 

عكس از : ح نقاشي

فلك

با صداي : Azam Ali

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

 

+