براي ساخت فيلم اخيرم در هر لوكيشن پيري را در نظر گرفتم كه مقابل دوربين چيزي را تعارف مي كند ، در روستاي خرانق نيز همين شيوه را دنبال كردم و از علي ، مدير توليد پروژه خواستم تا پيري از اهالي روستا را پيدا كرده با خود بياورد . دقايقي بعد او پيرمردي را همراه آورد كه با ديدنش نفس راحتي كشيدم ، ظاهر پيرمرد چنان مي نمود كه براي بازي گرفتن از او با مشكل جدي مواجه نمي شوم . با او ديالوگ بر قرار كردم تا برای ايفاي نقش آماده شود :

من : پدر جان ، وقتي دوربين به تو نزديك شد ، و من اشاره كردم ، ظرف آب و نان را مقابل دوربين بگير و تعارف كن ...
پيرمرد : 5000 تومن مي گيرم ...
من : باشه پدر جان مي دم ، اول بازي كن ...
پيرمرد : اگه ندادي چي ؟
من : مي دم پدر جان ، 5000 تومن كه چيزي نيست تو جون بخواه ...
پيرمرد : نه ، من 5000 تومن مي خوام ، جون نمي خوام ...
من : آقاي تهيه كننده 5000 تومن بده ، اين منو كچل كرد ... ( تهيه كننده 5000 تومن مي دهد ) حالا بازي كن پدر جان ...
پير مرد پول را بر مي گرداند ، من متعجب مي گويم : نمي خواد پس بدي ، قابل نداره ، مال خودت بابا جان...
پيرمرد : من ده هزار تومن مي خوام ...
من : اي بابا ، يكي بياد منو نجات بده ...
پيرمرد : ظرف آب 5000 تومن ، نون هم 5000 تومن ...
من : پدر جان مي خواي منشي صحنه هم صيغه تو كنم ؟
پيرمرد : نه اگه اونو بدي ، صد هزار تومن ديگه هم مي گيرم ...
از خشم مي خندم ، ديگران هم ...
من : پدر جان ، تو بازي كن من 5000 ديگه بهت مي دم ، قول ، اما تو اول بازي كن ...
پيرمرد : نمي دي ؟ تو دروغ مي گي ؟
من : بابا مي دم ، وقت مارو نگير ...
پيرمرد : ( خيلي جدي ) كسي هست ضمانتت رو بكنه ؟
من با عصبانيت داد مي كشم : يكي يه پاره آجر بده من بزنم تو سر خودم ...
پيرمرد : ( جدي جدي ) اونوقت اگه بميري 5000 تومن منو كي مي ده ؟
از ناچاري مي نشينم و غضب آلوده به گوشه اي خيره مي گردم ، تهيه كننده كه عصباني و خسته تر از من است با پيرمرد سخن مي گويد ، گويا پيرمرد را راضي كرده تا بيش از اين آزارمان ندهد ، با حميد ، تصوير بردار پروژه مسير حركت دوربين و ميزانسن را چك مي كنيم ، دوربين از كوچه اي خشتي و از ميان دود و مه عبور و به پيرمرد مي رسد ، پيرمرد به دوربين نگريسته و ظرف آب و نان را به سمت دوربين گرفته و تعارف مي كند .
همه چيز آماده بود ، من ضبط را با شمارش معكوس آغاز كردم ، دوربين حركت مي كند از كوچه باريك و دراز آميخته با دود و مه گذشته و در ورودي كوچه ديگر به پيرمرد مي رسد ، پيرمرد هم دوربين را نگريست و با اشاره من ديالوگش را آغاز می کند اما اي كاش هرگز اين كار را نمي كرد .
پيرمرد : بيا اين آب و اين نان ، اما يادت باشه 5000 تومن منو ندادي ؟ مي سپارمت به خدا ...
با نعره من گروه از كار ايستاد ، مدير توليد كه خشم را در چهره ام ديده بود بي هيچ حرف اضافه دست پيرمرد را گرفته و همراه خود برد ، با صحبت هاي تصوير بردار كمي آرام شدم ، دلبستگي اين پيرمرد به پول ( آنهم 5000 توماني ) برايم عجيب بود ، اين از عوارض توريستي كردن روستاهاي كهن ايران است كه مردم ساده را به مشتي باجگير و گدا مبدل كرده و به جاي كار ، زراعت و دامداري چشم بر جاده دوخته اند تا كسي بيايد 5000 توماني خرج كند و برود .
دقايقي بعد مدير توليد با پيرمردي ديگر آمد و با اطمينان گفت كه دردسرهاي پيشين را ندارم ، خوشحال از اينكه مي توانم كار را با كس ديگري آغاز كنم به سويش رفته و همچون دفعه پيش براي او نيز كل نقش را توضيح دادم .
من : ببين پدر جان ، دوربين از اين كوچه در آمده به سوي تو مي آيد وقتي به تو رسيد و من اشاره كردم تو اين ظرف آب و نان را به دوربين تعارف كن .
پيرمرد مرا نگريست و با آرامش تمام گفت : 5000 تومن مي گيرم ...

در تایید گفته های میر حسین موسوی داریوش اول عنوان کرد :
این سرزومین از دروغ
دشمن
خشکسالی
به دور باد ...
قزاق : زن مگه می تونه شلاق بزنه ؟
خاله لیلا : از مادرت کتک نخوردی ؟
قزاق : داری اخلال می کنی پیر زن...
خاله لیلا : داری دبه در میاری قزاق...
این صحنه از فیلم شوق مرا نسبت به مادران بزرگ این سرزمین بر می انگیزد ...
بخشی از سریال روزی روزگاری

Z
Mikis Theodorakis