تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني

 

                                          

مستند « راز آن گياه » به صداگذاری رسيد

+   حسن نقاشي  

 

نگاهی شاعرانه به رسم عروس دزدی

در فیلم مستند باد صبا

ساخته ای از : آلبر لاموریس

و روایت : منوچهر انور

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24  

 

+   حسن نقاشي  

 

                             

عكس از : حسن نقاشي

خاك پدران است كه دست دگران است

هان اي پسرم خانه نگه دار پدر شو ...

" ايران كهن "

اثري تازه از استاد شهرام ناظري

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+   حسن نقاشي  

 

مهدي آذر يزدي

من بچه بدي بودم اما مهدي آذر يزدي آدم خوبي بود و در همسايگي ما خانه اي كوچك و محقر داشت . با ذات بدي كه داشتم ، هرگز زنگ خانه اش را نزده و نگريختم ، دوچرخه اش را كه پاي در مي گذاشت پنچر نكردم ، و بي اجازه به حياط خانه اش وارد نشدم تا از حوض آب ، ماهي كوچك و قرمز بدزدم . چرا كه مهدي آذر يزدي آدم خوبي بود ...

گاهي با دوچرخه اش ، در كوچه هاي تنگ و باريك خرمشاد مي چرخيد ، و به در و ديوار خيره مي شد ، ما برايش دست تكان مي داديم ، او نيز با زنگ هاي پي در پي توجهش را به ما نشان مي داد .

بعدها به من گفت : در و ديوار با من حرف مي زنند ... من به سخن او باور دارم ، زيرا گاهي در كوچه هاي پر پيچ و خم يزد ، كسي از بطن ديوار با تو به سخن مي نشيند ، گويي خيالات است ، اما با گوش جان كه بشنوي ، آوايي از غيب است  ...

بعد ها در دوران دانشجويي ،ارتباطم با او بيشتر و بيشتر شد ، ميان او و دوست و استاد عزيزم كابوس بالا زاده رابط شدم ، و نامه هاشان را رد و بدل مي كردم ، مهدي آذر يزدي علاقه عجيبي به با خبر شدن از حال دوستان قديم داشت .

حياط خانه اش به اتاق محقري منتهي مي شد كه از كف تا سقف ، انباشته از کتاب بود ، او پشت ميز كوچك در ميان كتابها مي نشست و با عشق و علاقه اي وصف ناشدني مطالعه مي كرد . عجبا كه با اين سن و سال هنوز در پي آموختن بود .

وقتي مشغول نوشتن پايانامه ام در خصوص جنبه هاي دراماتيك اساطير بودم ، مهدي آذر يزدي تعدادي كتاب به من امانت داد ، كه با مطالعه آن خيلي از مجهولات برايم حل و فصل شد .

در پست قبلي ( تيرگان ) از اهالي محله خرمشاد ياد كردم ، آنهايي كه رفتند و جايشان خالي است ، در آن نوشته از مهدي اذر يزدي هم ياد نمودم ، اما تصور نمي كردم وقتي به او مي انديشم كه رخت از جهان بر بسته ...

محله خرمشاد يزد

از بد روزگار اينكه ، وقتي كوچه باغ توسط فرصت طلبان سود جو با خاك يكي شد تا بزرگراهي احداث كنند و بي دليل اين سو و آنسوي شهر را به هم متصل سازند ، مسئولان براي فرو نشاندن اعتراضات مردمي ، نام بزرگراه را آذر يزدي نهادند . او دل آزرده بود ، چرا كه رفتار بد و تلخ تخریب كوچه باغ را با نام مهدي آذريزدي ، نويسنده خوبي ها پوشانده بودند ...

خبر درگذشت مهدي آذر يزدي مرا سخت متاثر نمود . روحش شاد و يادش گرامي باد .

 

+   حسن نقاشي   | 

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

شعری از : فریدون مشیری

با صدای : احمد رضا احمدی

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+   حسن نقاشي  

 

                  

عكس از : حسن نقاشي

چند سال پيش وقتي همسر مرحوم فرهاد ، از پخش غير قانوني ترانه هاي او در برنامه هاي رسانه ملي شكايت كرد ، مديران صدا و سیما گفتند : همسر فرهاد هيچ سندي برای مالکیت ترانه های فرهاد ندارد. و او را خواننده ای ملی خواندند . عجبا که تا فرهاد زنده بود چنین باوری در رسانه ملی وجود نداشت .

اين يعني هنرمند هيچ حق و حقوقي در ازاي اثري كه با زحمت بسيار خلق كرده ندارد . درست همان رفتاري كه رسانه هاي ماهواره اي ايراني ( عشرتكده هاي سابق ) به عنوان مخربان حقيقي فرهنگ و تمدن ايران پيش گرفته و مشتي عياش و هوس ران گرداننده و مجری آن گشته و خود را پاسخگوي هيچ وجدان بيداري نمي دانند .

استاد آواز ايران به دليل مطالبات بر حقش از صدا و سيما ، توسط روزنامه هاي حامي اين رسانه مورد بي شرمانه ترين اتهامات قرار گرفت . و گاه ايشان را هم آواز با بيگانگان خوانده و گويا به زودي ، استاد آواز ايران خود يكي از ابر قدرتهاي مستكبر ناميده مي شود .

واقعيت آنست كه در تصور آنان هنرمند مادامي استاد يا بزرگ ناميده مي شود كه همسو با اهداف مورد نظر باشد و اگر روزي به سبب پخش آثارش كه مورد سوء استفاده قرار گرفته بر تابد گناهي نا بخشودني مرتكب شده است .  

 يكي از همين ياوه گويان معتقد است استاد محمد رضا شجريان در توده مردم  جايگاه والايي ندارد . من در عجبم از آن نويسنده نامعقول ، كه گويا هيچگاه به ارزش و اعتبار عميق استاد در نزد مردم پي نبرده و در اجراي كنسرتها حضور نداشته است تا صف طولاني مردمي را ببيند كه از دورترين شهرهاي ايران براي حضور در كنسرت خود را به تهران رسانده اند .

                                                 

دفاع از حرمت و مقام محمدرضا شجريان وظيفه هر هنر دوست مي باشد ، اي كاش منتقدان متعصب مي دانستند كه هنرمند سرمايه اي ملي محسوب مي شود و تخريب چهره او در واقع تخريب فرهنگ و باور يك جامعه است.

براي استاد محمد رضا شجريان ، كه همواره آثار ارزشمند ايشان مورد توجه خاص و عام بوده و چهره لطيفي از فرهنگ و تمدن ايران را در عرصه بين الملل ارائه كرده اند ، آرزوي سلامتي و بهروزي دارم .

 

+   حسن نقاشي   | 

 

برای تو که خوبی ... خیلی خوب ...

 

بد... خوب به ياد داري اولين بار چه كس اين نام ها را براي ما انتخاب كرد؟ جشن تيرگان بود و ما براي مراسم آبپاشان ظرف هاي برنجي مان را از پستو برداشته بوديم ، تو با خنده به گوهرجان گفتي تير كيست ؟ اپوش كجاست؟

 

گوهر پاسخ داد: تو زيبا و مهربان تیر ، و رو به من ادامه داد: اين هم اپوش، همان بد است ، با خنده گفت: توبايد از اين جشن گريزان باشي در اينجا چه مي كني ؟همه خنديدند تو هم. بعدها گوهر جان وقتي در بستر بيماري بود به من گفت اي كاش همه بد ها مثل تو بودند ، اين را تو هم گفته بودي ... 

 

چند سالي هست كه به دليل مشكلات بسيار و مشغله كاري در موعد تيرگان حضورندارم. با اين حال مي دانم كه براي اهل كوير روز تير و جشن تيرگان با نوروز برابري مي كند.

 

خوبِ عزيز، ما از جشن تيرگان خاطرات بسيار داريم ،كوچه هاي خاكي و ديوارهاي خشتي ، زير طاقي هاي بلند و دالان هاي سياه و پيچ در پيچ، به ياد دارم كه هر بار در تيرگان ، كنار جوي قاسم آباد، اپوش ديو خشكسالي از پاي در مي آمد و در برابر مقاومت مردمان سختكوش كوير زانو مي زد ، شادماني كودكانه ما ديگر تكرار شدني نيست خوب من...

 

مست از خوشي در پي هم مي دويديم و كاسه هاي پر آب را به يكديگر مي پاشيديم . هنوز هم وقتي موعد تيرگان مي شود آواي زنان و دايره زنگي در كوچه هاي بي عابر شهر طنين انداز مي شود . بر فراز بام خانه، بافه هاي رشته شده را در نسيم ملايم پر مي داديم :

 

من مي گفتم : تير برو باد بيا

تو مي خواندي :غم برو شادي بيا

 

و آنوقت دلخوش از موسمي خوب و پر بركت به خانه باز مي گشتيم ، با خيال اينكه آرزوهاي بي پايانمان برآورده خواهد شد. يادت مي آيد؟ ما قدر آنروزها را ندانستيم.تو مي گفتي تيرگان بعدي ما يك وجب ديگر دستمان به سر شاخه سرو مقدس آتشگاه مي رسد و خود آرزوهامان را بر شاخه گره مي زنيم ، اما....

 

افسوس حالا كه بزرگ شديم ، دستمان هم كه به سر شاخه سرو مي رسد ، اما دیگر انگار هیچ آرزویی نداریم، گره خوردن نگاهها درهم ، خنده و شادماني و پايكوبي ، لحظه هاي ناب كودكانه هچ به يادمان نيست خوب من...

 

بگويمت كه روزي به كوچه هاي كودكي رفتم ، سري به معبد زدم ، بي اختيار اشك در چشمانم دويد ، به ديروز و ديروزها بازگشتم ، همان موقعي كه طاقي خنك بر كوچه چون چتري سر خم كرده و شاپور ، گوشه اي نشسته بود و باز هم طبق عادت جواهر لعل نهرو مي خواند ، يادت مي آيد؟ هميشه همان يك كتاب را دوره مي كرد و بس. هرمز كنار عطاري نشسته بود و بوي عود هنديش باز هم كوچه را برداشته بود، تو گفتي هرمز كه رفت بوي عود هندي هم از مشام پرید ، راست مي گفتي ، هرمز هميشه بوي بهشت مي داد. مهدي آذر يزدي، هميشه كتابهايي كه مي نوشت در خورجين داشت و به ما هدیه مي كرد ، هنوز هم وقتي «بد» مي شوم قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب را دوره مي كنم ، گوهر را بگويم كه باز دايره مي زد و «شيرين شيرين» مي خواند ، همه را ديدم، هر كس كه امروز و در اين تيرگان بين ما نيست .

 

پاي شمعدان معبد و جايگاه قرار هميشگي آن سالها، باز هم يادگاري از تو بود ، يادداشتي كوتاه ، دست نوشته اي كه بوسيدم :

 

« سلام بد، مي دانم تيرگان نمي آيي ...از جانب من كاسه اي آب به خود بپاش...»

 

خوبِ عزيزم، تيشترم، مهربانم ... كاسه برنجي آب پاشان را جا گذاشته ام ، تو را ، مادرم، و تمام خاطرات گذشته را.

 

تيرگانت مبارك

 

+   حسن نقاشي   | 

 

نان را از من بگیر

اگر می‌خواهی هوا را از من بگیر

اما خنده‌ات را نه

...

خنده‌ات كه رها می‌شود تمامی درهای زندگی را به رویم می‌گشاید ‌...

" پابلو نرودا "

 نازي

با صداي : حسين پناهي

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+   حسن نقاشي