تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني

 

ناصرالدين شاه

از یادداشتهای ناصرالدین شاه قاجار :

امروز جماعتی عریضه به دست پی کالسکه ما می دویدند و عرض خود می گفتند . جماعت بینوا همیشه از پی کالسکه می آیند و از ظلم و جور این و آن دم می زنند . خیلی از آنان بر زمین افتاده و جمعیت از روی آنان عبور می کردند ... خیلی ها هم در آب و گل افتادند ... کلی خندیدیم ...

+   حسن نقاشي  

 

عكس از : حسن نقاشي

بادگیرهای بدون باد ...

نقدی بر فیلم وایو

نوشته سحر عصر خیزان در پیک مستند را اینجا بخوانید .

+   حسن نقاشي  

 

جماعت خواب ... اجتماع خواب زده ... جامعه چرتی ...

بخشی از سریال هزار دستان که به آن علاقه بسیار دارم ...

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

  

+   حسن نقاشي  

 

                                 

عكس از : حسن نقاشي

ملا حسين موسي ، بد اخلاق بود ، چشمان خونين و پيشاني بر چينش بر غضب او مي افزود ، و گوش هاي پهن و نوك تيزش كه از زير عمامه بيرون زده بود ، آدمي را نا خود آگاه به ياد قاضي باشتين مي انداخت .

ملا حسن خضر ، خوش خلق و مهربان بود ، چشمان روشن و پيشاني بلندش او را افلاكي مي نمود ، چيزي شبيه قلندران پرده هاي نقاشي كه پاي پرده تصوير شده اند و بر حال اوليا زار مي گريند يا با تبر زين و كشكول ميان گل و ريحان به چشم مي آيند . عمامه سبز و عباي بلندي داشت و عصايي كه از انارستان خويش بر دست مي گرفت . هميشه فرقي بود ميان اين دو ، يكي مكتب خانه اي بالاي محل ، كنار چشمه داشت و ديگري پايين گذر ، جايي كه باغ هاي انار آغاز مي شد .

                                      

ملا حسين موسي براي فهم علوم مقدس ، به ضرب مشت و لگد و فلك به تو مي فهماند كه آداب غسل و استغفار چگونه است و ملاحسن خضر به تو مي آموخت ، چگونه مي توان خدا را در كوچه باغ ها ملاقات كرد ، مي فهماند كه خدا جايي با چوب و فلك در كمينت ننشسته است . او مرگ را تولدي دوباره مي پنداشت ، مي گفت : باز مي گرديم ، يا بلبل يا پرستو ، جاي دوري نمي رويم ، همين انار سر درخت مي شويم ...  

وقتي ملا حسين موسي از شب اول قبر مي گفت تن به لرزه در مي آمد . به خصوص از هيبت نكير و منكر كسي آرزوي ديدار حق تعالي در سر نداشت ، چه جهان نگري تلخي داشت اين ملا حسين ...

بعيد بود پاي منبرش دو سه نفر بيهوش از مسجد دست به دست بيرون برده نشود ، فكر مي كردي فرشتگان غضب همين كوچه كناري در كمينت نشسته اند تا اگر مردي ، به مثابه لاشخوران پيكرت را پاره پاره كنند ، در سنگ لحد و آداب تدفين استادي تمام عيار بود اين ملا حسين ...

اما پاي منبر ملا حسن هميشه آرامشي وجودت را لبريز مي كرد ، مدهوش مي شدي ، چه زيبا سرايي است اين عالم پس از مرگ ، مثل آن است كه قطره به دريا باز آيد . حق را دريايي مي پنداشت كه رودها و جوي هاي حقير در او گم مي شوند ، شاهد از فيه مافيه مي آود : مگر مي شود كوزه اي آب برداشت و گفت دريا در كوزه است ؟؟؟ مي گفت : هيچ عقل بيداري خدا را وجب نمي كند ...

مي گفت مرگ را تلخ تصور نكنيد كه تلخ و دل آزار مي شود ، نترسيد از خدايي كه سيب و انگور و انار را چنين زيبا آفريد ، نيستي از اين خداي به دور است ، هرگز مباد ...

 آغاز خطبه ملا حسين موسي اين بيت حافظ بود كه مي فرمايد :

دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند     گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند

و پايان خطبه ملا حسن اين شعر حكيمانه بود كه مي گفت :

در ميخانه كه باز است چرا حافظ گفت   دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند ؟؟؟

او بر فراز منبر هوار مي كشيد : بم عرفت الله ؟ ( خدا را به چه شناختي ؟) و خود پاسخ مي داد : به قدرت و قهرش . اما ملا حسن خضر بر منبر مي گفت : لا يعرف الله غير الله ( خدا را ، جز خدا نمي شناسد ) ...

ملا حسين موسي ، آفتابه اي داشت برنجي و ساده ، به وقت موال به شاگرد مي سپرد تا از آب چشمه پر كند ، اما ملا حسن خضر ، آفتابه اي داشت زرين و پر نقش و نگار كه به وقت وضو خود به چشمه مي برد و آب مي كرد تا پاي محراب وضو سازد ...

روزي از سر اتفاق آن دو در كوچه اي به هم رسيدند ، اين ديدار همچو ملاقات خضر و موسي در رسائل عرفاني ما بود ، ميداني براي كارزار عقل و دل ، نبرد خونين شرع و عرف ، يكي بايد در اين ميدان عقب مي نشست ... هيهات ... گويا رساله دو مكتوب شهرستاني ورق مي خورد و تو شرح مناظره خضر و موسي مي خواندي :

موسي گفت : جمله كارهاي تو همه تصرف است و بيهوده ...

خضر گفت : بيهوده و بيهودگي تو راست كه موسيي ، كه در عالم بيهودگي مي باشي ، و در عالم شك و شبهت مي زي ، و من در عالم يقينم كه :  هر چه تو را شك است ، مرا يقين است ؛ هر چه تو را ممكن است ، مرا واجب است . حكم من بنا بر يقين است و حكم تو بنا بر شك . تو را توقف بايد كرد تا شك به يقين بدل شود ، و مرا توقف نبايد كرد .

موسي گفت : من حكم حال مي كنم و حادثه امروزين را حكم امروزين بايد كرد ، و فردا را حكم فردا .

خضر گفت : دي و امروز و فردا زمان است و تو مرد زماني ، تو را حكم زماني بايد كردن . من مرد زمان نيستم ، مرا ، دي و امروز و فردا همه يكي است ...

خضر و موسي در مناظره بودند كه آهويي از بيابان بيامد و ميان آن دو بايستاد ، يك نيم او پخته و يك نيم او خام ، پخته رو سوي خضر داشته و خام روي سوي موسي . خضر گفت : اي موسي اگر مي خواهي از گوشت او بخوري بر خيز و آتش بيار و گوشت خام پخته كن تا بخوري ، كه تو را پخته نشايد و تو در عالم اسبابي ، پخته مراست كه در عالم بي سببي ام ...

بي شك آن دو ( ملا حسن خضر و ملا حسين موسي ) اين ماجرا خوانده بودند كه ملا حسن رو به ملا حسين گفت : اي موسي در عالم همه كارها پخته است ، همه درختها ببار آمده ، همه ميوه ها برسيده ، همه بودني ها ببوده ، همه عقل ها كامل ، همه نفس ها تمام ... اي موسي دل مومن شكسته به " انا عند المنكسره قلوبهم ، من اجلي " است . بيدار شو ، كه در بد خوابي ...

ملا حسين بر آشفت ، لرزه اي وجودش را گرفت ، در خود پيچيد ، و رساله اش از دست بر خاك افتاد ، گويي چيزي در او بيدار گشته بود ،  پس سر پايين انداخت و به راه خود شد ...

او در خانه نشست ، شاگردان را راند و مكتب خانه را ببست ، بر منبري نرفت و گوشه خلوت اختيار كرد ... ببين كلامي از سر حق چه مي كند با روح آدمي ، خودماني بگويم ، ملا حسين موسي ، خضر ديده بود ... بسم الله ...

                             

سالها گذشت ، شيخ حسن خضر ، به صد سالگي رخت از جهان فرو بست ، مردم سوگوار او بودند ، و در پی عالمي تا بر پيكر ملا حسن نماز خواند ، دردا كه عالمي نبود تا خطبه برآن علامه بخواند ، شان و منزلت او بيش از اين ميطلبيد ...

پس در حيرت مردمان ، ملا حسين موسي در خانه را گشود ، سي سال پس از آن گوشه گيري و خلوت گزيني ، در ميان مردم ظاهر شد ، عجبا ... حيرتا ... شگفتا ...

پيري را ديدند با محاسني بلند و سفيد ، عمامه اي سبز و عبايي بلند و عصايي از انار ، آرام مي نمود ، و همه نور بود و روشنايي ...  بر بالاي پيكر ملا حسن حاضر شد ، نماز خواند و خطبه اي گفت : اي مردم ، همه به سوي او مي رويم ، اما باز مي گرديم ، يا بلبل يا پرستو ، جاي دوري نمي رويم ، همين انار سر درخت مي شويم ...

حالا ديگر او ملا حسين موسي نبود ، او خضر شده بود ، ملا حسين خضر ...

 

                                                

 

 Salar Aghili - Poem of the Atoms

  2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+   حسن نقاشي   | 

 

مينا . م . م

فیلم مستند وایو

برنده دیپلم افتخار تحقیق و نگارش

از پنجمین جشنواره فیلم پروین اعتصامی

گزارش كامل را اينجا بخوانيد

محمد رضا اصلاني

محمد رضا اصلانی

فرح اصولي

فرح اصولي

خسرو سينايي

خسرو سينايي

بهرام بيضايي

بهرام بيضايي

هيات داوران

كمال تبريزي ، محمد رضا اصلاني ، تهمينه ميلاني، مرضيه برومند 

 

+   حسن نقاشي  

 

                               نگاه سوم ، سينماي ديگر

به لطف دوستان مركز گسترش سينماي مستند و تجربي و در ادامه چاپ و نشر آثاري در خصوص سينماي مستند ايران ، دوست بزرگوارم سركار خانم الهام حسامي كتابي را با عنوان " نگاه سوم ، سينمايي ديگر " همراه با مقدمه اي از استاد محمد رضا اصلاني گرد آوري كرده اند . در اين كتاب به هشت فيلم مستند از نسل سوم سينماي مستند ايران پرداخته مي شود . افتخار آن را داشتم كه فيلم مشي و مشيانه نيز در اين ميان به عنوان اثري از نسل سوم سينماي مستند ايران معرفي شود . در اين نوشتار اندك زحمات خانم الهام حسامي و لطف و مهر دوست بزرگوارم آقاي فريد فرخنده كيش مسئول واحد پژوهشي اين سازمان را ارج مي نهم و اميدوارم آن مركز در پي شناخت آثار بيشتر و بهتري از ساير فيلمسازان اين عرصه باشد . خاصه فيلمسازاني كه در گوشه و كنار ايران عزيز تلاش در ثبت و ضبط تاريخ و فرهنگ و تمدن كهن خويش دارند .

درباره كتاب نگاه سوم ، سينماي ديگر اینجا را كليك كنيد .

 

+   حسن نقاشي  

 

كمال الملك

دريغ همه عمر يك نظر به زير پا نينداختيم ...

بخشی از فیلم کمال الملک ساخته علی حاتمی

این سکانس از فیلم را به دلیل محتوی ارزشمند و بازی تاثیر گذار جمشید مشایخی می ستایم

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

 

+   حسن نقاشي  

 

از جمله شخصيتهاي اساطيري كهن كه فردوسي آنان را با سيمايي شگرف در شعر خود باز آفريده ، كيخسرو كياني است . اين شاه ديرينه سال ، از آزمون مرگ معاف است و با تن زنده به جهان ديگر مي رود تا در پايان زمان ، باز به ياري سوشيانس به زنده گري بپردازد و مردمان را جاودانگي بخشد .

شادروان ، سيد ابولقاسم انجوي شيرازي در جستارهاي خود در فرهنگ عامه ، حكاياتي از ديدار مردم اين روزگار با کیخسرو نقل مي كند كه با اسب خود در كوه و صحرا مي گردد و در انتظار براي جنگيدن در ركاب منجي زمين مي باشد .

در برخي شهرهاي كهن همچون يزد و كرمان نيز هر بامداد اسبي به بيرون از روستا برده مي شود تا كيخسرو بر آن نشيند و به روستا باز آيد .

در سكانسي از سريال قديمي سربداران كه قهرمانان ايران به دار آويخته شده و مغولان بر اين خاك چيره گشته اند ، به آيين كيخسرو اشاره مي شود . ديدن اين سكانس را به دوستداران فرهنگ ايرانزمين پيشنهاد مي كنم .

سكانسي از سريال سربداران

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

+   حسن نقاشي