تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - تیرگان

 

برای تو که خوبی ... خیلی خوب ...

 

بد... خوب به ياد داري اولين بار چه كس اين نام ها را براي ما انتخاب كرد؟ جشن تيرگان بود و ما براي مراسم آبپاشان ظرف هاي برنجي مان را از پستو برداشته بوديم ، تو با خنده به گوهرجان گفتي تير كيست ؟ اپوش كجاست؟

 

گوهر پاسخ داد: تو زيبا و مهربان تیر ، و رو به من ادامه داد: اين هم اپوش، همان بد است ، با خنده گفت: توبايد از اين جشن گريزان باشي در اينجا چه مي كني ؟همه خنديدند تو هم. بعدها گوهر جان وقتي در بستر بيماري بود به من گفت اي كاش همه بد ها مثل تو بودند ، اين را تو هم گفته بودي ... 

 

چند سالي هست كه به دليل مشكلات بسيار و مشغله كاري در موعد تيرگان حضورندارم. با اين حال مي دانم كه براي اهل كوير روز تير و جشن تيرگان با نوروز برابري مي كند.

 

خوبِ عزيز، ما از جشن تيرگان خاطرات بسيار داريم ،كوچه هاي خاكي و ديوارهاي خشتي ، زير طاقي هاي بلند و دالان هاي سياه و پيچ در پيچ، به ياد دارم كه هر بار در تيرگان ، كنار جوي قاسم آباد، اپوش ديو خشكسالي از پاي در مي آمد و در برابر مقاومت مردمان سختكوش كوير زانو مي زد ، شادماني كودكانه ما ديگر تكرار شدني نيست خوب من...

 

مست از خوشي در پي هم مي دويديم و كاسه هاي پر آب را به يكديگر مي پاشيديم . هنوز هم وقتي موعد تيرگان مي شود آواي زنان و دايره زنگي در كوچه هاي بي عابر شهر طنين انداز مي شود . بر فراز بام خانه، بافه هاي رشته شده را در نسيم ملايم پر مي داديم :

 

من مي گفتم : تير برو باد بيا

تو مي خواندي :غم برو شادي بيا

 

و آنوقت دلخوش از موسمي خوب و پر بركت به خانه باز مي گشتيم ، با خيال اينكه آرزوهاي بي پايانمان برآورده خواهد شد. يادت مي آيد؟ ما قدر آنروزها را ندانستيم.تو مي گفتي تيرگان بعدي ما يك وجب ديگر دستمان به سر شاخه سرو مقدس آتشگاه مي رسد و خود آرزوهامان را بر شاخه گره مي زنيم ، اما....

 

افسوس حالا كه بزرگ شديم ، دستمان هم كه به سر شاخه سرو مي رسد ، اما دیگر انگار هیچ آرزویی نداریم، گره خوردن نگاهها درهم ، خنده و شادماني و پايكوبي ، لحظه هاي ناب كودكانه هچ به يادمان نيست خوب من...

 

بگويمت كه روزي به كوچه هاي كودكي رفتم ، سري به معبد زدم ، بي اختيار اشك در چشمانم دويد ، به ديروز و ديروزها بازگشتم ، همان موقعي كه طاقي خنك بر كوچه چون چتري سر خم كرده و شاپور ، گوشه اي نشسته بود و باز هم طبق عادت جواهر لعل نهرو مي خواند ، يادت مي آيد؟ هميشه همان يك كتاب را دوره مي كرد و بس. هرمز كنار عطاري نشسته بود و بوي عود هنديش باز هم كوچه را برداشته بود، تو گفتي هرمز كه رفت بوي عود هندي هم از مشام پرید ، راست مي گفتي ، هرمز هميشه بوي بهشت مي داد. مهدي آذر يزدي، هميشه كتابهايي كه مي نوشت در خورجين داشت و به ما هدیه مي كرد ، هنوز هم وقتي «بد» مي شوم قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب را دوره مي كنم ، گوهر را بگويم كه باز دايره مي زد و «شيرين شيرين» مي خواند ، همه را ديدم، هر كس كه امروز و در اين تيرگان بين ما نيست .

 

پاي شمعدان معبد و جايگاه قرار هميشگي آن سالها، باز هم يادگاري از تو بود ، يادداشتي كوتاه ، دست نوشته اي كه بوسيدم :

 

« سلام بد، مي دانم تيرگان نمي آيي ...از جانب من كاسه اي آب به خود بپاش...»

 

خوبِ عزيزم، تيشترم، مهربانم ... كاسه برنجي آب پاشان را جا گذاشته ام ، تو را ، مادرم، و تمام خاطرات گذشته را.

 

تيرگانت مبارك

 

+   حسن نقاشي   |