
حدود پنجاه سال پيش در چنين روزي سرما بيداد مي كرد ، خانه هاي تهران آن روزها نه با گاز و حتي نفت كه با هيزم و زغال و كرسي گرم مي شد ، هنوز هم اگر در لاله زار و منوچهري و توپخانه به برخي بامها بنگري دودكش هاي كوچك و بزرگ قد علم كرده و تماشايي اند .
درست در چنين روزهاي سرد و نفس گير ، داريوش رفيعي آوازه خواني كه ديگر نمونه اش يافت نشد، از ميدان فردوسي به سرعت مي گذشت تا به قرار ملاقات با دوستي روزنامه نگار برسد ، اما چشمش به مردي فقير و ژنده پوش مي افتد كه با حسرت به پوشش گرم و گران داريوش مي نگريست . داريوش از نگاه غمگين او كه در سرما به خود مي لرزيد شرمگين گشت و از آنكه خود را چنين و او را چنان ديد آتشي در جانش افتاد . راوي (روزنامه نگار) كه در همان زمان در انتظار داريوش رفيعي بود نقل مي كند كه مردي لخت و لرزان وارد چاپخانه شد و به سرعت خود را به آتش شومينه رساند تا گرم شود . آري داريوش رفيعي پوشش گرم و گران خود را به آن مرد بخشيده و خود با زير پوش و شلوار زير تا دفتر روزنامه آمده بود .
او اينك سال هاست كه در ظهير الدوله آرام گرفته است، اما هنوز از پس گذر ايام صداي سوزان و نغمه حزينش آرام بخش دلهاي شوريده و شيداست . به عادت هميشه و در سالگرد وفات او به مزارش سري زدم ، خلوت گورستان ظهير الدوله را كلاغان در هم شكسته اند ، به او سلام مي كنم و كنار مزارش مي نشينم ...
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
با صداي : داريوش رفيعي