تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - كوچه باغ

 

 

                               

(به مناسبت شكفتن غنچه هاي آتشين انار در كوچه باغ يزد)

 

در نهفته ترين باغ ، دستم ميوه چيد .

و اينك شاخه نزديك ! از سر انگشتم پروا مكن

...

خم شو شاخه نزديك ...

"سهراب"

 

در كوچه باغ قدم مي زدم و به گذشته هاي نه چندان دور مي انديشيدم ، اين كوچه باغ طويل و بي انتها روزي مسير خانه تا مدرسه ام بود و من بارها و بارها مشق نا نوشته شب پيش را بر سكوي سنگي خانه ها ،  پاياب قنات يا دهانه آب انبار محله نوشته ام . فراموشم نمي شود روزي را كه معلم رياضي از من خواست تا به كوچه باغ رفته و خود تركه دلخواه براي تنبيه را برگزينم ، من زماني را صرف نموده و عاقب براي او يك شاخه گل محمدي بردم و او ديگر دست به روي هيچ شاگردي بلند نكرد ، حالا از پي اين همه سال هر گاه از كنار باغ مش عباس مي گذرم عطر گل در مشامم مي پيچد و وجودم را فرا مي گيرد . اما اين همه آن چيزي نيست كه من از كوچه باغ به ياد دارم ، كوچه باغ زيبايي و طراوتش ستودني است ، امروزه در شهرهاي بزرگ ، كوچه باغ ديگر به رويايي مبدل شده ، آسمان خراشهاي سر به فلك كشيده و كوچه هاي پيچ در پيچ و كثيف تهران مجالي براي روئيدن انبوه درخت و عبور آب زلال از دل زمين نمي دهد ...

اگر اهل كوچه باغ باشي مي داني نوبر ميوه كه مي رسد روز عزاي باغبان است ، كودكان شيطان و بازيگوش همچو آفت بار و بر درختان را يكجا مي برند ، بارها از ديوارهاي بلند و سر به فلك كشيده باغ اين و آن گذشتم و در آن سو دستم با سيب و خرمالو  و گيلاس ، انار ترش و زردآلو آشنا شد ،بي شك هر كس ديگر هم جاي من بود نمي توانست دست از انگورهاي باغ عباس ، شاه توت هاي باغ رستم و آلوچه هاي باغ عمو حيدر بردارد . به قول سهراب : ابديت در شاخه هاست ...

 

                    

 

روزي در كوچه باغ قدم مي زدم كه به باغ يزدان رسيدم ، از روزنه اي كه در دل ديوار حفر شده بود اناري ياقوتي و درشت  با تركي بر پهنايش خودنمايي مي كرد ، دانه هاي درشت و شرابي انار چنان بود كه هوش از سر آدمي مي برد ، در خيالم انار با من به سخن نشست و گفت: اي غافل بيا مرا بچين و بخور . هوس چيدن انار بر جانم شعله كشيد ، بي شك تا زماني كه آنرا نمي چيدم آرامش نمي يافتم ، معتقدم ادمي بايد به انچه مي خواهد دست يابد اگر نه هميشه خاطرتش ازرده مي ماند ، براي چيدن اين انار هوس انگيز هم مشكلي وجود داشت...

 

براي چيدن انار مشكلي وجود داشت ، چرا كه كوچك و بزرگ محل مي دانستندكه اگر كسي به باغ يزدان ناخنك بزند ، يزدان او را از گوش آويزان مي كند . او براي اينكه گربه را دم حجله كشته باشد و حرف اخر را اول زده باشد يك شاهين بزرگ را بر درگاه  باغش ميخكوب كرده بود ، وقتي او به سر پرنده كه حق فراز و فرود به هر كجا را دارد چنين مي آورد، بدا به حال چون مني كه هوس دزدي از باغ را در سر داشتم...

اما دل بريدن از انار هم چندان ساده به نظر نمي رسيد ، من تا به ان روز اناري به اين درشتي و هوس انگيزي نديده بودم ، پس دل به دريا زده و دست درون روزنه كردم ، سعي خود را نمودم تا انار را به چنگ آورم ،  وزش باد بي هنگام  انار را به هر سو مي برد و مي آورد و گويي با من بازي مي كرد .

حكايت من ، يزدان و اين انار دلفريب بي شباهت به نبرد قهرمانان اسطوره اي با نگاهبانان درخت زندگي نبود ، در اين اسطوره ها همواره قهرمان براي چيدن ميوه درخت ممنوعه يا همان درخت زندگي با مشكل بسيار روبروست ، زيرا او پا در راه خطيري گذاشته و با چيدن ميوه بيمرگي ، جاودانگي و كاميابي مي پذيرد ، پس اين تلاشي دشوار است . قهرمان در اين راه بايد با هيولا ستيزد و بر او چيره گردد تا به ميوه بيمرگي دست يابد . پيكار با هيولا ثابت مي كند كه انسان مي تواند كه حق بيمرگ شدن را بدست آورد .  

 تلاشم براي چيدن انار بي نتيجه بود اما من بي آنكه اميدم را از دست داده باشم به تلاش خويش افزودم  كه ناگهان كسي دستم را از درون چسبيد ، دستي زبر و خشن ، سر خم كردم و آنچه ديدم دلم را فرو ريخت ، او كسي نبود جز هيولا و اينك من قهرمان جوياي بيمرگي در چنگال او گرفتار آمدم ...

يزدان با آن چهره درهم و اخمو  در ديدگان تيره و تارم هيولا مي نمود ، با چشمان درشت و نافذ در من خيره شد ، تاب آن نگاه را نداشتم ، كار خود را يكسره ديدم و چون پرنده اي كه به دام صياد اسير گشته دست و پا زدم ، تلاش هاي من بي فايده بود زيرا دست نازك و نحيفم از دست زبر و سخت او جدا نمي شد ، عاقبت پذيراي تقدير تلخ خويش شدم و نفس افتاده بر زمين نشستم ، تنها به اين مي انديشيدم كه او چند تازيانه برايم مقرر مي كند و آيا از گوش به ديوار مي آويزدم يا نه ؟

اي كاش هرگز دچاره عشوه دلفريب انار نمي شدم ، اينهمه انار درشت و آبدار در كوچه باغ بود چرا بايد به افسون اين ميوه ممنوعه گرفتار مي آمدم ؟ از كجا معلوم شايد اين دام يزدان بود براي به دام انداختن دزد باغ ؟

در همين انديشه بودم كه دستم به انار خورد، با نگراني از روزنه به درون نگريستم ، يزدان انار را از شاخه چيده و در دستم نهاده بود ، آن ميوه درشت و ياقوتي در دست كوچك من سنگيني مي كرد ، در ناباوري تمام يزدان را نگريستم ، لبخندي بر لبانش نشست و بي هيچ كلامي بر خاست و رفت ، من رفتن او را ازقاب روزنه مي نگريستم  كه آرام و آرام در انارستان گم شد ، سال ها بعد و پيش از اينكه او ديده از جهان فرو بندد به من گفت : تلاشت براي به دست آوردن انار ستودني بود ، گنج هاي پيرامون آدمي بسيارند اما دستي مي خواهد كه آنرا گرفته ، بچيند ...

كوچه باغ سرشاز از خاطرات تلخ و شيرين است ، خاطره خوش آن سال ها هميشه در ذهنم مرور مي شود ،اما افسوس كه ديگر آن كودك رند و بازيگوش ديروز نيستم .

 

+   حسن نقاشي   |