حالا كه خوب فكر مي كنم زندگي ام سراسر دايره بوده است و من در ميان دايره ها بزرگ شده ام ، پدرم دايره اي زندگي بخش و هميشه مدور و پويا بود و مادرم نيروي چرخش دايره .
شهر من دايره اي ست ، هر چند خانه ها در شكل هندسي مربع واقع شده اند اما ، دايره در حوض ، هشتي ، ايوان و هلالي سقف خودنمايي مي كند ، در چوبي خانه ها داراي رديف هاي منظم گل ميخ دايره اي و دو كوبه گرد و بزرگ است كه چشم را از مستطيل بلند و كشيده درگاه به دايره هاي بي كران هدايت مي كند . اگر بر فراز بامهاي يزد به بي نهايت بنگري ، همه گنبد و پشته و كلاه فرنگي مي بيني كه در شكل هندسي دايره به چشم مي آيند .
كسي به من گفت دايره يعني ابهام ، يعني رمز ، راز ، شگفتي . سهراب هم معتقد است :
و عشق
صداي فاصله هاست
فاصله هايي كه غرق ابهامند .
عشق دايره است ، عشق يعني آغاز ، يعني پايان ، اين كه مي گويند زندگي سراسر عشق است اشاره به همين آغاز و انجام است ، چرا كه دايره را از هر جا بياغازي باز به همانجا ختم مي شود ، پس نقطه شروع همان اتمام است و تو مي داني فلسفه ساده زيست در همين است ، در ابيانه ديدم كه بر هر مزارصورتي دايره اي با دو چشم درشت، چيزي بين آدمي و خداي زاده را ترسيم كرده بودند ، يعني او كه در اين خاك آرميده پاره اي خدا و پاره ديگر خاك بود ، اصلا زندگي را بر اين مبنا بسنج تا هيچگاه در مانده نباشي و بدان، دايره هميشه حركت دارد . در اوپانيشاد ها آمده است :
هر چيز كه از اصل خود جدا شده ( آغاز گشته ) آخر به اصل خود مي پيوندد . اين قانون دايره است ... نيست ؟؟؟
بازار يزد پر از نورگير هاي دايره اي كوچك و بزرگ است و من در كودكي هميشه در اين نورگير ها به بازي با سايه خويش مشغول بودم ، چه ديوانه وار مسافت بين دو نورگير را مي پيمودم و در حوضي از نور آبتني مي كردم ، حالا هم گاهي كه به يزد مي روم دوست دارم چون كودكان به بازي با آنها مشغول شوم اما نگاه پر معني رهگذران مرا باز مي دارد ... در راسته مسگر هاي بازار يزد ، هميشه غوغايي تماشايي به پاست ، ديگ و كاسه هاي بزرگ و مدور مسي زير نورگيرها بهترين جا براي معاشقه نور و فلز مي باشد و به قول سهراب : نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد ...
بي اندازه از آدم هاي مربع و مثلثي گريزانم ، معتقدم آنها فقط حجمي از زمين را اشغال نموده و كمند ايستايي در پاي تو مي اندازند ، آدم هاي مثلثي روح ندارند ، هر چه هست همين كالبد شان است كه به چشم مي آيد ، يعني تصوري از عالم ماورايي به تو نمي بخشند ، در بسياري از اديان تثليث خدايان نشان از بي تكليفي آنها است ، غش غش مي خندم وقتي كساني بنا دارند تفكر چند هزار ساله و بنيادي ايراني را در تثليث خدايان ( هرمزد ، ناهيد ، مهر ) جلوه دهند در حالي كه اين خدايان تماما دايره وار گرد ما نمايان اند .بخشي از زندگي ما را تشكيل مي دهند و ما بيرون از خويش آنان را نجسته ايم ...
ما در سراسر اوستا دايره مي بينيم ، مهر يشت هزاران دايره را براي تو ترسيم مي كند و گاتها ، اين كتاب حكيمانه زرتشت ، روح تو را دوران مي دهد ، چنان كه گويي در خلا دست و پا مي زني ، همان حالتي كه حكيمان پيش از او نيز بدان اشاره داشتند ، در ريگ ودا كتاب مقدس هند هم تو دايره هاي بي شمار مي بيني ، ماندالا دايره سحر آميز، همه جا هست و با درك ماندالا گويي هستي را درك كرده اي ، بارها در ريگ ودا خوانده ام :
كسيت گرداننده چرخ ؟
كيست كه آن را به گردش در آورده ؟
حكيمان دايره را همان چرخ مي پندارند ، حياط تو بسته به حيات چرخ است ، پس بي خود نيست كه پيرمردي تسبيح به دست در شبستان مسجد جامع اردستان مي خواند : اي چرخ فلك خرابي از كينه توست ... او به كين چرخ پي برده بود ؟ و من چه غافل از اين راز، او را مي نگريستم و به شوريدگي او مي خنديدم ...
عطار مدام از چرخ مي گويد و مي نالد :
هزار بار برآمد مرا که یکباری ز دست چرخ فلک جامه پاره پاره کنم
خاقاني نيز چنين مي گويد :
آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ اسباب این مراد فراهم نیامده است
مولانا در مثنوي خويش از چرخ نگاهي ديگر ارائه مي دهد :
گریهی با صدق بر جانها زند تا که چرخ و عرش را گریان کند
عقل و دلها بیگمان عرشیاند در حجاب از نور عرشی میزیند
در ريگ ودا چرخ ، مورد توجه قرار گرفته و به صورت معمايي حل نشدني از آن ياد شده است :
ماه با بال هاي زيبا در آسمان از ميان آب ها مي گذرد ، شما اي برف هاي داراي چرخ زرين ، مردم نمي توانند منزل گاه شما را بيابند . اي زمين و آسمان ، اين پريشاني مرا بنگريد .
گاهي نيز شاعر چرخ را همان گردون معرفي كرده كه به لفظ عاميانه نزديك و دلنشين تر است ، عطار در جايي مي گويد :
از شوق رخت چراغ گردون چون شمع همی رود گدازان
اوپانيشاد همين مضامين عرفاني را در بياني ديگر چنين توصيف مي كند :
حقيقت اين عالم آكاس ( آسمان ) است چرا كه از آكاس همه چيز پيدا شده و همه در آكاس مي باشند و همه در آكاس فاني مي شوند و مقصد و منزل ها همه اوست .
پس آسمان دايره است ، زمين دايره است و خدا در چرخش جهان معنا مي گيرد ، حيف نيست كه ما دايره نباشيم ؟ حيف نيست وقتي مي توانيم دايره اي زندگي كنيم خود را در زاويه هاي خشن مثلث و قانونمند مربع اسير كنيم و به دورها كه كمان مي گيرد چشم ندوزيم .
حالا كه خوب فكر مي كنم زندگي ام سراسر دايره بوده است اما من در حجم هندسي ........ اسيرم ، اين را پس از خواندن قصه مرغان سهروردي در يافتم ...