تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - جابرسا

 

                                 مسجد جامع اردستان

 

چندي پيش با عزیزی راهي اردستان شديم ، آرامش اردستان و قداست فضايش را دوست مي دارم ، آنجا به آدمی حالی عجيب و وصف ناشدنی مي بخشد ، به اتفاق سوی مسجد جامع رفتيم . من نام آن مكان عجيب و شگفت را كه از يادگارهاي دوران سلجوقی است و در سده هاي پيش از آن نیز آتشكده اي از آتشکده های بزرگ به شمار مي آمده ، جابرسا (شهری در عالم مثل) نام نهاده ام و به دوستان خود به كنايه مي گويم : براي صفاي دل گاهي به جابرسا سفر كنيد .

خشت ، لطافت خاصي دارد و بوی خاک ، سرمست کننده است و هوش از سر آدمی می برد ،دالان هاي تو در توی سیاه با در ها و مناره بلند تو را به هزاره هاي دور مي كشاند و  همانطور که  سهراب می گوید : آدم اينجا تنهاست ، احساس تنهايي عجيبي مي كني ...

احساس تنهايي عجيبي مي كني ، تو هستی و خدا ،  ايوان هاي کناری مسجد پنجره هاي بلندي رو به باغ هاي سبز و پر بار دارد و باد هماغوشی می کند با برگهای انگور و شاخه های انار و تو شاهد این معاشقه از روزنه های دیواری . از اين دنياي ديدني و سفر حيرت انگيز خاطره بسيار دارم اما قصد دارم تا اشاره به موضوع كوچكي كنم كه برايم بسيار زيبا و پر معنا بود .

در سقف ايوان اصلي مسجد ، آنجا كه به محراب بلند و كشيده پر نقش و نگار مي رسد ، تيركي چوبي ديدم كه دسته ی چلچله های مهاجر به قيل و قال مشغول بودند ، چنانكه نگاه رهگذران به آنها جلب و هر صدایی در آهنگ يكدست آنان گم مي شد .

به اتفاق دوست بزرگوار در زير ايوان ايستاده و پیرامون تاريخ بنا ، نشانه هاي مهري ، ناهيدي و اسلامي آن به گفتگو پرداختیم و به همين دليل توجه چندانی به چلچله ها نداشتيم . كمي دورتر پيرمردي نشسته بود و به ما مي نگريست ، نگاهم به او جلب شد ، مرا با اشاره به پيش خواند ، آرام به سوي او رفتم ، پير مرد كه موهاي كوتاه و محاسن بلندي داشت دستش را پيش آورده و دستان مرا گرفت ، زبري دستانش را به خوبي احساس كردم ، لبخندي زد و آرام گفت :

 خوبي پدر جان ؟ بفرماييد تا به منزل برويم ، چاي آماده است ؟

من از محبت آن بزرگوار سپاس گذاري كرده و متذكر شدم كه فرصتي براي ماندن نيست او با همان لحن آرام و صميمي گفت :

خواهشي دارم ، چلچله ها مشغول خواندن قرآن و ستايش خداوندند ، صدای شما مانع خلوت و اشتياق آنان است ، لطفي كنيد و در شبستان گفتگو کنید ، تا اينان در آرامش نیایش كنند ...

سخن او چنان در دلم نشست که در بازگشت به تهران نيز همچنان در خود فرو بودم و به چلچله ها می اندیشیدم، آرام و قرارم نبود تا عاقبت صبحی بر خاسته ، به اردستان بازگشتم و مستقیم روانه مسجد جامع شدم .

هيچ نشاني از چلچله ها نبود ، سكوت ، سكوتي آميخته با نجواي ملایم باد فضا راپر كرده بود ، به شبستان رفتم ، محو تماشاي اين همه خط و نقش و رمز ، اندكي نگذشت كه همان پير مرد را ديدم که به درون مسجد آمد، پس به جانب او رفته تا خود را معرفي كنم ،او اما پيش دستي كرد و گقت :

 آمدي رد چلچله ها ؟ رفتند بابا جان ... رفتند ، الان در جايي ديگر  ، مشغول خواندن قرآن و حمد و ستايش پروردگارند ...

پرسیدم : کجا ؟

گفت : خدا می داند ، ما نمی دانیم ، اینها همیشه در سفرند ، چون سفر کمال می آورد ، و اگر می ماندند با گنجشک و کبوتر های شهر ، یا کلاغ های آواره فرقی ندارشتند ، مگر نشنیدی حکایت سفر شمس به نیشابور و ملاقات شیخ فرید الدین را ؟

او با لحنی دلنشین حکایت ناشنیده ملاقات شمس و عطار را باز گفت ، هر چند نمی دانم آیا این اتفاق به واقع افتاده یا روایت عامه و عمیق مردمی است اما بدین شرح است :

شمس در می یابد که باید از پی یافتن اسم اعظم شهر به شهر و روستا  به روستا راهی شود ، و آنگاه که نام اعظم بر او آشکار شد به حقیقت و بیداری دست پیدا می کند ، پس به نیشابور می رسد و در بازار شیخ عطار را که پیرمردی بوده ملاقات می کند ، وقتی هدف از سفر را بازگو می کند عطار او را چنین آگاه می سازد که کشف نام اعظم سودی ندارد بلکه گوینده باید اعظم باشد و در همان حین به دیگ مسی بزرگ پیش پایش اشاره می کند و نام خداوند را به زبان جاری می سازد ، دیگ از شنیدن آن نام به جنبش می افتد و شمس در این زمان به بیداری  رسیده و عارفی وارسته می گردد ....

او گفت چلچله ها چون عطارند ، تو را از خواب غفلت بیدار می کنند تا به شوق خدا جنبیدن آغاز کنی ...

ابن عربی می گوید :

در باغ كشور تنم ، چلچله ای بر بالاي شاخه طوبی نشسته است ...

 

+   حسن نقاشي   |