تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - کلید

 

                          

 

بين خودمان باشد ، از من به شما نصيحت ، اگر به كوچه باغ هاي يزد رفتيد و اگر نگاهتان به اناري درشت و سينه چاك افتاد ، براي به چنگ آوردن آن، مبادا از ديواربلند باغ بالا بكشيد ، اگر چنين كنيد در ميانه راه در خواهيد ماند ، يا زير پاي به يكباره خالي مي شود و چنان نقش بر زمين مي شويد كه ديگر توان بر خواستنتان نيست يا كلاغ هاي خبر چين و زاغ هاي ولگرد چنان قيل و قالي به پا مي كنند كه تمامي ساكنان كوچه باغ با خبر مي شوند جايي ، گوشه اي دور از چشم ، كسي هواي چيدن به سرش زده ... 

همان پيرامون درگاه باغ را خوب بنگريد ، لاي درز ديوار ، زير برگهاي خشكيده ، زير خشتي شكسته در همان دور و مدار، درون كوزه اي كه كمي آنسوتر افتاده ، بي شك كليد باغ آنجاست ، بدانيد كه هيچ باغباني ، كليد باغ را به خانه اش نمي برد ، او خوب مي داند هميشه رهگذري از راه مي رسد كه سر شار از وسوسه چيدن است ، كه سهم خود را از لب خندان انار مي طلبد ، كه دلش هواي چيدن مي كند ...

اما قول بدهيد كه نامي از من به ميان آورده نشود ، از من كه نشاني كليد همه باغ هاي انار را خوب مي دانم ، حق دوستي را به جا آورده و درود بي كران مرا هم نثار كوچه باغ كنيد ...

+   حسن نقاشي   |