تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - اریف ؟

 

                                   

جاي شما خالي ، كوچه باغ هاي يزد پر بود از آلوچه هاي سبز و زرد آلوهاي درشت ، شاتوتهاي سرخ و سيب هاي ترش ...

به ضبط سكانسي مشغول بوديم كه چشمم به باغي سر سبز در حاشيه كوچه باغ خيره شد ، به جانب در رفتم ، نيمه باز بود ، پس پا به درون باغ نهادم ، ميوه ها نگاهم را جلب خود نمودند ، ياد ايام كودكي بخير ، در اين فصل با بچه هاي محله ، كوچه باغ را زيرو رو مي كرديم ، از درخت بي زبان بالا كشيده و در چشم بر هم زدني آن را بي بر و برگ رها مي كرديم .

پيرمردي زير درخت زرد آلو به جمع كردن ميوه هاي زمين افتاده مشغول بود ، سلام كردم و به دليل ورود بي اجازه پوزش خواستم ، او خنديد و مرا به خوردن زرد آلوهاي زمين افتاده مهمان كرد ، يكي را چشيدم ، طعمي وصف ناشدني داشت ، به راستي من همان كودك رندي هستم كه در آني از سر و كول درختان بي نوا بالا مي كشيد ؟

آيا زرد آلوي پير باغچه مان مرا مي بخشد ؟  شايد به همين دليل است كه ديگر هيچوقت روي رفتن به خانه قديم را نداشتم ، از زرد آلوي كهنسال خجالت مي كشم ، از سيب گلاب ، گيلاس زرد و توتي كه با هجوم ناگهاني ام شاخه هاشان مي شكست و نابود مي شد ...

اهل كوچه باغ خوب مي فهمد كه چه مي گويم ، گاه نفس آدمي جايي در گل مي نشيند ، سرشار از اشتياق مي شود ، هيچ چيز نمي تواند او را براي رسيدن به لذت مانع شود ، درختان كوچه باغ نیز همينگونه اند ،  و لذت چيدن در آدمي را هزاران برابر مي کنند ، كودك نا بالغ كه نمي تواند نفس را مهار كند ؟ مي تواند ؟

با پيرمرد گرم صحبت شدم ، دست و دلبازي او مرا حيران كرد ، در ايام كودكي باغبان ها خيلي روي خوش به ما نشان نمي دادند ، شايد به همین دليل بود كه به باغ آنان شبيخون مي زديم ، اما اين پير مرد چنان فروتن و افتاده بود كه اگر در دوران كودكي ام او را ديده بودم ، هرگز از هيچ درختي بالا نمي كشيدم ...

او ظرفي بمن داد و گفت: براي دوستانت زرد آلو و شاتوت ببر ... اين دست و دلبازيش باز مرا متحير كرد ، اهل كوچه باغ معتقدند اين لطف و كرم يا فقط از خضر نبي يا از ما بهتران سر مي زند ... بي اختيار پدر بزرگ را ياد آوردم ، تنها شباهت آنان در چهره بود ، اما تفاوتشان بسيار بود ، پدر بزرگ اگر غريبه اي را در باغ مي ديد حتي اگر مرغ هوا مي بود ، بي تامل از كوره در مي رفت و هوارش به آسمان مي رسيد .

اوائل پدربزرگ را خسيس مي پنداشتم اما بعد ها فهميدم او براي مشتي ميوه نا قابل نيست كه چنين مي كند ، حرمت درخت و قداستش باعث مي شد كه نپذيرد كسي به بهانه چيدن ميوه شاخ و برگ درخت را بشكند . اهل كوچه باغ معتقدند اگر شاخ و برگ درخت بي دليل شكسته شود ، درخت قهر مي كند و چند سالي بار نمي دهد ، مثل انار باغچه خودمان كه هفت سال میوه نداد ، گيلاس باغچه 4 سال خشكيد و شاتوت 5 سال باري نداشت ، پدر بزرگ نيز به همين دليل كسي را در باغ نمي پذيرفت .

اما اين پيرمرد طوري ديگر بود ، آرام مي خنديد ، شمرده سخن مي گفت پاهايي گرگي داشت ، پاهاي من نيز گرگي ست ، وقتي بيش از حد روي پنچه هاي پا بدوي پاها گرگي مي شود ، حتي در ايام پيري همپاي جواني سر حال مي دوي ... راستش پيرمرد هيچ شباهتي به يك باغبان نداشت ، باغبان ها كمي خميده اند ، پشت گيوه هاشان افتاده است ، هميشه بيخ شالشان كليد باغ به چشم مي آيد و يك چشم را تنگ تر از ديگري مي گيرند تا لاي شاخ و برگ درخت را بهتر ببينند . البته اين را تجربه به من آموخته و كسي حكم نداده بود كه باغبان ها اينگونه اند ، بعد از كمي صحبت پيرامون روز و روزگار بر خاستم تا به بچه ها سري زده و كار را شروع كنم ، از بابت ظرف ميوه تشكر كرده و از باغ بيرون شدم ، بيخ درگاه پير مردي بيل به دست ، كه پشت گيوه هايش افتاده بود ، كه بيخ شالش كليدي درشت بود ، كه يک چشمش را تنگ تر از ديگري كرده بود ، كه بي نهايت عصباني و غضب آلوده بود ، كه چشمانش از خشم سرخ و پيشانيش صاف بود ، راهم را سد كرد و با آن صداي لرزان گفت : ها ، كجا ؟ شرم نمي كني با اين سن و سال دزدي مي كني ؟ اريف ؟ مگه باغ من اشتر خون بود كه اومدي توش ؟ الم غر غر ؟ تله تلمبي ؟ ها توبره بالا انداختي ؟ كجا به سلامتي ؟

من كه حسابي جا خورده بودم باغبان را آرام كرده و ماجرا را برايش باز گو كردم . از سخنان باغبان فهميدم پيرمردی که درون باغ دیدم صاحب باغ نبود و سال هاي سال است از بار و بر باغ ها می برد و هنوز در كمند هيچ باغباني گرفتار نگشته است ، بايد او را از پاي گرگينش مي شناختم ... باغبان نشاني هايش را خواست و من نشاني غلط دادم تا او همچنان ناشناس و گمنام باقي بماند .جای شکر دارد که باغبان پای گرگینم را ندید وگر نه حرفم را باور نمی کرد .

هنوز به خيلي چيزها مي انديشم مهم تر از همه : اريف ، الم غرغر ، تله تلمبي ؟ بايد معناي جالبي داشته باشند ...

+   حسن نقاشي   |