تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - وای اگر ...

 

                              آتشكده چم

 

عصر پنجشنبه روستاي چَم- هواي بهاري با عطر كاهگل باران خورده سكوت جانانه با آهنگ گام هاي ما كه پله هاي خشتي را يك در ميان طي مي كرديم در هم شكست و ما به پشت بام آتشكده رسيديم...

 

يزد از دورها نمايان بود ، روي طاقي در مقابل سرو راست قامت ايوان نشستيم و به زيبايي آن خيره شديم ، سَمتا به ابرهاي سفيد اشاره و در آنها شكل و شمايل اين و آن را مي جست ، در گوشه آسمان ابري آشفته ديد و مرا تصور كرد ، هر دو خنديديم ، تخيل خوبي دارد سمتا ... هر سوالي را با بيتي از مولانا يا عطار پاسخ مي دهد ، چنانكه سكوت اختيار كني و ديگر هيچ نگويي ، حكايتي دارد سمتا....

 

آمده بوديم تا بعد از يك ماه فيلمبرداري در شرايط سخت كوير به خودمان استراحتي داده باشيم ، دور از قيل و قال دنيا و آدم هايش ، در سكوت اين مكان قدسي آمده بوديم تا خودمان باشيم ...

 

اما باز غمي در دل داشتم ، سمتا به اين غم پنهان من پي برده بود ، امروز آخرين سكانس فيلم ضبط شد ، در يكي از خيابان هاي شلوغ شهر ، صحنه اي كه كودكان ژنده پوش در پشت چراغ قرمز شيشه ماشين ها را مي شستند و پول ناچيزي دريافت مي كردند ، كودكاني كه مي بايست پشت ميز مدارس به كسب علم و دانش مي پرداختند ، كودكاني كه آينده اين سرزمين را رقم مي زدند ، كودكاني كه به قول آقايان چرخه توليد و اقتصاد فرداي مملكت در دست آنان است ، چه تاسفي بالا تر از اينكه سرمايه هاي عظيم و غني ايران زمين از شدت فقر و تنگدستي و گرسنگي آواره خيابان هاي شهر و كوچه باغند .

اين روزها بيش از حد گريسته ام ، حواشي زندگي ام آنقدر بوده كه روي آرامش را نديده ام ، اما اين واقعه درد آور حتي با پناه آوردن به اين گوشه آرام و خلوت هم درمان نمي شود.

 

در روايات اسطوره اي خوانده ام وقتي زرتشت به دنيا آمد و چشم گشود ، مي خنديد ، و خنده اش ديوان را از ايران زمين براند....

 

اينك به خنده هاي تلخ و غمگين اين كودكان بنگريد ، آيا اين خنده ها ،،،گريستن نيست ؟؟؟

            فيلم مستند مهرا

 

عصر پنجشنبه ،

روستاي چم ،

سكوتي جانانه ،

هواي گريه دارم ، واي اگر سمتا نبود ...   

 

 

+   حسن نقاشي   |