تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني

 

 فيلم مستند دا 

 

« اسپندگان ، روز زن ، زمين ، زايش »

بر تمامي بانوان ايران زمين گرامي باد

 

بخشي از فيلم مستند «تيشتر»

                                2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 <

+   حسن نقاشي  

 

                          

آري ،

آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن ، زيباست ...

فروغ

 

حال و هواي ظهيرالدوله مرا با خود مي برد ، آرامشي كه در آن نهفته است را در كمتر گوشه اي يافته ام ، درختان بلند و كلاغان سياه ، فانوس زنگاري مزارها ، نيمكت هاي رنگ پريده در گوشه و كنار و زائراني كه غرق تفكرند ، حس بغض آلود اينجا هميشه با ملاقات فروغ آغاز مي شود ، و هر بار كه مي آيم شاخه گلي و بسته اي عود تحفه ناقابل من است به فروغ ، رهي ، ملك الشعرا ، قمر ، داريوش رفيعي ، خالقي ، طاهر زاده ... چه حسي دارم من ...

 

 با وجود ترافيك نسبتا شديد و تماس هاي مكرر آيدا و مهران زينت بخش همچنان در تجريش و در انتظار سمتا بودم . وقتي به ظهير الدوله رسيديم كه مراسم آغاز شده بود ، دوستان اهل قلم را در گوشه و كنار ملاقات كردم و آنگاه كه ازدحام جمعيت رخصت داد به مزار فروغ رسيدم ، مثل هميشه كمي درد دل و زمزمه ، پليس ازدحام جمعيت را تحمل ندارد و سعي در پراكنده نمودن همگان مي كند ، اما من سنگ شده ام ، دست در دست فروغ ، هميشه بغض ظهيرالدوله چند صباحي با من است .

                                                                          به قول سمتا : نوش جانم ...

 

                                

 

با كدام بال مي توان

از زوال روزها و سوزها گريخت !

با كدام اشك مي توان

پرده بر نگاه خيره زمان كشيد ؟

با كدام دست مي توان

عشق را به بند جاودان كشيد ؟

با كدام دست ؟...

 

                   

 

                    

 

 

                   

 

 

                            

 

                            

 

 

شعري از فروغ

 

                                       

 

 

+   حسن نقاشي   | 

             

 

                                                              

 

سالها پيش كه به اصرار پدر به مدرسه نقاشي و مجسمه سازي رفتم تا ادامه دهنده راه اجداد نديده ام باشم و درست در همان ايامي كه زير نظر مرحوم استاد چيتي كه با وجود سپري كردن يك قرن زندگي پر بار باز هم بر سر كلاس حاضر مي شد و به ما صورتگري مي آموخت ( هر چند بعد از مدتي از مدرسه نقاشي به مدرسه سينما تئاتر رفتم تا بخت خود را در صنعت سينما بيازمايم ) اما در همان ايام با خبرشدم كه سوزان «نقاش صندلي ها» به يزد آمده است ، در آن دوران سوزان را به واسطه آثار منحصر به فردش مي شناختم. به تصوير در آوردن ايزدان اوستايي و ترسيم خانه هاي پر نقش و نگار يزد از ويژگي هاي نقاشي سوزان بود .

 

                 

 

 

سوزان خود در اين مورد مي گويد « وقتي به كوير پا گذاشتم يك عنصر مشترك را در تمامي خانه ها مشاهده نمودم و آن صندلي ها بود ، چرا كه در يزد رسمي ديرين وجود دارد كه بنا بر آن ، صندلي در گذشتگان در خانه باقي مي ماند تا روانِ مرحوم در سفر ساليانه خود به خانه بر آن نشيند و دمي استراحت كند . اين اتفاق براي سوزان بسيارجالب و شگفت انگيز بوده است ، تصور زنده بودن مردگان در باور مردمان كوير او را به ياد زندگي در ميان سرخپوستان امريكا ، مردمان كليمانجارو ، هندوان و ... مي اندازد كه با تفكراتي اين چنيني به حيات خود ادامه مي دهند.  

 

تخصص اصلي سوزان قرباني شناسي در اديان مي باشد و وقتي باورهاي جمعي را در مورد قرباني كه بر گرفته از انديشه يونگ است تشريح مي كند ، روزنه اي از حقايق بر تو باز مي شود و با آن لحجه شيرين ايراني  - امريكايي به تو آگاهي مي بخشد .

 

                    

 

 سوزان در سفر اخيرش به ايران تصميم داشت تا در خانه پدري همسرش آقاي ورجاوند در يزد مراسم دختر شاه پريان ( بزرگداشت آناهيتا خدا بانوي آبها ) را برگزار كند و به من نيز اجازه داد تا در اين مراسم زنانه حضور داشته و آنرا به تصوير در آورم  ، همچنين قصد داشتم او و همسرش را در سفر هندوستان همراهي كنم كه متاسفانه به دليل سفر سه روزه به تركيه از همراهي آن دو عزيز بازماندم .

 

برايم جاي شگفتي داشت كه چگونه زني چون او كه از فرهنگ و نژادي ديگراست اين چنين براي زنده نگاه داشتن آيين نياكان ما تلاش مي كند. در حالي كه ما روز به روز از هويت ديرين خود دور و دورتر مي شويم. تلاش دارم تا پيش از بازگشت سوزان به امريكا فيلمي ازاو تهيه نمايم . اين فيلم مي تواند هشداري باشد براي تمامي كساني كه مدعي اين شعار زنگار بسته هستند: هنر نزد ايرانيان است و بس...  

 

                                                        ويدئويي از سوزان    

                                

     

+   حسن نقاشي   | 

                                

                                      سئنا 

آزادم کن ، مارال ، دلم را آزاد کن ، زن من ، دل در پی اگر جدا شوم ، دست هایم رعشه می گیرند . دل در پی اگر جدا شوم ، پیشتر از آنکه بکشندم ، جانم را باخته ام ، دلم را گرم کن مارال ، دلم را گرم نگهدار . حالا که چنین پیش آمده ، بگذار دل آسوده بروم ، مارالم مرا مکش . وقت تنگ است ، عشق من ...

آی ...آی ... دلبندم...

 کلیدر / محمود دولت آبادی

 

 چه غنی و شگفت انگیز است ادبیات اهل کویر ، افسانه ها و اسطوره های مردمان زادگاهم را می ستایم . چندی پیش به اتفاق استاد ورجاوند اسطوره شناس و همسرش خانم سوزان ، نقاش نامی آمریکایی در پس کوچه های خشت و گلی یزد قدم می زدیم ، خانم سوزان در پی یافتن سوژه ای زیبا برای طراحی بود و من دل به روایت های استاد ورجاوند و خاطرات مشترکش با پرویز تناولی ، پرویز کلانتری ، پرویز شاپور ، فروغ فرخزاد و اسماعیل خویی داده بودم ...

 

به ویرانه ای رسیدیم ، خرابه ای در حوالی آتشکده یزد ، در خانه حوض کوچکی بود و انار خشکیده ای که سر در حوض خم کرده بود . سوزان می گوید روزگاری دور تصویر این انار خشکیده در آب مواج حوض چه عشوه  ها که نمی کرده است ، ایوانی کوچک و اتاقی آراسته به نقشی موهوم ، نقشی شگفت و پر رمز و راز . در پای آن ماندیم و به آن خیره شدیم . درختی بلند و دو سیمرغ که یکی بر فراز درخت و دیگری در پای آن به هم خیره شده دهان گشوده اند و هواررررر می کشند . بی شک این هوار نه از سر جنگ که از دوری و فراغ بود . لااقل تفسیر ما هر سه در آن لحظه اینگونه بود .

 

بی اختیار به یاد افسانه ای افتادم که پیری برایم بازگو کرده بود ، داستان همان جنگاوری که برای دفاع از سرزمین ایران عازم جنگ بود . پس معشوقه اش را سفارش داد تا اگر زنده بازنگشت ، دل در گرو دیگری بندد و به زندگی خود ادامه دهد ، زن به ناچار پذیرفت اما شرطی گذاشت ، پس انگشتری خود را به مرد سپرد و گفت یا پیکر و یا انگشتری باید به دست او رسد تا از مرگ مرد خود مطلع شود وگرنه تا همیشه چشم به راه اوخواهد ماند ، با این عهد جنگاور رهسپار جنگ شد .  

 

روزها و ماهها از پی هم آمدند و زن همچنان چشم به راه تا خبری از مردش به او رسد ، تا روزی جارچیان بانگ بر آوردند که سپاه ایران زمین سر بلند از شکست دشمن متجاوز به جانب شهر می آید ، مردم شهر به استقبال لشگر شتافتند و زن نیز در این میان در پی مرد خویش ، اما هر چه جست کمتر یافت نشانی از مرد ندید ، سپاهیان گفتند او به قلب دشمن غاصب زد و دیگر باز نگشت ، بی شک او مرده است ...

 

زن بر طبق عهد خود و از آنجا که پیکر و انگشتری را به دست نیاورد ایمان یافت که معشوق زنده است ، پس شیون نکرد و به امید وصل او سالهای سال در کنجی عزلت پیشه کرد... عاقبت بهار جوانی به سر شد و زن روزی در دشت وسیع به جمع آوری هیزم مشغول بود که سیمرغی در آسمان هویدا گشت..

 

سیمرغ در آسمان ظاهر گشت و به جانب زن فرود آمد ، زن اما از سیمرغ به هراس افتاد و گریخت ، سیمرغ در کنار زن نشست و از او خواست تا نگریزد و فریاد بر نیاورد ، زن در این حال از سیمرغ پرسید که چه خواسته دارد و نیت او چیست ؟

 

سیمرغ گفت : روزها ست که بر فراز شهر بال می زنم و تو را می بینم ، که تنها و گوشه گیری و در خلوت خود اشعاری می سرایی که دل از من ربوده است ، می خواهم به جانب قاف باز گردم اما دل در گرو توست ، با من بیا ، بیا تا پس ابرها رویم و با هم زندگی کنیم ، عاشقم ای زن ، دلداده توام ، مرا نا امید از خود مران ...

 

زن اما سیمرغ را گفت : ای مرغ عاشق برو و مرا به حال خویش بگذار که مرد من روزی می آید و من دل در گرو عشق او دارم ، در این حال سیمرغ از زیر بال خود انگشتری را در آورد و به زن داد و گفت : این نشانه ایست برای آنکه بدانی او مرده است مرد تو در نبرد با دشمن ،تن در راه آزادی سرزمینش فدا کرد و این پایان عهد تو است و خود می دانی که دیگر شرطی در میان نیست. زن اشک ریخت  و بر زمین زانو زد ، به یاد مرد خود مزاری ساخت و مویه سرایی کرد . روزها گذشت و سیمرغ همچنان بر سر راه او قرار می گرفت و خواسته خود را باز می گفت و چون از زن پاسخی نمی شنید باز می گشت ...

 

روزی سیمرغ به نزد زن آمد و گفت ای عشق من ، قصد دارم تا به سرای خود باز گردم  برای آخرین بار از تو می خواهم که با من همراه شوی و دل از زمین و آدمیان بر کنی ، زن به سیمرغ نگریست در وجود او ، در چشمان او عشق بلوا می کرد پس نیرویی عظیم در او یافت و به رفتن با او موافق گشت . بر پشت مرغ نشست سیمرغ در آنی به پرواز در آمد ، آسمان را درنوردید  و به ابرها رسید و از ابرهای سفید بگذشت ، در آن سوی ابرها ، قصری دید از جواهر  ، درختانی از فیروزه و میوه هایی از طلا...

 

سیمرغ گفت : معشوق من به خانه خوش آمدی ، این است پاداش سالها ایستادگی و صبر تو ، آنگاه نقاب از چهره برداشت .

 

آنگاه نقاب از چهره برداشت و زن ، مرد خود را دریافت ، در او نگریست ، آری سیمرغ همان مرد عاشق بود که بازگشته تا زن را در آغوش کشد ...

 

راویان می گویند هزاره ها از پس هم رفته اند اما ، هر جا صدای شیون دلسوخته ای بر می خیزد ، دو سیمرغ در آسمان ظاهر شده و به داد دلسوخته می رسند .

 

به خود می آیم ، سوزان در نقش خیره است ، استاد ورجاوند هم ، گویا سوزان سوژه طراحی جدید خود را یافته .

 

+   حسن نقاشي   | 

 

                                                جشنواره فیلم فجر 

همزمان با بررسی آثارم در آکادمی منتقدان سینمای مستند ایران ، با خبر شدم که فیلم مستند تیشتر از ساخته های اخیرم در بخش مسابقه آثار مستند بیست و پنجمین دوره جشنواره بین المللی فیلم فجر پذیرفته شده است ، این سومین دوره حضور من در فستیوال فجر می باشد و پیش از این نیز با فیلم های سوشیوس و مشی و مشیانه در این رویداد فرهنگی حضور داشتم .

 

تفاوت جشنواره امسال نسبت به سال های گذشته در بخش مستند آن می باشد و پیش بینی می شود از بخش های پر مخاطب این دوره به شمار آید . حضور بزرگانی همچون : استاد بهرام بیضایی ، رخشان بنی اعتماد ، مجید مجیدی ، رضا میر کریمی ، خسرو سینایی با فیلم های مستند قالی ایرانی و عزیزانی چون استاد محمد رضا اصلانی ، فرهاد ورهرام ، منوچهر طیاب ، روبرت صافاریان ، پیروز کلانتری ، مصطفی رزاق کریمی و... بر رونق این بخش افزوده است.

 

هر چند حضور من با فیلم تیشتر و شرکت در ماراتنی که در آن کوچکترین محسوب می گردم نمی تواند بر اعتبار این بخش بیفزاید ، اما خوشحال و خرسندم که افتخار همراهی و رقابت با این عزیزان دست داد و آن را اتفاقی بزرگ در عرصه کاری خود می دانم.

 

متاسفانه همچون دوره های پیش نمی توانم در ایام جشنواره حضور داشته باشم و همزمان با برگزاری این رویداد در ترکیه (شهر قونیه) مشغول ساخت اثر تازه ام به نام پیر چنگی(زندگی و آثار مولانا) با همراهی دوستان بزرگوارم خدایار ، احمد صراف و مسعود آستانداری هستم .

 

لازم می دانم تمامی عزیزان را به تماشای آثار مستند سینمای ایران در سالن های نمایش دهنده این بخش که به زودی توسط رسانه ها اعلام می شود دعوت کنم.  در همین راستا قصد دارم همزمان با پخش تیشتر به نمایش اینترنتی این اثر بپردازم . لذا دوستانی که تمایل به تماشای اینترنتی تیشتر دارند از طریق ایمیل آدرس : naqashi@gmail.com  اطلاع داده تا لینک تصویر به آدرس آنان ارسال شود . در انتظار نظرات ارزشمند و سازنده دوستان هستم.

 

موفقیت های اخیر فیلم تیشتر را مدیون زحمات دوستان و یاران عزیزم می دانم و فرصتی تا از این بزرگان سپاسگذاری کرده ابراز امیدواری کنم که در راه سخت و نفس گیر وادی هنر همواره یار و یاورم باشند:

 

کیوان کلهر-  ملک ایرج پناهی دکتر محمد میر شکرایی دکتر رضا مرادی غیاث آبادی دکتر اردشیر صالح پور دکتر کتایون مزدا پور ایلیا محمدی نیا احمد صراف یزد سروش قندی محمد آفریده ناصر باکیده آیدا فیض جعفری مینا مشهدی مهدی مهدی بقائیان خدایار معاونت هادی رحیم دل کامران شیردل محمد رضا اصلانی فرهاد ورهرام   روبرت صافاریان   سپهر عباسی و... سمتا ...

 

 

ویدئوی تیشتر

 

+   حسن نقاشي   |