« اسپندگان ، روز زن ، زمين ، زايش »
بر تمامي بانوان ايران زمين گرامي باد
بخشي از فيلم مستند «تيشتر»

آري ،
آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن ، زيباست ...
فروغ
حال و هواي ظهيرالدوله مرا با خود مي برد ، آرامشي كه در آن نهفته است را در كمتر گوشه اي يافته ام ، درختان بلند و كلاغان سياه ، فانوس زنگاري مزارها ، نيمكت هاي رنگ پريده در گوشه و كنار و زائراني كه غرق تفكرند ، حس بغض آلود اينجا هميشه با ملاقات فروغ آغاز مي شود ، و هر بار كه مي آيم شاخه گلي و بسته اي عود تحفه ناقابل من است به فروغ ، رهي ، ملك الشعرا ، قمر ، داريوش رفيعي ، خالقي ، طاهر زاده ... چه حسي دارم من ...
با وجود ترافيك نسبتا شديد و تماس هاي مكرر آيدا و مهران زينت بخش همچنان در تجريش و در انتظار سمتا بودم . وقتي به ظهير الدوله رسيديم كه مراسم آغاز شده بود ، دوستان اهل قلم را در گوشه و كنار ملاقات كردم و آنگاه كه ازدحام جمعيت رخصت داد به مزار فروغ رسيدم ، مثل هميشه كمي درد دل و زمزمه ، پليس ازدحام جمعيت را تحمل ندارد و سعي در پراكنده نمودن همگان مي كند ، اما من سنگ شده ام ، دست در دست فروغ ، هميشه بغض ظهيرالدوله چند صباحي با من است .
از زوال روزها و سوزها گريخت !
با كدام اشك مي توان
پرده بر نگاه خيره زمان كشيد ؟
با كدام دست مي توان
عشق را به بند جاودان كشيد ؟
با كدام دست ؟...





شعري از فروغ