تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني

 

 

                               سمتا

                   کابوس شده ام دیگر                      
            هر شب  به خوابم میروم    
         
   کابوس خودم را می بینم و بعد...
    راستی تو کابو س مرا ندیده ای؟ 

 

از شاعر مورد علاقه ام : مهناز چتر فيروزه

 

+   حسن نقاشي  

  

عاقبت باد صبا اثر ماندگار آلبر لاموريس ، فيلمي در ستايش فرهنگ و تمدن ايران كه حدود چهل سال از ساخت و توليد آن مي گذرد از شبكه اول سيما پخش شد . وقتي به تماشاي اين فيلم مي نشيني شاعرانگي و عرفان ناب آن تو را در شگفتي بي كران فرو مي برد ، داستان ريشه در اسطوره و افسانه دارد و از ساختاري مناسب برخوردار است ، تصاوير هوايي و روايت فيلم توسط باد سرگردان ( معروف به باد صبا ) عجيب بر دل مي نشيند.

 

باد صبا حكايت بادي است كه در هنگام عبور از فراز ايران ، بر آن مي شود تا باور و فرهنگ مردم اين سرزمين را باز گو كند ، سكانس كوچ عشاير ،  كوچ پرندگان مهاجر ، صحنه خشك كردن قالي هاي پهن روي تپه ها و همچنين سكانس پاياني فيلم كه باد صبا به گريز دو جوان دلداده و عاشق كمك مي كند از به يادماندني ترين لحظات فيلم محسوب مي شود . يكي ديگر از سكانس هاي زيبا و پر خاطره فيلم صحنه اي است كه باد به شاليزاران مي رسد و زنان شاليكار با ديدن بادصبا به رقص و پايكوبي (همان رقص شاليزار) مي پردازند. متاسفانه لاموريس بر اثر سقوط با هلي كوپتر ارتش جان خود را از دست داد و نتوانست شاهد اكران جهاني فيلم باشد ، اما معتقدم هر ايراني مي بايد به روان اهورايي اين ابرمرد براي توجه به تاريخ و سنت پر ارزش ديارمان درود بي كران ارمغان كند .

 

براي من باد صبا يادآور خاطراتي تلخ و شيرين از دوران تحصيل در مدرسه سينما و تئاتر مي باشد ، باد صبا باعث شد مدتها از حضور در مدرسه محروم شوم . با اين حال هميشه آن اتفاق را از افتخارات زندگي خود مي دانم .

 

ماجرا به ارديبهشت 1374 باز مي گردد ، درست در زماني كه مدرسه سينما تئاتر بر آن شد تا فيلم باد صبا را به نمايش عمومي بگذارد ، نسخه 35.mm اين اثر كه توسط مرحوم محمود مشروطه رئيس اداره فرهنگ وقت ( و از دوستان لاموريس) و پيش از به آتش كشيده شدن آرشيو فيلم ها در سال 1357 از نابودي نجات پيدا كرده بود توسط هياتي بازبيني و بالاخره بعد از كلي ايراد بنيادي و ضرورت حذف برخي تصاوير ، براي اكران در تنها سينماي شهر آماده شد . از آنجا كه فيلم نسخه اصل بود آقايان مرهمت كرده و با قيچي و چسب جراحي اش نكردند ، بلكه متصدي پخش را آموختند تا هرگاه فيلم به قسمت هاي ممنوعه و قبيح رسيد وي كف دست خود را مقابل آپارات بگيرد تا از بازتاب تصوير بر اندام پرده نقره اي ممانعت شود . اين نوع سانسور لطفي بود در حق سينماي بي نواي ايران ...

 

فيلم آغاز شد ، لحظاتي از نمايش آن نگذشته بود كه سكوت بر فضا حاكم و صدا از كسي شنيده نمي شد ، باد صبا مخاطبان خود را سحر كرده بود ، من از خود بگويم كه چنان شيفته فضاي شاعرانه اثر بودم كه تا امروز به ياد ندارم فيلمي را چنين با شيفتگي و اشتياق ديده باشم . شايد يكي از دلايل مهم علاقه ام به سينماي اسطوره و آيين همين باد صبا و تلاش  ماندگار لاموريس بود .

 

وقتي حلقه آخر فيلم از آپارات پخش مي شد، اتفاقي كه ذكرش رفت به وقوع پيوست، باد صبا به شاليزاري رسيد ، انعكاس خورشيد در آبها ديدني بود ، تصوير از ديد باد صبا ( كه در سينما به نماي P.O.V معروف است) آرام آرام به زنهاي مشغول كار رسيد ، زنهايي كه باديدن باد جمع مي شوند و يكي از آنها جلوتر از ديگران آغوش باز مي كند و آنگاه ....

 

آنگاه ، پرده نقره اي سينما را تيرگي فرا گرفت اما موسيقي شاد و دلنواز فيلم همچنان پخش مي شد ، شكي نبود كه فيلم به صحنه ممنوعه رسيده و آپاراتچي طبق دستور، ما را از مشاهده شادي و پايكوبي زنان محروم مي كرد ، آه از نهاد تماشاچيان بر خواست و با سر و صداي فراوان خواهان ديدن تصوير شدند . پس از مدتي تصوير دوباره بر پرده نقره اي نشست و داستان ادامه يافت. از اينكه نتوانستم صحنه رقص زنان شاليزار را ببينم بسيار ناراحت بودم ، دقايقي بعد فيلم باد صبا به پايان رسيد و چراغهاي سينما روشن شد.

 

ديدن صحنه رقص زنان شاليزار ، عطشي بود كه فرو نمي خوابيد ، به قول بزرگي از اهالي سينما فيلم را بايد كامل ديد، سانسور در ابعاد ذهن جستجوگر و مشتاق و طالب نمي گنجد.

 

پس به جانب اتاق نمايش رفتم متصدي كه تا به حال در آماده باش به سر مي برد اتاق را رها و براي استراحت در سالن قدم مي زد . به درون اتاق جستم ، در اتاق نمايش (آپاراتخانه) چيزي نيست جز آپارات بزرگ و فيلم هاي چيده شده در كنار ديوار و پوسترهايي كه اگر خوب بنگري خلاصه اي است از تاريخ پر فراز و نشيب سينماي ايران ...

 

فيلم را سريع به ابتدا برگرداندم و بر آپارات بستم ، از دريچه كوچك به سالن نگريستم ، هنوز صداي تماشاچيان شنيده مي شد و توجيه مسئولان سالن در مورد دلايل ممانعت از پخش رقص زنان شاليزار ، بي آنكه به عواقب كار بينديشم اهرم آپارات را با فشاري حركت دادم ، دستگاه با غرشي روشن و شروع به كار كرد، چراغ هاي سالن خاموش شد و نور بر پرده نقره اي نشست و تصوير جان گرفت " باد صبا به شاليزاري رسيد انعكاس خورشيد در آبها ديدني بود ، تصوير از ديد باد آرام آرام به زنهاي مشغول كار رسيد ، زنهايي كه باديدن باد جمع مي شوند و يكي از آنها جلوتر از ديگران آغوش باز مي كند و آنگاه به رقص و پايكوبي مي پردازد ، سپس زني ديگر و باز زني ديگر و باز زني از پي آنها و..." با نمايش رقص زنان صداي هلهله و شادماني مردم از داخل سالن برخواست ، من در سياهي مطلق سالن چيزي نديدم اما بعدها شنيدم كه بسياري از تماشاچيان در سالن به شادي و دست افشاني پرداختند.

 

پيش از آنكه بتوانم آپارات را خاموش و از اتاق بيرون روم توسط مامورين سالن و دوسه فرد ديگر گرفتار آمدم و تلاش و تكاپوي من براي گريز ثمري نداشت . فرداي آن روز در هر گوشه و كناري صحبت از نمايش رقص زنان بر پرده تنها سينماي شهر بود و من به دليل بر هم زدن نظم عمومي و سر پيچي از قوانين و مقررات ابتدا از مدرسه سينما اخراج و پس از مدتي اين حكم سنگين به محروميت از حضور بر سر كلاس درس تا پايان سال تحصيلي تقليل يافت. تصور كنيد كه من مي بايد تمام طول روز را در ورودي مدرسه مي ايستادم و درس عبرت شاگرداني مي شدم كه در دل به من آفرين مي گفتند و چشمان معصومشان به من مي خنديد ، با اين حال هميشه از اين اتفاق كه باعث شد فيلمي را كامل و بدون سانسور ببينم راضي و شادمانم و تلخي هايش را به جان خريدار .

 

                 ويدئويي كوتاهي از رقص زنان شاليزار در فيلم مستند باد صبا

  

                             2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

 

 

+   حسن نقاشي   | 

 

                                      

عصري با شاهنامه

 

نمايش فيلم مستند درخت پارسيك در دانشگاه تهران

 

بخشي از فيلم درخت پارسيك

 

                       2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24                       

 

   گردهمايي استادان، پژوهشگران و هنرمندان در پاسداشت حماسه سراي بزرگ ايران

 

+   حسن نقاشي  

 

بخش هايي از فيلم مستند تيشتر و حكايت كوزه

                           2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+   حسن نقاشي  

 

                                       

 

باز آمدم از چشمه خواب ، كوزه تر در دستم .

مرغاني مي خواندند . نيلوفر وا مي شد . كوزه تر بشكستم ،

در بستم

و در ايوان تماشاي تو بنشستم .

"سهراب سپهري"

 

"گل اگر خوب لگد مال نشود وقت كوزه شدن بي قراري مي كند ، شور و حال ندارد ، آن وقت يا ترك خورده و سوراخ مي شود يا آب را مي دزدد تا خود را سيراب كند ، پس خوب  لگد مال كن..."

 

سرخي خون پاهاي تاولي ام با گل رس در هم مي آميخت و درد امانم را بريده بود ، اما وقتي افراسياب اينگونه گفت باز به لگد مالي گِل پرداختم . مدتها بودكه دوست داشتم كوزه گري كنم . تجربه ساخت كوزه چنان است كه گويي خلق مي كني ، افراسياب پذيرفت تا مدتي را در كارگاه كوزه گري شاگردي كنم و هنرش را بياموزم . در زادگاه من با آنكه سالهاست دوران آب انبار و چشمه به پايان آمده اما هنوز كوزه جزو  اشيا مهم خانه محسوب مي گردد . كمتر خانه اي را در يزد مي بيني كه روي رف هاي اتاق كوزه اي نباشد .

 

"دست كه به گِل مي بري پاك باش ، چرا كه به كار خلقت مشغولي ، كارگاه كوزه گري كم از كارگاه آفرينش ندارد ، براي گِل بخوان ، گل عاشق آواز است ، از صداي تو مست مي شود ، كوزه از اين روست كه جايگاه شراب است ..."

 

كوزه جاودانه ترين نماد انساني است ، بر آمده از عشقبازي آب و خاك ، در اين ميان آب زلال و گوارا همان جان و روان است كه در پيكر سفالينش دميده شده است و خوب كه فكر مي كنم بي دليل نيست كه ايرانيان هر گاه كسي چشم از جهان فرو مي بندد كوزه اي به ياد او در خانه نگهداري مي كنند . كوزه خبر از تناسخ مي دهد و به ما مي گويد : مرگ پايان كبوتر نيست...

 

خوب به ياد ندارم كوزه و كوزه گري از كي و كجا در ذهنم نشست ، شايد به همان دوراني باز مي گشت كه (عالم تاج) مادر بزرگم رخت از جهان بسته بود و بابا جان به ياد او كوزه اي در ايوان خانه نهاد . گاهي مي ديدم بابا جان با كوزه سخن مي گفت ، اشك مي ريخت و هنوز هم بعد از گذر ساليان دراز كوزه همچنان بر ايوان خانه باقي است .

 

" كوزه حرمت دارد ، مبادا آتش كوره را بي جهت افزون كني ، براي رسيدن به كمال حد و اندازه ايست ، مي بايد اعتدال پيشه كرد ، حرارت زياد ، آتش در جان كوزه مي اندازد ، سست و بي طاقتش مي كند ، آتش زياد عمر كوزه را نصف مي كند. "

 

در بيشتر فيلم هايي كه ساخته ام ( راستش در تمامي آنها ) كوزه به نوعي وجود داشته است . در سو شيوس شيرين با كوزه اش به سر وقت چاه خشك مي رود و با معجزه عشق ، چاه را بارور مي كند و آب براي مردمان به ارمغان مي آورد . در مستند تيشتر ، اپوش كوزه ها را مي شكند و تيشتر را به نبرد فرا مي خواند . در فيلم درخت پارسيك آنجا كه صحبت از گِل شاه يا كيومرث مي شود صحنه حمله اهريمن به او را با شكسته شدن كوزه اي به نمايش گذاشتم . يادم مي آيد دوستي در اختتاميه يكي از فستيوال ها به من گفت بالاخره فيلمي از تو به نمايش در آمد كه در آن كوزه نيست او به فيلم مشي و مشيانه اشاره داشت. از او خواستم فيلم را بار ديگر ببيند چرا كه در سكانس مرحوم محمود مشوطه كوزه اي پشت سر ايشان قرار گرفته ...

 

" كوزه را كه از كوره بيرون مي كشي ابتدا به او سلام كن ، چرا ؟ چون كوزه از تن آدمي پديد آمده ، مگر نه اينكه حضرت خيام مي فرمايند :

اين كوزه كه آبخواره مزدوريست

از ديده شاهيست و دل دستوريست

  هميشه به ياد داشته باش عاقبت تو هم كوزه اي خواهي شد."

 

در باورهاي اسطوره اي كوزه جايگاه مهمي را به خود اختصاص داده است ، در بندهش خواندم كه تيشتر با خُم خود كه به يقين همان كوزه است آب را در جهان تقسيم مي كند ، و آناهيتا خدابانوي آبها كوزه اي به آغوش دارد كه نمادي از بركت و باروري است و بي شك كوزه آناهيتا نماد نگاهباني و نگهداري از آبهاي جهان مي باشد. مردمان كنگو و نيجر تنديس هايي كه كوزه بر سر دارند را به نماد تداوم زندگي بر گور نياكان مي گذاشتند .آنان معتقدند هنگامي كه دختر خدا اين تنديس ها را مي ساخت خداوند در اين تنديس ها دميد و بدان ها جان بخشيد و وقتي زن و مرد بر زمين رايج شدند ، دم خود را از آنان باز گرفت و مرگ معنا و مفهوم يافت ...در اساطير يونان دمتر مادر زمين كوزه و مشعلي به دست دارد كه ارتباط با جهان ديگر را گوشزد مي كند .در همين تمدن مدئاي جادوگر در حالي كه قصد دارد قدرت جادويي خود را در بازگرداندن جواني نشان دهد بر كوزه آب نقش شده ، شايد دليل ترسيم اين نقش بر اندام كوزه رفع بلا و سِحر باشد چرا كه ميدانيم عاقبت مدئا ، ظلالت و نابودي بود . در اساطير نروژ تور با كوزه اي باران بر سر مردمان فرو مي ريزد و تلالوك خداي باران در آزتك ظرفي به دست دارد كه به احتمال بسيار كوزه است كه نمادي از باران و بركت مي باشد . در عرفان تائوي چين حكايتي است خواندني :

 

پيرمردي دو كوزه داشت كه هر روز آنها را از آب چشمه پر مي كرد و به خانه ارباب در سوي ديگر روستا مي برد ، يكي از كوزه ها ترك داشت و تنها نيمي از آب درون را به مقصد مي رساند. اين باعث مي شد تا كوزه ديگر كه سالم و مغرور بود همواره كوزه ترك خورده را تحقير و نكوهش كند . روزي كوزه گريست ، پيرمرد متوجه گريه او شد و علت را پرسيد ، كوزه گفت سالهاست كه تو مرا به دوش خسته مي كشي و سنگيني مرا به جان خريداري غافل از اينكه من تركي در وجودم نهفته است و آب را نيمه به مقصد مي رسانم ، من از روي تو شرمگين و خجل زده ام . پيرمرد كوزه را گفت اينبار كه به خانه ارباب مي رويم به جاده بهتر بنگر ، كوزه هر چند نا اميد و مايوس اما به نصيحت پيرمرد توجه كرده و به جاده مي نگرد ، پيرمرد به او درس بزرگي داده بود ، ترك كوزه در اين ساليان بيهوده و بي حكمت نبود ، مسيري كه آب كوزه مي چكيد انباشته از گلهاي رنگارنگ و زيبا بود در حاليكه مسير كوزه سالم و مغرور خشك و شوريده بود .

 

 

 

 
 

+   حسن نقاشي   | 

 

 

      حسن نقاشي

شب گذشته در تالار وحدت تهران مراسم اختتاميه اولين دوره جايزه مستند برتر سال برگزار شد و من كه با فيلم مستند مشي و مشيانه در اين فستيوال حضور داشتم موفق به دريافت لوح افتخار و تنديس سيمين بخش تحقيق و پژوهش شدم . از هيات داوران بخش اصلي جشنواره به ويژه مجيد مجيدي و كيومرث پور احمد عزيز سپاسگذارم كه مرا شايسته دريافت اين جايزه دانستند .

 

ويدئوي مراسم اختتاميه

  2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

 

انجمن مستند سازان سينماي ايران / خبرگزاري فارس / خبرگزاري ايسنا / مهر نيوز / سايت خبري فيلم كوتاه /

 

 

 

+   حسن نقاشي