
روزی در بازار قدیم یزد قدم می زدم ، بازار نساجان و مسگرها ، با خود فکر کردم چرا همیشه تفاوتی در شمال و جنوب دیده هست ؟ و چرا شمال پر از طراوت و جنوب خشکیده و افسرده است . بازار یزد تمثیلی از این هر دو است ، بالا زرگرها و ترمه بافان ، پایین کرباسی و مسگر و عطار ...
در خم بازار ، بوی هل ، بوی بابونه ، سیر و سداب و کمی بالاتر بوی کباب و ریحان عابران را سر مست می کند ، به حجره ای می رسم ، پیرمردی را می بینم با محاسن بلند و سفید ، چشمانی سبز و عمیق که برق نگاهش تا عمق وجودم مي دود . به سحر او از ادامه راه مي مانم ...
می خندد و گونه هایش گل می اندازد ، می خواهد تا در کنارش بنشینم ، من نیز چنین می کنم. ، دستش را پیش آورده و چند دانه عناب در کف دستم می گذارد :
- گرفته ای ؟
- چیزی نیست ...
- هست ، دنیا ارزش غم ها را ندارد وایو جان ...
با حیرت و حیرانی در او می نگرم ، نامم را از کجا می دانست ؟ به شگفتی ام می خندد و کتابچه دستم را نشان می دهد :
- اینجا نوشته ... وایو
دقایقی نگذشت که با پير به گفتگوی شیرینی نشستم ، او هر چه از زیبایی های زندگی ، من از زشتی ها ي روزگار می گفتم ، لحن من نالان بود و او سرشار از خنده ، امید در کلام من مرده ، اما چمشه سار امید و زندگانی بود كلام او ...
پير از من خواست روز بعد به نزدش بروم تا رازی را بر من آشکار کند، به یاد سهروردی افتادم ، و رساله "فی حاله الطفولیه" :
"پیر را گفتم باید از علم مرا چیزی بیاموزی . پس لوحی پیش آورد و الف ناتی بر آنجا نبشته بود و بر من آموخت . گفت: امروز بدین قدر اختصار کن تا فردا تو را چیز دیگری آموزم ..."
از جا برخاسته و رفتم ، در طول روز به او می اندیشیدم که روح والایی داشت و عرفان ناب بود... فرداي آن روز به سراغش رفتم ، پیش از باز شدن بازار در مقابل حجره اش ماندم ، روز به میانه رسید که در بازار هویدا شد و به سویم آمد ، سلا م کردم ،بي مقدمه ظرف آبی به دستم داد و خواست تا مقابل حجره را آب پاشی کنم . به خواسته اش دل سپرده ، مقابل دکان را آب پاشی کردم . سپس از پير بابت آن راز پرس و جو كردم ، عطش فهميدن داشتم...
بي توجه به خواهشم به مشتريان مي رسيد ، خسته و كسل بر سكوي مقابل دكان نشستم و به زندگي روزمره بازار خيره شدم ، حوالي ظهر دست در آب حوض شست و وضو گرفت ، خواست تا مراقب حجره باشم و به جانب مسجد رفت ، پير، آدم روز پيش نبود ، كمي سرد و غريبه ، دلم گواهي داد كه مرا مي آزمايد ، كمي صبر و شكيبايي مي بايست ، اگر نه راز بر من هويدا نمي شد .
خش خش گيوه هايش كه در پهنه بازار بر زمين كشيده مي شد و خلوت بازار را پر مي كرد مرا به خود آورد ، از جا برخاستم ، دستها را در كمرگاه گره كرده و به جلو خم شده بود ، در من نگريست ، درون حجره پرده اي بود ، آن را پس زد، دري هويدا شد، در را باز كرد خواست تا در پي اش راهي شوم ، دالان سياه و تاريك را طي كرديم ، به سردابه اي مي ماند كه تار عنكبوت بر اندامش پيچيده و وهم انگيز به نظر مي رسيد ، نفس چون بخاري سفيد از دهان بيرون مي زد ، كمي مضطرب شدم و دلهره بر من چيره گشت ، اما جرات حرفي با من نبود ...
به اتاقي رسيدم كه كف آن را آب پوشانده بود ، پس پير پا بر آب نهاد و گذشت من نيز در پي او رفتم ، سردي آب تا استخوان مي دويد، به خود لرزيدم و از اين كه پير چنين بي باك در آب گام بر مي داشت در شگفتي بودم ، به دري در آن سوي آب رسيديم ، پير به من نگريست ، ترس را در چهره ام مي ديد ، صداي نفس هاي من فضا را پر كرده بود، و به آرامي در را گشود :
واي ... اي پير، با من چه كردي؟؟؟
ادامه دارد...
پشت درياها شهري ست
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است ...

ابيانه جابلقاي من است ، با گام نهادن در آن آرام مي گيرم . در ابيانه عرفان عطار و اشراق سهروردي بيداد مي كند " قصتي طويل و انت ملول " نشانه هاي بسياري از ميترائيسم ، زروانيسم و مزدا پرستي در آن مي بينم ، فيه مافيه من است ، هر چه ورق مي زنم تمام شدني نيست ، در و ديوارش با من حرف مي زنند و خيس مي شوم از اين باران يكريز نماد و استعاره ...
سر دري يكي از خانه هاي روستا را نقش لوتوسي فرا گرفته و نام پروردگار را در ميان خود دارد، كمي بالاتر سيمرغي بال گشوده ، ناظر و پاسبان نام مبارك اوست ، گويي در قافيم و سيمرغ در محضر صاحب كائنات سجده بر آورده است ...
شيفته مسجد كوچك و محقر آنجايم ، پا در آب مي نشانم نماز و نيايش زائران را به تماشا مي نشينم ، چه لذتي دارد شنيدن اذان در ابيانه ، اذان موذن به آواز مي ماند ، واله و شيدا مي شوي ...
معبد ناهيد دو سه تپه آنسوتر، جاي امني است براي خلوتي جانانه ، در يزد ما هم ناهيد نيايشگاه محقري دارد ، و تو وقتي در آنجا به آواز آب گوش مي كني زبانش را مي فهمي ، بي شك آب يكي از آن عناصر مقدسي است كه با آدمي سخن مي گويد ، مگر نه اينكه آب به زرتشت گفت عصا بر او زند تا از ميان شكافته شود و بگذرد ، مگر نه اينكه كيخسرو در آب پنهان شد و سوشيانس نجات گر بشر روزي از آب بر مي خيزد ، پس آب مي فهمد، ما شيوه سخن را گم كرده ايم ، آتشبان آتشكده اي را مي شناختم كه روزي گريان و نالان از آتشكده بيرون شد و مدعي بود آتش او را پس زده ، در خانه نشست تا مرد ، او زبان آتش را مي فهميد . حالا در و ديوار ابيانه مرا مي فهمند ، با من به سخن مي نشينند ، رازها با من راه نشين ...

ابيانه جابلساي من است ، در شهر خدا قدم نهاده ام ، مي روم تا معرفت رجال الغيب ابن عربي و مراتب هفتگانه خاك ، مي روم در مونس العشاق و حكايت شيخ اشراق که می فرماید :
" از محله روح آبادم ، و اگر از احوال ولايت خود گويم در ادراك شما نيايد هر كه خواهد بدان ولايت رسد زين عفت بر مركب شوق نهد ، و سرمه بيداري در چشم كشد و همين بگويم شما را كه اگر حكايت آن شهر با شما كنم فهم شما بدان نرسد و در درياي حيرت غرق شويد ، پس به همین اختصار كنم."
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت ...
كليپ پشت دريا ها

در کوهستانی مشرف بر شهر ابرکوه و در ویرانه های معبد ناهید پرسه می زدم و به انجير خشکیده بر درگاه معبد فكر مي كردم كه با نخ های رنگين براي بر آورده شدن حاجت آراسته شده بود. مير چا الياده معتقد است كه در وراي درخت ، همواره ذات و جوهري روحاني نهفته است. در سوی دیگرم آنسوی شهر و بر فراز کوهی بلند همین معبد تکرار شده بود ، گویا اصل تقارن نه تنها در هنر که در دیانت ایرانی نیز جايگاه والايي دارد . بی شک این تقارن یاد آور همزیستی مهر و ناهید می باشد. افسانه ای می گوید در این کوهی که من بر فرازش بودم زنی از نظرها پنهان است ، که زیباست ، که از نسل و نژاد خدایان است، که دیبا می بافد و رشته های تار آن تا کوه مقابل در آنسوی شهر رفته و تنها اهل دل آن نخ و چرخ و زن را مي بينند . بي شك در كوه مقابل همزاد همين زن زندگي مي كند كه مرد است ، كه تنومند است ، كه از نسل و نژاد خدايان ست و ...
در همین اندیشه ها سیر می کردم که ناگهان نوای سوزناکی آمیخته با تار مرا به خود آورد، پس با کنجکاوی رد صدا را گرفته و در پس کوه مردی را دیدم که بر تخته سنگی نشسته و دل بر دلدار عرضه کرده است . چنان در خود بود که متوجه حضورم نشد ، من هم چنان در او غرق که از یاد بردم به چه منظور در اینجایم .
در دانشگاه ما مبحثي داشتيم پيرامون گوسان هاي نواگر يا گوسان هاي پارتي كه بعد از اسلام به دلايل بسيار از ادامه كار بازماندند. گوسان ها مغني هاي آواره هم توصيف شده اند كه با ساز و نواي اندك خود گرداگرد شهر و روستاها پرسه مي زدند و تاريخي شفاهي را با بديهه سرايي روايت مي كردند ، شايد اگر ريشه اي از آنها باقي مانده باشد در قلندرهاي دوره گرد كوچه و بازار خلاصه شود . آنها همچنين پيشگويان قابلي به شمار مي آمدند و اين بدان معناست كه گوسان هرگز شعري را بي حكمت و انديشه نمي خواند . مري بويس خاور شناس شهير براي قدرت بيان گوسان و تاثير عميق رمز و نماد در اشعار او داستان ويس و رامين را مثال مي زند :
"در شعر ويس و رامين كه شاه همراه با همسرش ويس و برادرش رامين در بزم است ، يك گوسان نواگر براي آنها مي خواند . آواز او درباره درخت بسيار بلندي است كه بر همه زمين سايه افكنده است. زير آن چشمه اي است رخشان كه يك گاو گيلي در اطراف آن مي چرد و از آب آن مي نوشد و شكوفه هاي كنار آن را مي خورد . گوسان آواز خود را اينگونه پايان مي دهد " مانا كه اين درخت همچنان سايه گستر باشد ، آب از چشمه بر آيد و گاو گيلي هميشه در كنار آن بچرد " . اما آواز زيباي او گوياي تمثيل بسيار خطرناك و تحريك آميزي بود. چرا كه درخت نماينده شاه، چشمه همسرش ويس و گاو رامين برادر شاه و عاشق ملكه بود. پادشاه اين معنا را بي درنگ دريافت و به قصد كشتن رامين ، بر وي حمله مي كند. نمونه هاي ديگري نيز وجود دارد كه در اين نوشته نمي گنجد . هر چند گوساني كه پيش روي من بر تخته سنگ مي خواند با نشانه هايي كه بر شمردم فاصله بسياري داشت اما همين كه به سنت نياكان باستاني خود عمل مي كرد جاي تقدير داشت .
ويدئوي كوتاه از مرد بديهه سرا