تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني

 

مردم بالا دست ، چه صفايي دارند!

چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد!

...

بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است .

مردمش مي دانند كه شقايق چه گلي است .

بي گمان آنجا آبي ، آبي است .

غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند .

چه دهي بايد باشد !

كوچه باغش پر موسيقي باد !

 

" سهراب "

 

مير چا الياده در رساله " مقدس و نا مقدس " معتقد است فلسفه بر گزاري جشن هاي آييني تكرار اتفاق نخستين است. براي نمونه جشن تيرگان، ما را به زمان اسطوره اي نبرد تيشتر فرشته باران با اپوش ديو خشكسالي مي برد ، يا جشن سده ما را به اسطوره پيدايش آتش باز مي گرداند .

 

                      جشن مهر ايزد / عكس از : حسن نقاشي

 

اين مقدمه مختصر را گفتم تا از برگزاري جشن آييني مهر ايزد در يكي از روستاهاي يزد بنويسم ، روستايي كوچك اما آباد و پر بركت در حوالي شهرستان تفت همه ساله محل برگزاري اين رسم ديرين است . با اين كه روستا سالهاست خالي از سكنه است و اهالي آن به شهر هاي بزرگ و كوچك مهاجرت كرده اند اما در زمان برگزاري مراسم ، انبوه جمعيت تماشايي است ، خاصه آنكه زمستان امسال سرماي شديد و برف و باران گمانم را به سمتي برد كه شايد مراسم برگزار نشود اما استقبال زرتشتيان ديدني بود . سكوت كوچه پس كوچه هاي خالي از رهگذر روستا به صداي گام هاي مردم در هم شكست .

 

                       جشن مهر ايزد / عكس از : احمد صراف يزد

 

چون هميشه ، صبح زود به روستا رسيديم ، ابتدا در ايوان آتشكده با دوستانمان ديداري داشتيم و آنگاه كه مردم گرد آمدند و جمعيت براي برگزاري جشن آماده شد ، ضبط مراسم را آغاز كرديم ، دلم مي خواست تا در اين چهار سالي كه به جشن مهر ايزد مي آيم فرصتي مي شد تا درميان مردم به شادي و پايكوبي بپردازم و همچون آنان غم روزگار را از ياد برده و دل و ديده صفا دهم اما از آنجا كه وظيفه من ثبت لحظه به لحظه اين آيين ناب و ديدني است ناچارم تا از چشمي دوربين نظاره گر رفتار شاد و شيرين مردم باشم .

 

در مهر ايزد كسي اجازه بد خلقي و ناراحتي ندارد ، و همانطور كه گفتم مردم به ساز و آواز مشغولند ، دست هر پير و جوان ده دايره و دف است . هر كس كه احساس مي كند توانايي خواندن دارد پيش آمده و يك دهان براي مردم مي خواند ، از آنجا كه يكي از دغدغه ها يم موسيقي اقوام و ثبت آن است ، در طول اين چهار سال موفق به ثبت و ضبط اشعاري شدم كه ريشه فارسي دري دارد و به لحاظ ادبي و تاريخي داراي ارزش هاي ممتازي است . 

 

                         جشن مهر ايزد / عكس از : احمد صراف يزد

 

بر خي مي گويند كه مهر ايزد را ديده اند ، مردي به من گفت مهر ايزد را با اسب سفيد و تعدادي سوار در كوچه هاي روستا ديده است ، زني گفت مهر ايزد را غمگين ديده است كه نشان از دوري مردم از سنت و آيين دارد ، يكي گفت مهر ايزد به آسمان رفته و در پايان جهان بر مي گردد . من از اين گفته ها درباره مهر ايزد كم نشنيدم و با توجه به سخن ايشان دريافتم كه مهر ايزد شايد ريشه در اسطوره سوشيانت يا موعود دين زرتشت دارد كه جهان را سر و سامان مي دهد . با خود مي انديشم شايد مهر ايزد يكي از همين مردمي است كه مي رقصد و پايكوبي مي كند ؟ خدا مي داند ...

 

اميدوارم با تصاويري كه در چهار سال برگزاري جشن مهر ايزد به دست آوردم بتوانم مستندي كوتاه و گويا از اين رسم ناياب و ناديده بسازم . براي اهالي روستا آرزوي سعادت و خوشبختي دارم و اميدوارم كه نسل جوان و پوياي اين قوم بتواند حافظ و نگهدار آيين هاي ارزنده نياكانمان باشد ، به قول سهراب : كوچه باغش پر موسيقي باد ...

 

 

ويدئويي از مراسم مهر ايزد ، بهمن 1386

 

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

 

 

+   حسن نقاشي   | 

 

عكس از : حسن نقاشي  

 

پيچ و خم اين كوچه هاي خشت و گلي با بوي خاك نميده مرا به جايي دور مي برد، به مخروبه هاي تكيه قديمي كه در دوران كودكي ام تعزيه و شبيه خواني در آن برگزار مي شد . در كودكي گمان مي كردم شبيه خوانان همان اهل كربلا هستند كه سالي يك بار مي آيند و قيام عاشورا را در مقابل ديدگان ما تكرار مي كنند . در عجب بودم از مردمي كه گرداگرد شبيه خوانان جمع مي شدند و به جاي تاختن بر شمر و يزيد و ... بر سر مي كوفتند و زار مي گريستند ؟

 

تا اينكه يك روز اسب امام حسين در مراسم شبيه خواني ميان ميدان كار زار رميد و به هر سو لگد انداخت ، هيچكس جرات مهار اسب را نداشت و مي رفت تا با تشري امام را بر زمين بكوبد كه شمر ريسمان اسب را گرفت و سيلي محكمي بر گوش حيوان نهاد و گفت : اي بي چشم و رو، سوار تو سيدالشهداست شرم نمي كني ؟ آنگاه زار زار گريست ، مردم نيز گريستند و من درمانده و حيران به شمر مي نگريستم ، چندي نگذشت كه فهميدم اينان نقش آفريناني بيش نيستند. معلم رياضي مان كه هميشه  نقش شمر را ايفا مي كرد همواره مورد تنفر من بود اما بعد از كشف اين حقيقت ترسم از او فرو ريخت . با خود مي گفتم او امام حسين را به اشاره اي سر بريد ، با من شاگرد تنبل و درمانده كلاس چه مي كند ؟

 

                      عكس از : حسن نقاشي

 

من از محرم سال هاي دور خاطرات تلخ و شيرين بسياري دارم ، اما مهمترين خاطره ام به عاشورايي بر مي گردد كه در آن اصرار داشتم گلاب پاش كولي را به من بسپارند تا سينه زنان شام غريبان را معطر كنم بعد هم به همين بهانه به چادر زنانه نزديك شوم و مينا را كه مي دانستم كجا ايستاده گلاب پاشي كنم . كودك رند آن روزگار اين فرصت را از دست داد ، و قرعه به نام عارف شاگرد اول كلاس و فرزند دلبند مدير مدرسه (آقاي صدر) افتاد ، خشم و انتقام در من جوشيد ، از چه رو پسر مدير و شاگرد اول كلاس مي بايد گلاب پاشي كند و من هم قندان به دست پي نخود سياه باشم ، با اين قندان كوچك و محقر حتي نمي شد به سمت و سوي چادر زنانه نزديك شد...

 

پس نقشه اي شوم مرا وا داشت تا پيش از خاموش شدن چراغهاي تكيه براي مراسم شام غريبان به سر وقت كپسول گلاب پاش بروم و در خلوتي مناسب تنگ دوات را كه پدرم براي خطاطي خوب غلظت داده بود در گلاب پاش ريخته و هم زنم . با اين كار مي توانستم از همه انتقام بگيرم ، از مش صفر (سرايه دار تكيه) ، از آقاي صدر ، از عارف با آن چشمهاي پف كرده و شكم بر آمده ...

 

دقايقي بعد عارف، عزيز دردانه مدير گلاب پاش را برداشت و وارد مراسم شد، كنار درگاه در انتظار فاجعه نشستم ، روحاني پير و سالخورده كه روضه خواني كهنه كار بود با آوايي سوزناك از مش صفر خواست تا چراغ ها را خاموش كند، با خاموشي چراغ ، صداي فش فش گلاب پاش را شنيدم و در پي آن صداي روحاني كه گفت : بپاش عزيز جان، بپاش ، اين عطر بهشت است بپاش ...

 

به سرعت بيرون زدم و راه خانه را در پيش گرفتم تا خود را در گوشه اي پنهان كنم ، وقتي به خانه رسيدم متوجه شدم كه تمام اهل خانه به شام غريبان رفته اند ، عجيب دردسري بود ، قلبم به شدت مي زد و اضطراب داشتم ، در آن لحظه به ياد مينا افتادم و اينكه اگر عارف به سمت زنانه مجلس مي رفت حتما از آن گلاب به مينا هم مي پاشيد و چشمان سبز و صورت مهربانش را مي آلود ، در همين فكر بودم كه صداي هوار و هيهات از بلندگوي تكيه شنيده وهنگامه اي بر پا شد . با روشن شدن چراغ مردمي كه چهره هاشان سياه و مضحك گشته بود به هم خيره گشته و با تعجب يكديگر را بر انداز مي كردند. ماجراي آن شب در تمام يزد پيچيد ، آقاي صدر و مش صفر مدتها در پي مجرم واقعه مي گشتند ، من اين ماجرا را سال ها بعد در مدرسه سينما به صورت داستان نوشتم و همه متوجه شدند كه مقصر آن واقعه كيست... 

 

از آن روز به بعد و در هر شام غريبان مش صفر به دستور آقاي صدر گلاب پاش را پيش از مراسم در قرنطينه ويژه نگهداري مي كرد . هر چند سال ها بعد به خواسته ام رسيدم و گلاب پاش را به دست گرفتم اما ... اما ديگر مينا با خانواده اش از يزد رفته و لذت گلابپاشي در من مرده بود .

 

پيچ و خم اين كوچه هاي خشتي و گلي با بوي خاك نميده مرا به مخروبه هاي تكيه آورد، اين خرابه، عشق دوران كودكي را در من زنده مي كند ...

ابن عربي در رساله ترجمان الاشواق مي گويد :

در منازل بايست و بر خرابه ها گريه كن و از سرزمين هاي ويران و مخروبه بپرس: معشوقه ها كجايند و كجا رفتند ؟

 

+   حسن نقاشي   | 

 

                             عكس از : حسن نقاشي

 

حدود پنجاه سال پيش در چنين روزي  سرما بيداد مي كرد ، خانه هاي تهران آن روزها نه با گاز و حتي نفت كه با هيزم و زغال و كرسي گرم مي شد ، هنوز هم اگر در لاله زار و منوچهري و توپخانه به برخي بامها بنگري دودكش هاي كوچك و بزرگ قد علم كرده و تماشايي اند .

 

درست در چنين روزهاي سرد و نفس گير ، داريوش رفيعي آوازه خواني كه ديگر نمونه اش يافت نشد، از ميدان فردوسي به سرعت مي گذشت تا به قرار ملاقات با دوستي روزنامه نگار برسد ، اما چشمش به مردي فقير و ژنده پوش مي افتد كه با حسرت به پوشش گرم و گران داريوش مي نگريست . داريوش از نگاه غمگين او كه در سرما به خود مي لرزيد شرمگين گشت و از آنكه خود را چنين و او را چنان ديد آتشي در جانش افتاد . راوي (روزنامه نگار) كه در همان زمان در انتظار داريوش رفيعي بود نقل مي كند كه مردي لخت و لرزان وارد چاپخانه شد و به سرعت خود را به آتش شومينه رساند تا گرم شود . آري داريوش رفيعي پوشش گرم و گران خود را به آن مرد بخشيده و خود با زير پوش و شلوار زير تا دفتر روزنامه آمده بود .

 

او اينك سال هاست كه در ظهير الدوله آرام گرفته است، اما هنوز از پس گذر ايام صداي سوزان و نغمه حزينش آرام بخش دلهاي شوريده و شيداست . به عادت هميشه و در سالگرد وفات او به مزارش سري زدم ، خلوت گورستان ظهير الدوله را كلاغان در هم شكسته اند ، به او سلام مي كنم و كنار مزارش مي نشينم ...

 

قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود

با صداي : داريوش رفيعي

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+   حسن نقاشي   |