تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني

 

                         

حكايت دوست محمد و آيجمال

روايتي از : استاد محمد حسين يگانه

                                          2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+   حسن نقاشي  

 

 

 

برگرفته از كتاب سينما و ساختار تصاوير شعري در شاهنامه

نوشته استاد عزيزم احمد ضابطي جهرمي

 

  

 

از ديدگاه سينمايي ، صداهاي موجود در صحنه ها و موقعيت هاي گوناگون داستان هاي شاهنامه را به سه دسته كلي مي توان تقسيم كرد : 1 – موسيقي 2 – اثرات صوتي 3- گفتار يا كلام شخصيت ها در اين مقاله بر آنيم تا به موسيقي در شاهنامه بپردازيم . نوع موسيقي داستان هاي شاهنامه را بر اساس موقعيت مي توان به دو گروه موسيقي رزمي و موسيقي بزمي تقيم بندي كرد . 

الف: موسيقي رزمي : در اغلب صحنه هاي نبرد شاهنامه ، موسيقي رزمي در آغاز به علامت حمله يا حركت سپاه ، همچنين به نشانه ورود يك شخصيت به صحنه ، يا حركت يك پهلوان و ورود او به ميدان نبرد نواخته مي شود كه فضاي پر هيجان و يا ترس آوري را در مقدمه صوتي ( (Overture نبرد مي آفريند و غالبا در صحنه هاي نبرد گروهي ، فردوسي به توصيف صدا ، بويژه با آوردن نام سازهاي جنگي پر خروش كه صدايي كر كننده ، ترس آور و يا هيجان بخش دارند مي پردازد . اين گروه از سازهاي  جنگي كه نام انها برده مي شود ، و اغلب تاثير صوتي نواختن ان در صحنه يا ميدان مورد وصف قرار مي گيرد ، عبارتند از : كوس ، بوق ، كرنا ، هندي دراي ، زنگ ، شيپور ، ناي رويين ، ناي سرغين ، گاودم ، رويينه خم و تبيره ... كه همه سازهاي باستاني اند و به جز كرنا تا امروزه جز نامي از بقيه باقي نمانده است .

 

 

 

خروشيدن آمد ز پرده سراي

ابا ناله كوس و هندي دراي

تبيره بر آمد ز درگاه شاه

نهادند بر سر ز آهن كلاه ...

زمين كوه تا كوه جوشن وران

برفتند با گرزهاي گران

 

ابيات زير نمونه اي گويا از كاربرد سازهاي رزمي است كه در توصيف فردوسي ، به صورت اركستر اسيوني از تركيب صداي پنج ساز جنگي پياپي نام برده شده اند :

 

چو خورشيد تابان ز بالا بگشت

خروش تبيره بر آمد زدشت

به شهر اندرون كوس با كرناي

خروشيدن زنگ و هندي وراي

سپاه اندر آورد پيش سپاه

چو هامون شد از گرد كوه سياه

 

                          

نمونه اي از موسيقي رزمي براي اعلام خبر : افراسياب در نخستين رويا رويي اش با رستم ، از پيش جهان پهلوان ايراني مي گريزد و رستم سپاه توران را تار و مار مي كند . موسيقي ، پيروزي او ( ايرانيان ) را به پدرش زال و شاه ايران اعلام مي كند :

 

چو آواي زنگ آمد از پشت پيل

خروشيدن كوس بر چند ميل

يكي مژده بردند نزديك شاه

كه رستم بدريد قلب سپاه

 

و نمونه اي از وصف مبالغه آميز  موسيقي رزمي را ، در نبرد شاپور پسر اردشير با برانوش پهلوان رومي در زير مي آوريم كه در اركستراسيون آن ، گروه پر قدرتي از سازهاي رزمي به كار گرفته شده اند :

 

چو بر خاست آواز كوس از دو روي

زقلب اندر آمد گو نامجوي ...

بر آمد زهر سپه كوس و غو

بجنبيد در قلبگه شاه نو

ز بس ناله بوق و هندي دراي

هي چرخ و ماه اندر آمد ز جاي

تبيره ببستند بر پشت پيل

همي بر شد آوازشان بر دو ميل

زمين جنب جنبان شد و پر ز گرد

چو آتش درخشان سناد نبرد

 

ب : موسيقي بزمي : در شاهنامه ، در مجلس بزم بيشتر از سازهاي زهي چون رباب ، چنگ ، تنبور ، بربط ، عود و رود استفاده مي شود و گاه از ساز هاي كوبه اي نظير دف و زنگ و ساز بادي چون ني يا ناي ( كه اين ساز در رزم هم گاه به كار مي رود ) . در جشنها نيز اغلب از تركيبات متنوعي از انواع ساز ها ياد مي شود . در شاهنامه و در آغاز دوره پهلواني ( عهد منوچهر) ، براي نخستين بار از ساز و آواز در جشن پيوند زال و رودابه نام برده مي شود :

 

                        

 

بفرمود تا زنگ و هندي دراي

زدند و گشادند پرده سراي

چه اواي ناي و چه اواي چنگ

خروشيدن بوق و آواي زنگ

 

در جشن تولد رستم از نواختن انواعي از ساز هاي بزمي ( و رزمي ) ياد شده است :

 

به شادي بر آمد ز در گاه كوس

بياراست ميدان چو چشم خروس

مي آورد و رامشگران را بخواند

به خواهندگان بر درم بر فشاند

همه دشت پر باده و ناي بود

به هر كنج صد مجلس آراي بود

به زاولستان از كران تا كران

نشسته به هر جاي رامشگران

 

و چند سال پس از تولد رستم – آنگاه كه سام ( پدربزرگ او ) ميل به ديدار با نوه خود مي كند ، زال از آمدن سام آگاه مي شود و به پيشواز پدر مي رود :

 

چو زال آگهي يافت بر بست كوس

ز لشگر زمين گشت چون آبنوس ...

بزد مهره در جام و بر خاست غو

بر آمد ز هر دو سپه دارو رو

بخوردند باده به آواي رود

همي گفت هر يك به نوبت سرود .

 

 

+   حسن نقاشي   | 

 

                              عكس از : مسعود آستانداري

دومين يادواره بزگداشت فردوسي

به مناسبت روزملي حكيم

ابوالقاسم فردوسي

 

با حضور و سخنراني :

مصطفي بادكوبه اي

توران شهرياري

استاد بهروز غريب پور

استاد عليقلي محمودي بختياري

بهار مشيري (فرزند مرحوم فريدون مشيري)

دكتر محمد مير شكرايي

استاد شهرام ناظري

حسن نقاشي

و نمايش ۳ فيلم مستند

مشي و مشيانه ، درخت پارسيك ، زروان

 

زمان : پنجشنبه و جمعه ۲۶ و ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۷

تهران : مجموعه فرهنگي – تاريخي كاخ نياوران ، سينماي اختصاصي كاخ

 

 

+   حسن نقاشي  

 

 

                                   فيلم مستند فيه مافيه ساخته حسن نقاشي

فيلم مستند فيه ما فيه

   

+   حسن نقاشي  

 

 

                               

(به مناسبت شكفتن غنچه هاي آتشين انار در كوچه باغ يزد)

 

در نهفته ترين باغ ، دستم ميوه چيد .

و اينك شاخه نزديك ! از سر انگشتم پروا مكن

...

خم شو شاخه نزديك ...

"سهراب"

 

در كوچه باغ قدم مي زدم و به گذشته هاي نه چندان دور مي انديشيدم ، اين كوچه باغ طويل و بي انتها روزي مسير خانه تا مدرسه ام بود و من بارها و بارها مشق نا نوشته شب پيش را بر سكوي سنگي خانه ها ،  پاياب قنات يا دهانه آب انبار محله نوشته ام . فراموشم نمي شود روزي را كه معلم رياضي از من خواست تا به كوچه باغ رفته و خود تركه دلخواه براي تنبيه را برگزينم ، من زماني را صرف نموده و عاقب براي او يك شاخه گل محمدي بردم و او ديگر دست به روي هيچ شاگردي بلند نكرد ، حالا از پي اين همه سال هر گاه از كنار باغ مش عباس مي گذرم عطر گل در مشامم مي پيچد و وجودم را فرا مي گيرد . اما اين همه آن چيزي نيست كه من از كوچه باغ به ياد دارم ، كوچه باغ زيبايي و طراوتش ستودني است ، امروزه در شهرهاي بزرگ ، كوچه باغ ديگر به رويايي مبدل شده ، آسمان خراشهاي سر به فلك كشيده و كوچه هاي پيچ در پيچ و كثيف تهران مجالي براي روئيدن انبوه درخت و عبور آب زلال از دل زمين نمي دهد ...

اگر اهل كوچه باغ باشي مي داني نوبر ميوه كه مي رسد روز عزاي باغبان است ، كودكان شيطان و بازيگوش همچو آفت بار و بر درختان را يكجا مي برند ، بارها از ديوارهاي بلند و سر به فلك كشيده باغ اين و آن گذشتم و در آن سو دستم با سيب و خرمالو  و گيلاس ، انار ترش و زردآلو آشنا شد ،بي شك هر كس ديگر هم جاي من بود نمي توانست دست از انگورهاي باغ عباس ، شاه توت هاي باغ رستم و آلوچه هاي باغ عمو حيدر بردارد . به قول سهراب : ابديت در شاخه هاست ...

 

                    

 

روزي در كوچه باغ قدم مي زدم كه به باغ يزدان رسيدم ، از روزنه اي كه در دل ديوار حفر شده بود اناري ياقوتي و درشت  با تركي بر پهنايش خودنمايي مي كرد ، دانه هاي درشت و شرابي انار چنان بود كه هوش از سر آدمي مي برد ، در خيالم انار با من به سخن نشست و گفت: اي غافل بيا مرا بچين و بخور . هوس چيدن انار بر جانم شعله كشيد ، بي شك تا زماني كه آنرا نمي چيدم آرامش نمي يافتم ، معتقدم ادمي بايد به انچه مي خواهد دست يابد اگر نه هميشه خاطرتش ازرده مي ماند ، براي چيدن اين انار هوس انگيز هم مشكلي وجود داشت...

 

براي چيدن انار مشكلي وجود داشت ، چرا كه كوچك و بزرگ محل مي دانستندكه اگر كسي به باغ يزدان ناخنك بزند ، يزدان او را از گوش آويزان مي كند . او براي اينكه گربه را دم حجله كشته باشد و حرف اخر را اول زده باشد يك شاهين بزرگ را بر درگاه  باغش ميخكوب كرده بود ، وقتي او به سر پرنده كه حق فراز و فرود به هر كجا را دارد چنين مي آورد، بدا به حال چون مني كه هوس دزدي از باغ را در سر داشتم...

اما دل بريدن از انار هم چندان ساده به نظر نمي رسيد ، من تا به ان روز اناري به اين درشتي و هوس انگيزي نديده بودم ، پس دل به دريا زده و دست درون روزنه كردم ، سعي خود را نمودم تا انار را به چنگ آورم ،  وزش باد بي هنگام  انار را به هر سو مي برد و مي آورد و گويي با من بازي مي كرد .

حكايت من ، يزدان و اين انار دلفريب بي شباهت به نبرد قهرمانان اسطوره اي با نگاهبانان درخت زندگي نبود ، در اين اسطوره ها همواره قهرمان براي چيدن ميوه درخت ممنوعه يا همان درخت زندگي با مشكل بسيار روبروست ، زيرا او پا در راه خطيري گذاشته و با چيدن ميوه بيمرگي ، جاودانگي و كاميابي مي پذيرد ، پس اين تلاشي دشوار است . قهرمان در اين راه بايد با هيولا ستيزد و بر او چيره گردد تا به ميوه بيمرگي دست يابد . پيكار با هيولا ثابت مي كند كه انسان مي تواند كه حق بيمرگ شدن را بدست آورد .  

 تلاشم براي چيدن انار بي نتيجه بود اما من بي آنكه اميدم را از دست داده باشم به تلاش خويش افزودم  كه ناگهان كسي دستم را از درون چسبيد ، دستي زبر و خشن ، سر خم كردم و آنچه ديدم دلم را فرو ريخت ، او كسي نبود جز هيولا و اينك من قهرمان جوياي بيمرگي در چنگال او گرفتار آمدم ...

يزدان با آن چهره درهم و اخمو  در ديدگان تيره و تارم هيولا مي نمود ، با چشمان درشت و نافذ در من خيره شد ، تاب آن نگاه را نداشتم ، كار خود را يكسره ديدم و چون پرنده اي كه به دام صياد اسير گشته دست و پا زدم ، تلاش هاي من بي فايده بود زيرا دست نازك و نحيفم از دست زبر و سخت او جدا نمي شد ، عاقبت پذيراي تقدير تلخ خويش شدم و نفس افتاده بر زمين نشستم ، تنها به اين مي انديشيدم كه او چند تازيانه برايم مقرر مي كند و آيا از گوش به ديوار مي آويزدم يا نه ؟

اي كاش هرگز دچاره عشوه دلفريب انار نمي شدم ، اينهمه انار درشت و آبدار در كوچه باغ بود چرا بايد به افسون اين ميوه ممنوعه گرفتار مي آمدم ؟ از كجا معلوم شايد اين دام يزدان بود براي به دام انداختن دزد باغ ؟

در همين انديشه بودم كه دستم به انار خورد، با نگراني از روزنه به درون نگريستم ، يزدان انار را از شاخه چيده و در دستم نهاده بود ، آن ميوه درشت و ياقوتي در دست كوچك من سنگيني مي كرد ، در ناباوري تمام يزدان را نگريستم ، لبخندي بر لبانش نشست و بي هيچ كلامي بر خاست و رفت ، من رفتن او را ازقاب روزنه مي نگريستم  كه آرام و آرام در انارستان گم شد ، سال ها بعد و پيش از اينكه او ديده از جهان فرو بندد به من گفت : تلاشت براي به دست آوردن انار ستودني بود ، گنج هاي پيرامون آدمي بسيارند اما دستي مي خواهد كه آنرا گرفته ، بچيند ...

كوچه باغ سرشاز از خاطرات تلخ و شيرين است ، خاطره خوش آن سال ها هميشه در ذهنم مرور مي شود ،اما افسوس كه ديگر آن كودك رند و بازيگوش ديروز نيستم .

 

+   حسن نقاشي   | 

 

نياز (نماز) با صداي فريدون فروغي

به سمتاي عزيز ...

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+   حسن نقاشي  

 

                                                 

در جهان هيچ چيز به اندازه خواندن اوپانيشاد سودمند و موجب ارتقاي روح نيست .

"شوپنهاور"

اوپانيشاد متني مقدس و آخرين بخش از ودا (كتاب مقدس هند باستان) مي باشد كه به ودانتا نيز معروف است و حكيمان هندي آنرا سر اعلا مي پندارند ، شوپنهاور معتقد است : اين كتاب تسلاي روح من است و در مرگ نيز موجب آرامش من خواهد شد و به گفته ماركس مولر در اوپانيشاد تفكر بشري به حد اعلاي خود رسيده است .

از آنجا كه اوپانيشاد با فرهنگ ايران باستان ارتباط نزديك و تنگاتنگ و ريشه اي دارد واجد اهميت و قابل بررسي است. شاهزاده محمد داراشكوه ، پسر ارشد شاه جهان پادشاه هندوستان كه از نوادگان تيمور گوركاني مي باشد ، آنرا را به فارسي نقل كرده و سر اكبر ناميده است . اوپانيشاد از راه عقل و منطق در جستجوي حقيقت است و هيچكس را به دليل داشتن اعتقاد ، نژاد و طبقه اجتماعي از پيروي طريقت خويش باز نمي دارد .

اوپانيشاد را نزديك و زير دست نشين معنا كرده اند و مفهوم كلي آن تعليماتي است كه شاگرد در حال زانو زدن و يا نشستن در برابر استاد فرا مي گيرد. اين واژه سانسكريت مركب از سه جز مي باشد : اوپ به معني نزديك ، ني به معناي پايين و شاد به معني نشستن است . واژه اوپانيشاد گاهي به معني دانايي يا معرفت نيز آمده است و اين معرفت و دانايي شخص را قادر مي سازد كه خود را بشناسد و ناداني را از بين ببرد . اين مكتب باعث شد رهروان بسياري در جنگل ها زيسته و كار ايشان تنها يافتن حقيقت باشد و در اشراق فرو روند . به اين دوران دانشگاه جنگلي لقب دادند و به متوني كه خوانده مي شد كلام جنگلي گفتند .

برخي معتقدند اوپانيشاد بر آمده از يك نظام فكري فلسفي و نگارش آن به زماني باز مي گردد كه ريگ ودا (كتاب مقدس هند باستان) از ارزش اجتماعي اش كاسته شد ، اما با يك بررسي ساده مي توان پي برد كه اوپانيشاد تكميل كننده ريگ ودا بوده و انديشه هاي آريايي مردمان هند را كمال مي بخشد ، گواه اين مدعا وجود دوباره برهمن (حقيقت مطلق) و آتمن (خود دروني) و ساير نشانه هاي ودايي در اوپانيشاد مي باشد كه نكات اصلي كتاب را نيز در بر مي گيرد . شايد تنها نكته متضاد ميان آنها اينست كه انسان عصر ودايي در انديشه ايجاد رابطه اي سهل با طبيعت بوده است و وجود خداياني همچو اگني خداي آتش و ايندرا خداي خدايان و اپام نپات پسر آبها ، از همين طرز تفكر ريشه گرفته باشد اما در اوپانيشاد مسئله مقابله با طبيعت وجود دارد و انسان در ستيز و نبرد دروني است و چندان به ستايش يا نيايش طبيعت نمي پردازد .چرا كه هدف نهايي عارف اوپانيشاد وحدت با حقيقت مطلق است .

رستگاري در اين مكتب دست يابي به بهشت و رهايي از عذاب جهنم نيست ، بلكه رهايي از تولد مجدد و دستيابي به فناناپذيري با محو شدن در حقيقت مطلق است . در بخشي از اوپانيشاد آمده است : براي آنها كه در اين جهان يك تحول مسرت بخش را گذرانده اند امكان دارد در يك رحم مفرحي وارد شوند ، اما آنان كه يك زندگي متعفن را بسر برده اند امكان دارد كه در يك رحم متعفن وارد شوند . از نظر اوپانيشاد عقلي كه از دل سر چشمه مي گيرد و بر الهام و مكاشفه استوار است عقل اعلاست و با اين عقل پيرو اوپانيشاد به درجه تت تو ام اسي (تو آني) يا همان ذكر صوفيانه انااحق مي رسد و عارف خود را از خدا و خدا را از خود مي داند .

بنا بر عقيده اوپانيشاد زندگي حج است و بشر كسي است كه به حج مي رود نقطه مبدا اين سفر حالت مادي است ، در آغاز بشر اسير طبيعت است و در چنگال قوانين آن گرفتار مي باشد و نظم طبيعت بر او حكمفرمايي مي نمايد او از اين سفر عازم سفري ديگر مي گردد كه راه آن پر از موانع و پرتگاه است ، ايمان محكم و اعتقاد درست نخستين توشه اين سفر است زيرا تنها آنان كه دلي قوي دارند و هرگز از تحمل سختي ها خسته نمي شوند مي توانند به سر منزل رسيده و در آنسوي رويا و آرزوها گوهر مقصود را دريابند . و اين پيام نهايي اوپانيشاد و آموزه اش به مريدان و رهروان مي باشد  .

برخي نيايش ها و زمزمه هاي خواندني در اوپانيشاد:

اوست اول ، اوست آخر ، كل عالم صورت اوست و همه عالم از او ظاهر شده و مي شود ، روشن اوست ، ساكن دل اوست ، آتش و آفتاب اوست ، باد و ماه اوست ،خردمنداني كه او را مقيم در خودشان مي يابند ، آنان به سعادت ابدي مي رسند .

دل صورت كل عالم است بايد كه به مشقت تمام دل را پاك كرد ، هر كه دل را پاك كرد كل عالم را در قيد آورد ، زيرا خاصيت دل آنست كه به هر چه متوجه شود عين آن شود ، اين سخن از اسرار قديم است و پوشيدني است .

تو فصل ها و دريا ها هستي ، آغاز نداري و به همه اشيا مسلطي ، همه كائنات از تو به وجود مي آيد ، خود را بشناس .

اين آتمن كه در وجود ماست ، از دانه برنج و ارزن خردتر است ؛ اين آتمن كه در دل ماست ، از زمين بزرگتر ، از آسمان فراخ تر و از جميع كائنات عظيم تر است .

 

                 

+   حسن نقاشي   |