تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني

 

ببين پدر جان ، اول از اين مگسك سينه مارال را نشانه بگير ، آنوقت نفست را حبس كن و ماشه بچكان ، حيوان در جا زمين مي خورد ...

خان بابا اسلحه را به من داد ، تفنگي زنگار بسته كه بوي تند باروت مي داد ، اسلحه را گرفته و مارال را نشانه رفتم ، حس خوبي نبود ...

ترديد و دودلي ام ، خان بابا را عاصي كرده با خشم چنان كه حيوان را رم ندهد گفت : پس چرا نمي زني ؟ با شكار بازي نكن ، يكهو مي گريزد و دستمان در حنا مي ماند ...

چشم تيز كردم و از بيم آن كه خان بابا عصباني تر نشود انگشت بر ماشه فشردم ، باز اما حسي در من نمي گذاشت شليك كنم  ، مارال زيبا به چرا مشغول بود و جفتش از پي او اين سو و آن سو مي رفت ، دلم به مرگ حيوان رضا نمي داد .

از صبح كه خان بابا مي خواست به شكار برود ، خواستم بهانه اي آورده و نروم اما او اصرار داشت كه من شكاركردن بياموزم ، معتقد بود شكار روح آدمي را كمال مي بخشد و خوردن گوشت حيوان بر قوت روان مي افزايد ، عجبا خان بابا كه ريگ ودا(سرود مقدس آريايي) يا اوپانيشاد نخوانده بود ؟

از كجا مي داند انسان با قرباني يكي مي شود و خوردن گوشت شكار روح جادويي حيوان را در او بيدار مي كند ؟ در اوپانيشاد ها ( ادهياي اول - سرود اشميد براهمن ) قرباني با كل عالم برابر است و همه عالم چون يك جاندار فرض شده. به طور مثال : چشم حيوان نظير آفتاب ، نفس جاندار همانند باد ، رگها همچون رودخانه ها و موها چون درختان و گياهان فرض مي شود .

در سرودي ديگر از اوپانيشاد قرباني بر آمده از عقل و فكر فرض مي گردد :

 " در ابتدا هيچ نبود ، اين عالم از هيچ به وجود آمد ، اولين قدم در ظهور عالم ذكر الهي است كه مظهر عقل است . بعد آب و آتش و خاك و باد نمودار گشت و قرباني از عقل و فكر پديد آمد . "

قرباني در ريگ ودا نيز براي توجه خدايان اهميت بسيار داشت ، Vasta ذكريست كه هنگام قرباني بر زبان وداييان جاري مي شد و قرباني كننده را Yajamana مي ناميدند ، همچنين يكي از سروده هاي مهم آنان يعني ياجورودا معروف به وداي قرباني است . در باورهاي ودايي اهدا قرباني ، قدرت خدايان و نيروي بشر را براي انجام كارهاي بزرگ افزايش مي داد ، در ماندالاي هفتم – سرود 100 چنين مي خوانيم :

 ويشنو ( خداي حافظ هستي ) از همه برتر باد ، نام او براي هميشه زنده باد .

اي ويشنو خود را از ما پنهان مساز .

اي ويشنو ، لب هاي من به سوي تو فرياد  Vasta (ذكر مقدس) بر مي آورد باشد كه اين قرباني من ترا خوش آيد .

باشد كه اين سرودهاي من تو را تجليل نمايد .

vishnu

آبان يشت كه يكي از زيباترين سرودهاي اوستايي است گزارش شاهاني را در اختيار مي گذارد كه با انجام قرباني و پيشكش خواهان پيروزي در نبرد با ديوان و ددان هستند از آن جمله هوشنگ پيشدادي ، جمشيد ، فريدون ، گرشاسب ، كي كاووس ، كيخسرو و توس با تقديم صد اسب ، هزار گاو و ده هزار گوسفند ، خواهان دستيابي به موفقيت در نبرد با دشمنان خويش هستند ...

با پس گردني خان بابا به خود آمدم و از افسانه ها و اسطوره ها بريدم با لحني تند گفت : كشتي مرا ، پس چرا شليك نمي كني ؟ بزن ...

شكار رسم ديرين اهل كوير است ، بر فراز درگاه خانه هاي روستا نيز سر مارال هاي شكار شده زينت بخش فضا ست ، مردي دليرتر است كه شكار بيشتري داشته باشد ، كه خوب نشانه رود ، خوب شليك كند ، و مرد براي به دست آوردن دل محبوب بايد دل مارال بي نوا را از سينه بيرون كشيده و براي او ارمغان آورد ، در عجبم از اين همه ضمختي روح و رواني كه چنين خواسته اي دارد ...

inana

در اسطوره هاي بين النهرين و خاصه در عيد اكتيو كه دموزي (خداي قرباني شونده) با اينانا ( الهه باروري ) وصلت دوباره مي كند ، بهانه اي دست مي داد تا شاه سومر بر فراز قايقي از رودخانه بگذرد و در آن سو يكبار ديگر با ملكه همخوابگي كرده و قرباني هاي آنچناني را در پاي او انجام دهد ، اين وصلت خونين را اينجا در اين تكه كوچك كوير بعد از گذشت نزديك به شش هزار سال دوباره ديدم ... 

خان بابا با عصبانيت تفنگ را از دستم گرفت و بي آنكه حرفي بزند حيوان را نشانه رفت ، ديگر ترديدي نبود كه مارال زيبا تا لحظه اي ديگر نقش بر زمين مي شود ، لحظه اي او و جفتش را نگريستم ، چشمان درشت و سياه و سينه اي كه تپش داشت...

پيش از آنكه خان بابا فرصت شليك كند ، دست بر شانه اش گذاشتم و غمگين و ناراحت كلامي از زرتشت را برايش سرودم :

اي انسان

كه طالب قرباني و كشتن هستي ،

بهتر آنست كه گناهان و اميال پست خود را به قربانگاه بري ...

خان بابا باشنيدن اين سرود به من نگريست ، اشك در چشمانم جاري بود ، سكوتي ميان ما حاكم شد ، نمي دانم در آن لحظه ها به چه مي انديشيد ؟ اما غرق فكر بود ، و اين را از نگاهش دريافتم ، اسلحه را به سمت آسمان شليك كرد تا مارال نر و جفتش به جانب دشت وسيع خيز بردارشته و بگريزند ، ما به دور و دورتر شدن آندو مي نگريستيم ، مارال نر در حين دويدن مدام گرد جفت مي چرخيد ، خان بابا گفت : پيداست كه جفتي عاشق اند ، مي بيني ؟ مارال نر خود را سپر بالا مي كند تا اگر تيري در كرديم به جفتش نخورد ...

 

+   حسن نقاشي   | 

 

ziff

از هموطنان زرتشتی که تماشاگر فیلم تیشتر بوده و از نظرات ارزنده خویش مرا برخواردار نمودند کمال تشکر و سپاس را دارم . آرزومندم که ایران عزیز در سایه مهر ایزدی همواره در صلح و آرامش به سر برد ...

  

+   حسن نقاشي  

 

مستند راز آن گياه

آغاز ساخت فيلم مستند راز آن گياه

 

+   حسن نقاشي  

 

عکس از : حسن نقاشی

دوستی از من پرسید : تخت جمشید امن و امانه ؟

گفتم :  اصلا جای نگرانی نیست ...

 

+   حسن نقاشي   | 

 

نقاشی از : سهراب سپهری

" پیغام ماهی ها "

شعری از: " سهراب "

با صدای : خسرو شکیبایی

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

 

+   حسن نقاشي  

 

عكس از : حسن نقاشي

... من برده داري را بر انداختم ، فرمان دادم همه در پرستش خداي خود آزاد باشند ، خانه هاي ويران را آباد كردم ، من صلح و آرامش را به جهان بخشیدم ...

در پاسارگاد مشغول ساخت فيلم جديدي هستم ، اميدوارم آنقدر در خور باشم كه از كوروش و بزرگي او بگويم . مقابل مقبره امپراطور صلح و دوستي آرزو كردم تا روزي مشرق زمين نيز روي خوش آرامش را ببينند ...

حسن نقاشي

 اوج ستون های بلند تخت جمشیدت

از سر بلندی سر رسانیده به خورشیدت

"ایران"

با صدای: کورش یغمایی

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24  

 

+   حسن نقاشي   | 

 

"دیگر سراغت را نخواهم گرفت"

با صدای خسرو شکیبایی

2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

+   حسن نقاشي  

 

در بازار تركمن ( آق قلا ) گشت مي زدم .بچه ها حجره اي را براي ضبط آماده مي كردند و اين فرصتي اندك بود تا به دست بافته هاي تركمن ، بي واسطه دوربين و عدسي بنگرم ، در انبوه رنگها چرخ مي خوردم ، نقشهاي متنوع كه هر كدام در فرهنگ و باور تركمن داراي ارزش و سمبلي ويژه بود ...

در كنار حجره كوچكي به تماشاي نمد هاي خوش رنگ نشستم ، بر نمد هاي قديم تركمن طرح موجي خروشان چون موج دريا به چشم مي آيد با اين تفاوت كه قرمزي گيراي موج تو را از تلاطم دريا دور مي كند و به درونيت آدمي سوق مي دهد گويا نوسان وجود است كه بر نمد جان گرفته ، مي دانستم كه بيشتر از نمد براي جا نماز استفاده مي شود ، اما آيا اين مي توانست نشانه غوغاي عبادت آدمي باشد ؟ هيجاني كه در عابد به هنگام نيايش از بزرگي و شكوه معبود به وجود مي آيد ؟ اين نقوش نيز با آن همه پيچش و گردش و التهاب گويا نمودي از فوران دروني عابد است ؟ در همين انديشه ها سير مي كردم كه صدايي نحيف و آرام مرا به خود آورد : نمد نمي خواهي ؟؟

به پشت سر نگريستم ، طلبه اي پير را ديدم ، مويي كم پشت و محاسني بلند و سپيد داشت ، نمدي در دست و توبره اي مندرس اما هزار رنگ به پشت انداخته بود ...

در نقش توبره حيران بودم كه گفت : گمانم نمد مي خواهي ؟ گفتم اگر براي نماز و عبادت قصد خريد داري اين را بستاني ، اين نمد از دوران طلبگي ام با من بوده ، ميل فروش ندارم اما ، بازي روزگار است ، بايد فروخت ...

توبره اش را نشان داد و گفت : اين توبره قرآنم است ، قرآن را پدرم از تركمنستان آورده بود ، قرآن به خط تركمن است ، آن را از سر ناچاري هم نخواهم فروخت ، كه همه ايمان از آن است ، اما توبره اش به اندازه اي ارزان هست كه بخري  ، خواستي در آن قرآن بگذار نخواستي به ديوار خانه ات بياويز ، شما غريبه ها جز اين هم كه نمي كنيد ؟ مي كنيد ؟

خواستم تا زبان بگشايم كه نمد را گشود ، تاي آن كه باز شد ، از نقش سرخ فام آن در شگفتي ماندم ، درست همان بود كه مي انديشيدم ، جا نماز با نقشي از تلاطم وجود ، گويي اين شرح حال آدمي است ، و اين مرد ، مرد پير و جهانديده باز آمده تا مرا هوايي كند ، در اين هنگام است كه خيال آدمي مي شكفد و چه خوش گفت مولانا كه : آدمي را خيال هر چيز بدان چيز مي برد ...

سجاده مادرم ، دو مناره بلند داشت و يك گنبد فيروزه ، جوي روان و آب سبز كه در تمام سجاده مي پيچيد باغ هاي جابلقا را در خيالم مصور مي كرد ، اما اين نمد با سرخي خونينش ، مرا به قربانگاهي مي خواند كه بي شك بايد بين عابد و معبود يكي فناي ديگري مي شد ، مولانا مي گويد : چون دويي ممكن نيست و مرگ او نشايد ، پس تو بمير تا همه او شود ... اين نمد مرا بدان خيال سير داد ...

طالب پير گفت : از كهنگي نمد و توبره دلگير نشو كه با من جواني كرده اند ، حالا هم اگر حكايتي نبود نمي فروختم ، كه من بر اين دو اشك ها ريخته ام ، اما به همان خداي تبارك و تعالي كه اگر در اين توبره كتاب كني و روي اين نمد بخواني واو از واو فراموشت نشود ، كه من 30 سال در همين نمد نماز خواندم و كتاب خواندم و شعر سرودم ، اما نه براي دل هر جايي ، براي او كه نمي دانم كيست ، همچو ابن عربي كه گفته است : شعرم قافيه ندارد و مقصودم از شعر تنها او ، يعني معشوق من است ... ، اگر با چشم عاشق ، معشوق را بنگري ، خودت سرا پا معنا مي شوي ...

چنان ذوب در پير شيرين گفتار شدم كه نفهميدم او كي نمد و توبره را در آغوشم نهاد ؟ پولي گرفت ؟ و رفت ......

به رفتن او مي نگريستم كه سعيد از راه رسيد و خلوتم را بر هم زد ، او در من نگريست و با كنايه گفت : باز هم آشغال خريدي ؟ خرابه هاي شام كه نيامدي ؟ ميان اينهمه جاجيم و گليم و توبره تر و تازه ، بايد اين كهنه ها را مي خريدي ؟

به او نگريستم و آرام گفتم : شعرم قافيه ندارد و مقصودم از شعر تنها او ، يعني معشوق من است ...

 

+   حسن نقاشي   | 

 

نقد و بررسی فیلم مستند زروان

با حضور عزیزالله حاجی مشهدی منتقد سینما

+   حسن نقاشي  

 

نمایش فیلم مستند زروان در بیست و پنجمین برنامه سینما فردا

 

+   حسن نقاشي