مثل همیشه دیر به کلاس رسیدم ، بچه ها گرد چیزی که در پرده ی سیاه پوشیده بود حلقه زدند ، استاد با اشاره دست به درون خواندم . چون همیشه مزد دیرآمدن به کلاس حسرت یافتن صندلی خالی بود . استاد بی هیچ حرفی پرده را پس کشید ، دوربینی عظیم الجثه هویدا شد ، او دوربین را به ما اینگونه معرفی کرد :
بولکس ... ساخت سویس ... معروف به سگ جون ... از قطب شمال تا جنوب ، از آمریکا تا آسیا ، از جنگ ویتنام تا همین جنگ ایران و عراق ، هرگز و به هیچ بهانه از کار نیفتاده ...
از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم ، پس نامش بولکس بود ؟؟؟ به یزد رفتم ، به کودکی ، کوچه باغ ، به ریل قطاری که از حوالی خانه مان می گذشت ...
مثل همیشه در راه مدرسه شیطنت ها کردم و دیر رسیدم ، معلم کهنسال زردشتی به دیر آمدنم عادت داشت ، آن روز قلم نی بچه ها را تیز می کرد ، گفت : باز از باغ های مردم اومدی ، هزار بار نگفتم بی اجازه از باغ ها رد نشو ، یعنی تو روزی عاقل می شی ؟؟؟
به کتانی های گلی و آب گرفته ام نگریست ، از شرم پاهایم را جا به جا کردم ، گفت : تو برای مدرسه زاده نشدی ... شنیدی آکتورها اومدن پای ریل ؟؟ تو باید اونجا باشی ، باید آکتور می شدی ، این مملکت فقط آدم با شخصیت و دکتر و مهندس نمی خواد ، تو آفریده شدی برای دلقکی ...
از مدرسه تا ریل را یک نفس دویدم . در آنجا جماعتی را دیدم ، مردی که روی صندلی ضربدری مقابل دوربینی بزرگ نشسته بود ، دیگری با موهای پریشان و محاسنی بلند متفکرانه به انتهای ریل می نگریست که بی شک او کارگردان بود و آن تخته سیاه کوچک را که مردی به دست گرفته بود برایم تازگی داشت . کمی دورتر مردی با ضبط صوت کمری و دسته ای بلند روی ریل نشسته بود ، فکرش را بکنید که کودک ده ساله آن روز ، با دیدن آنان چه ذوقی داشت هر چند که اهل کوچه باغ از پای ریل تیز می گذشتند تا از تیررس آنان دور باشند اما من گام به گام به آنها نزدیک تر می شدم ... اهل کوچه باغ اما حق دارند ، هنوز هم برای آنان دوربین نا محرم است و هر جا سر می کشد جز ویرانی حاصلش نیست ، در کوچه باغ های یزد پای آجر و بتون و جرثقیل و بساز و بفروش ها را دوربین تلوزیون باز کرد ...
مسئول ایستگاه با تلفن هندلی مدام ارتباط می گرفت ، می دانستم که از ایستگاه های بالاتر آمدن قطار را خبر می گیرد ، پیرمردی در لباس سوزن بانان گوشه ای نشسته بود و سیگار می کشید ، بی شک او ایفاگر نقشی بود ...
ریل جای همیشگی ام بود ، بوق لوکوموتیو پدرم را می شناختم ، سه بار درامتداد کوچه باغ ، در حقیقت او صدایم می کرد ، یعنی باز آمدم ، با هزار سوقات ، از مسیر جنگ ، پوکه و فشنگ ، از راه بیابان ، خرگوش یا کبوتر چاهی ، از معدن ، سنگ های هزار نقش ... های ... پدرم هرگز دست خالی نمی آمد ، هرگز ...
گاهی هم از سر شیطنت در انبوه یونجه ها پنهان می شدیم و شیشه های قطار مسافری را هدف می گرفتیم ، لذتی از این بالاتر سراغ نداشتیم ...
مسئول ایستگاه گوشی را گذاشت و به کارگردان چیزی گفت ، کارگردان هم خواست تا گروهش آماده باشند ، صدای بوق قطاری از ابتدای کوچه باغ به گوش رسید ، فیلمبردار پشت دوربین قرار گرفت ، مرد صدابردار کمی جلوتر خود را آماده کرد ، روی تخته سیاه کوچک اعداد و ارغامی نوشته شد ...
درسراب دورها لوکوموتیو پدیدار شد ، کارگردان نکاتی را به پیرمرد گوشزد کرد ، پیرهم در نزدیکی اهرم تعویض ریل قرار گرفت ، گویا قصد داشت تا مسیر لوکوموتیو را تغییر دهد ... ناگهان همان حس همیشه شیطنت و آزار در من بیدار شد و این با نعره بلند کارگردان همراه بود : سه ، دو ، یک ، حرکت ...
پیرمرد اهرم تعویض ریل را گرفت ، اما گویا قدرت پس کشیدن آنرا نداشت ، تلاش های او بی نتیجه بود ، من بارها در راه مدرسه اهرم را کشیده و گریخته بودم ، بیچاره سوزن بان پیرایستگاه ، چقدر در پی من دوید و بد و بیراه گفت . اگر پیرمرد پای راست را کمی پیش می نهاد و دسته را به سوی سینه می کشید ، ریل به راحتی جا به جا می شد ، این را از پدرم آموخته بودم ، گاهی از لوکوموتیو در حین حرکت پایین می آمد ، خود را به اهرم می رساند و آنگونه که گفتم ریل را تعویض می کرد آنگاه به بالای هیولای آهنی باز می گشت و می گذشت ، بیچاره سوزنبان پیرایستگاه ، از آرزو هایش این بود تا روزی بتواند اهرم را پیش از پدرم تعویض کند ...
تلاش پیرمرد بی ثمر بود ، لوکوموتیو ران با چراغ اخطار می داد . یعنی : مرد نا حسابی چه می کنی ؟ زود باش ... ترمز که محال است ... خدا هم نمی تواند لوکوموتیو را مهار کند ... چه می کنی ؟
به سرعت سوی پیرمرد دویدم ، پایم را بر زمین محکم کرده و دستگیره را پس کشیدم ، ریل جا به جا شد و لوکوموتیو با غرش بسیار از کنارمان گذشت ، اما نعره کارگردان از خراب شدن پلان حکایت داشت . وحشت زده به سوی یونجه زار گریختم تا از دید آنان پنهان شوم ...
مثل همیشه دیر به کلاس رسیدم ، استاد پیر و اخموی تدوین با اشاره دست مرا به داخل خواند : باز به بنده افتخار دادین و پیداتون شد ... بشین پشت همون دستگاه کنار در ...
موویلای فرسوده پای در مزد دیر آمدن به کلاس بود ، هر کس پشت یکی از دستگاهای مونتاژ مشغول تدوین فیلمی بود ، استاد دو حلقه فیلم روی موویلا گذاشت و رفت . عادت کلاس تدوین همین است که ما از میان راش های بی مصرف آرشیوی فیلمی خلق کنیم ، تا هم ریتم و ضرباهنگ و کات و جامپ کات بیاموزیم و هم با قصه گویی فی البداهه آشنا شویم ، استاد هم گاه و بی گاه می آید و نظری می دهد .
با بی حوصلگی فیلم را در مویلا پیچیدم و اهرم پخش را فشردم ، تصاویر از کهنگی کدر و پر خط و خال بود ، مناظری از درخت ها ، رودها ، کوه ها . خری که پالان اسب داشت برایم جالب بود ، نورالله هم خرش را با پالان اسب این سو و آن سو می برد ، نمای بعد ، زنانی که با مکنای سبز و بلند علوفه درو می کردند ، آنهم جالب آمد چرا که مکنا زنان زردشتی حوالی کوچه باغ همینگونه بود ، تصویر بعدی مرا به شگفتی وا داشت چنان که از خود بی خود شدم ، پیرمردی کنار ریل قطار ، و لوکوموتیوی که از دور دست می آمد ، مردی پیش روی او کلاکت می زند و پس می رود ، صدای کارگردان روی تصویر می آید : سه دو یک حرکت ، برو ، برو اهرم رو عوض کن ...
پیرمرد به سوی اهرم می رود ، دستی را می کشد اما هر چه تلاش می کند اهرم جا به جا نمی شود ، لوکوموتیو چراغ اخطار می زند ، در این حال طفلی در کادر وارد می شود و اهرم را گرفته ، ریل را جا به جا می کند ، نعره کارگردان بر می خیزد ، و طفل از وحشت بسیار می گریزد: وای خدای من ، بیچاره شدیم ، اون دیگه کی بود ؟؟؟
طفل می گریزد و در میان یونجه زار گم می شود...
باور ندارم که آن طفل منم ، تصویر را ریواند و به صورت آهسته می بینم ، من درون کادر می آیم اهرم را پس می کشم و آنگاه می گریزم ، پیش از گم شدن در یونجه زار به پس می نگرم ، انگار به دوربین ...
تصویر را ثابت کرده و به خود می نگرم ، خودی که در فیلم است ، به راستی چگونه 20 سال بعد باید اینجا باشم ؟؟؟ و از میان صدها و هزاران فیلم ، چگونه این راش به پای میز من می آید ؟؟؟ به یاد معلم زردشتی می افتم ، دیر به کلاس رسیدم ، او خوشنویسی می کرد ، نفس زنان اجازه گرفتم و او با آرامش همیشگی اش گفت : شنیدم دیروز دوباره خرابکاری کردی ... آکتورای بیچاره به خاطر تو مجبورن یک روز دیگه بمونن بلکه یه قطار مسافری دیگه از اینجا بگذره ... نگفتی ... تو هیچوقت آدم می شی ؟؟؟
مرا بر انداز کرد ، از نگاه او همیشه عرق شرم بر پیشانی ام می نشست ، با صدای استاد تدوین به خود می آیم ، پیشانیم عرق کرده : اون بچه باعث شد ، بفهمم کارگردان خوبی نمی شم ، بعد از این دیگه فیلم نساختم ...
مرا برانداز می کند آنگاه به کودکی که در تصویر ثابت موویلاست می نگرد :
خیلی عوض شدی ، از اول ترم شناختمت ... سعی کن دیگه دیر نیایی ...

با عبور یکی دو لک لک از فراز کوچه باغ ، می دانستیم بهار است ، مادرم اسپند می افروخت ، و از باغ همسایه صدای دف و دایره بر می خواست ، از دیدن لک لک و فرا رسیدن نوروز همه خرسند می شدیم ...
لک لک در یزد آرام و قرار نداشت ، یزد محل گذرش بود ، اما ما به همین گذر ساده دلبستگی عمیق داشتیم . دیروز به کوچه باغ های کودکی سری زدم ، و پای همان درخت کهنسال نشستم ، درختی که لک لک ها دمی روی آن استراحت می کردند و باز راه اسرار آمیز خود را گرفته و می رفتند ...
به ما کودکان نو پا آموخته بودند که لک لک ها در همین فاصله اندک ، خواسته هایمان را به عرش می برند ، و ما با مشتی آرزوهای کوچک و بزرگ به استقبالشان می شتافتیم . همیشه بهار را دوست داشتم ، چون لک لک ها را با خود به کوچه باغ می آورد ، و لک لک ها را دوست داشتم ، چون بهار را با خود به اینجا می آوردند ...
ششم فروردین زاد روز اشو زرتشت خجسته باد
من زرتشتم ،
تو را با همه جان ستايشگرم اي اهورا مزدا ،
مرا بياموز تا پيمان شكن نباشم ،
كه عهد نشكنم ،
كه رنجي از من مباد ...
بياموزانم به دوست داشتن ...
از اينجا دل كنده ام ، با من بگو به كدامين سرزمين روي آورم ...
مرا چون دوستي ياور باش ،
مرا ،
زرتشت ،
كه تو را سرود خوانم.

نوروز خجسته باد
شاد باش بر تخت زرين ، و انوشه خور به جام جمشيد ، و رسم نياكان در همت بلند و نيكو كاري و داد و راستي نگاه دار ، سرت سبز باد و جواني چو خويد ، اسپت گامگار و پيروز ، و تيغت روشن و كاري به دشمن ، و بازت گيرا و خجسته به شكار ، و كارت راست چون تير ، پيشت دانا گرامي و درم خوار و سرايت آباد و زندگاني ات بسيار ...
بر گرفته از رساله نوروز نامه / حكيم عمر خيام
بخشی از فیلم جدیدم : شیرین روز
از مجموعه مستند خوان نوروزی و تهیه کنندگی مرتضی ندایی