تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - زروان

 

بالاي تپه دور از هر چه هست و نيست كنار مزاري نشسته و به دور دستها كه روستايي با چنارهاي بلند و سر به فلك كشيده بود مي نگريستم ، چشم انداز روستا چون نقاشي هاي سهراب سرشار از رنگ و طرح و نقش بود.پيرمردي كه از پي خر فرتوت با پشته كاه و پنبه مي دويد ، دختري كه كلاف هاي رنگي را در آغوش به جايي مي برد ، برگهاي زرد سپيدارها كه خبر از نزديكي پاييز داشت و كلاغ هاي دربدر كه قيل و قالشان سكوت روستا را مي شكست....

 

من هيچ گاه از تماشاي فيلمي لذت نبرده ام چرا كه به جاي ذوب شدن در داستان و رويدادهاي آن، به مسائل فني و ساختار دقت داشته ام ، اما زندگي دراينجا (روستاي هنجن) چون فيلمي از مقابل ديدگانم مي گذشت . هواي هنجن چون هميشه دلنواز بود و آفتاب نمي سوزاند. آمده بودم تا نشانه هاي زرواني را در روستاهاي كويري جستجو كنم اما هنوز نشانه اي نيافته بودم . در فيلم اخيرم مهرا به اسطوره زروان نظر داشته ام ، كه متاسفانه از آن جز يك سيني مسي با نقش زروان چيزي يافت نشده ، بايد اعتراف كرد كه كار سخت و جانفرساي تحقيق و پژوهش و ساخت مستند هايي از اين دست گاهي خسته ام مي كند . يادش به خير استاد پرده خواني را كه هميشه اين مهم را در كلاس اشاره داشت و مي گفت مستند ساز فيلسوف جهان معاصر است و مستند سازي ذهن ناب عارفانه مي خواهد و...

 

داستان زروان ساده و بي نياز به توضيح و تفسير است ، تصور كنيد خدايي را (زروان) كه روزي آرزو مي كند فرزندي شايسته از او زاده شود تا آفرينش جهان را بر عهده گيرد . او با اين آرزو به عبادت و قرباني بر درگاه خويش مي پردازد و در اين ميان شك مي كند . به چه ؟

به اينكه آيا چنين اتفاقي مي افتد و او صاحب فرزندي به نام اهورامزدا مي شود ؟

 

به همين دليل ساده است كه اهورامزدا فرزند ايمان و اهريمن فرزند شك در زهدان زروان شكل مي گيرند. او عهد مي كند آنكه زودتر زاده شد پادشاه شود ، دردا كه از مكر اهريمن نا آگاه بود . زيرا اهريمن وقتي سوگند زروان را شنيد ، شكم او را دريده و بيرون مي آيد ، در اينجاست كه زروان بنا بر عهد خود پادشاهي جهان را به اهريمن مي بخشد اما اهورامزدا چه مي شود ؟

او 9000 سال زمان دارد تا با اهريمن پيكار و پادشاهي را از آن خود كند . حال ما در هزاره آخر اين پيكار قرار داريم ، من كه اينجايم ، بالاي اين تپه ، تو كه ...

 

حسي گنگ و غريب به من مي گفت كه درست آمده ام و بايد در حوالي كوير، زروان و نشانه هاي آن را بيابم . در همين حال و هوا بودم كه مردي روستايي از راه رسيد چند سيب سبز و درشت به دست و لبخندي جانانه بر لب داشت ، به سويم آمد و سيب ها را به من داد ، به خانه اش در روستا مهمانم كرد ، شيفته صفا و سادگي او شدم. با آنكه دوست داشتم طعم چايي را كه برايم توصيف مي كرد بچشم اما وقت اندك و راه تا تهران بسيار بود ، هر چند به حس و حالم ايمان دارم اما در اين دو روز هيچ نشانه اي از زروان را در آن حوالي نيافتم . به همين دليل از پير مرد تشكر و پيشنهادش را رد كردم .

 

دم غروب برخواسته و آماده رفتن شدم . كوله پشتي را بستم كه ناگهان بوته اسپندي نظرم را به خود جلب كرد ، بوي اسپند مرا به ياد كوچه پس كوچه هاي زادگاهم (يزد) و سپيده دمان محله باستاني خرمشاد مي اندازد ،جايي كه عطر و دود اسپند فضاي مه آلودي را تداعي مي كند و تو تا اعماق تاريخ پيش مي روي ، آن لحظه را به خوبي حس كرده ام چنان سرمستي كه توصيفش به زبان نمي آيد ، بوي اسپند مرا به ياد مادرم ( پري جان ) مي اندازد كه هميشه بوي اسپند و آويشن مي داد، آري دل كندن از اين فضا كمي دشوار بود ، پس به سمت بوته رفتم ، دست در آن انداخته و از خاك بيرونش كشيدم . با كندن بوته ، سنگي هويدا شد ، سنگ مزاري كه گويا سالها در زير بوته اسپند پنهان بود ، سنگ حاوي نقش هاي گنگي بود ، با دقت به نقش ها خيره شدم، يك مثلث بزرگ و دو دايره در هر سو ...

 

                                       

 

از شادي در پوست خود نمي گنجيدم ، سنگ به گونه نمادين همان تصويري بود كه من مدتها در پي آن مي گشتم ، مثلث نقش شده بر سنگ مي توانست همان زروان و دو دايره پيرامون دو گوهر خير و شر يا اهورامزدا و اهريمن باشد. حتي اگر هم به واقع چنين نبود اما مي توانست القا كننده همين مطلب در فيلم من باشد . كوله پشتي را انداخته و بوته هاي اسپند را يك به يك كندم ، در زير هر بوته نقشي زيبا و ارزشمند يافتم . شب در راه بود و بي شك كار تصوير برداري از نقش ها كمي دشوار و سخت . به ياد پيشنهاد پيرمرد افتادم ، بد نبود تا شب را در هنجن مانده و از آسمان پر ستاره اش لذت مي بردم. چرا كه فردا روز سختي پيش رو داشتم.  

 

 

+   حسن نقاشي   |