
بعد از رفتن پدر ، درگذشت پدربزرگ دردي است كه دوباره در وجودم نشست ، حالا ديگر خانه كودكي ، خانه روياها ، خانه عشق و عاشقانه ها براي هميشه در خاموشي و سكوت فرو مي رود ، اما پدر بزرگ هميشه در دلم خانه دارد و نصايح شيرينش چون فانوسي در شبهاي تارم مي درخشد :
ها باباجان ، از من به تو نصيحت ، مراقب اين دلت باش ، مبادا بلرزد ، مبادا لكه بگيرد ، شيشه خاك گرفته با دستمالي پاك مي شود ، چشمه گل آلود با صبر زلال ، اما اين دل اگر زنگار بگيرد ، اگر زنگار بگيرد، اگر زنگار بگيرد ، ديگر واويلاست ...