
عيد قربان به گنبد رسيديم ، شهر خاموش و بي صدا به نظر مي آمد ، فهميديم عيد قربان براي تركمن ها حكم نوروز را داشته و آنان چند روزي را به خوشي مي گذرانند ، ناچار برنامه را تغيير داده و عزم خالد نبي كرديم ، خالد نبي معبدي باستاني در حوالي كلاله است كه قدمت و ديرينگي اش زبانزد است ، از گنبد به كلاله رفتيم ، در مسير به طبيعت زيباي پيرامون مي نگريستم ، اينكه تركمن ها در چه فضاي زيبا و بي آلايشي روزگار سپري مي كنند نكته اي بود كه همگان بر آن اتفاق نظر داشتيم .

پس از عبور از كلاله به جاده خالد نبي رسيديم ، تابلوي كوچك و زنگاري آن ما را به جاده اي پر پيچ و خم و طولاني خواند ، به راه افتاديم ، گله اسبان وحشي ما را به خود مشغول كرد ، اما به دليل فاصله زياد خالد نبي و تنگي وقت از ضبط تصوير منصرف شديم ، به اميد آن كه در بازگشت از آنها تصويري تهيه كنيم ، در يك گردنه سر سبز اما، انبوه گوسفندها نظر مرا به خود جلب كرد ، ديگر چشم پوشي از اين امكان نداشت ، پس از عوامل خواستم تا لوازم را آماده كنند ، چوپان ميانسال گله با ديدن ما پيش آمد ، حال و احوال كرديم ، گفت دقايقي پيش گوسفندي بره زاييده ، ما از گوسفند كه بره اش را عاشقانه ليس مي زد و مراقبت مي كرد تصاويري حيرت آور ضبط كرديم ، بره جان راه رفتن نداشت گويا حضور ما گوسفند را نگران كرده بود ، در يك آن كنار بره خود نشست و او را عجيب و ديدني در بر گرفت تا صدمه و گزندي به آن نرسد ، خلاصه آن كه چوپان يك دهان برايمان خواند ، صدايش آتش به جانم انداخت ، مرا لرزاند ، شكست ... گريستم ...
چوپان با گوسفندان حرف مي زد ، از صدابردار برنامه خواستم تا صداي هي هي چوپان و پاسخ گوسفندها را به دقت ضبط كند ، در اين ميان نجواي باد و آواي زنگوله ها بسيار شنيدني بود ...
پس از يك ساعت از چوپان خداحافظي كرده و راهي خالد نبي شديم ، دره ها را يكي پس از ديگري طي مي كرديم ، از آنجا كه جاده خالد نبي سر بالايي بود ماشين بسيار آهسته حركت مي كرد و ما مسير 40 كيلومتري را حدود دو ساعت و نيم طي كرديم ، وقتي از آخرين گردنه گذشتيم جاده مسطح شد و زير پاي ما تا چشم كار مي كرد كوه هاي بزرگ و كوچكي ديده مي شد كه ابر آنها را پوشانده بود ، تصويري بسيار رويايي كه تا به حال نديده بودم ، تصور اين كه از ابرها بالاتري به تو حس خدايي مي بخشد ، ماشين به سختي از ميان دو دره عميق و خطرناك گذشت ،من پياده شدم كه مسير را تا ورودي خالد نبي قدم زده و ذهنم را متمركز كار كنم . اما دوستان گمان كردند كه از شگفتي دره هاي عميق و ناشي بودن راننده ترسيده ام ، به آنان گفتم : من در اينجا آنقدر شگفتي ديده ام كه ترس از سقوط معنا نمي دهد ...

خلاصه آن كه ماشين رفت و من تنها شدم ، آرام آرام قدم زدم و به اين مهم فكر كردم كه زائران خالد نبي در در قديم چگونه با پاي پياده مسير پر پيچ و خمي را كه ماشين نصف روز آن را طي كرد پيموده اند ؟؟؟؟ جوابي نداشتم جز عشق ، عشق ،عشق و اندكي ايمان ...

به ورودي خالد نبي كه رسيدم ، طراوت عجيبي وجودم را گرفت ، بنايي ساده و محقر ، ويرانه اي كه به چند نمد و مشتي دستمال حاجت آراسته شده ، كتيبه ورودي مي گفت مقبره مربوط به خالد پسر سنان نبي است كه بعد از مسيح ظهور كرده ، درختهاي انار و انجير چون هر معبد ايراني ديگر مشخص مي كرد كه اينجا نيز پيش از آن كه مقبره خالد نبي باشد ، معبدي كهن بوده است ...
پس از كمي استراحت ضبط را آغاز كرديم ، دو سنگواره عجيب كه بنا بر قولي نمادي از شاخ قوچ است ، ما را به خود مشغول كرد ، چرا كه قوچ توتم مردم تركمن محسوب مي شود ، اين نماد در نقوش تركمن اعم از فرش و نمد و پلاس هويداست ، حس من اما مي گفت كه اين تصور اشتباه است و مي تواند نمادي زنانه باشد كه يادگاري از اعصار دور است ، شايد قدمتي پيش از ظهور قوم تركمن در اينجا ، شايد يادگاري از ساكنين بومي اين كوهستان و هزاران اما و اگر ديگر ...
خورشيد مي رفت تا غروب كند و كار به كندي و دقت انجام مي شد ، با تهيه كننده مشورت كرديم و تصميم گرفتيم تا شب را در خالد نبي بگذرانيم و صبحگاهان با عبور از چند كوه به گورستان باستاني برسيم . ديوان ، خادم ميانسال خالد نبي پذيرفت و اتاقي محقر را به ما داد و از آنجا كه در خالد نبي نه برق بود و نه آب ، چراغي را برايمان افروخت تا شب را صبح كنيم ، سر شب كمي كسالت داشتم اما براي آن كه روحيه بچه ها خراب نشود بروز ندادم ...
در شب مهتابي خالد نبي به اتفاق دوستان بالاي ديواره كوه رفتيم و به روستاهاي تركمنستان در پايين كوه نگريستيم ، خوب كه گوش مي كرديم صداي هلهله و شادي روستاييان شنيده مي شد ...

من به چراغ نفتي عادت دارم ، چرا كه در خانه نيز شب ها برق را خاموش كرده و زير نور چراغ مي خوانم و مي نويسم ، اين عادت ديرينم است اما دوستانم با مشكل مواجه بودند ، شب به آرامي خوابيدم و ذهنم را به كار فردا معطوف كردم ...
گرگ و ميش هوا بود كه به راه افتاديم تا طلوع خورشيد را در گورستان از دست ندهيم ، حدود يك ساعت از طي مسير گذشته بود كه به اولين تنديس بر خورديم ، از آنجا نيز مسيري سخت را پيموديم تا به گورستان كهن رسيديم ، آنچه ديده مي شد در باورم نمي گنجيد ، اين گورستان تنها يادگار به جامانده ساكنين بومي منطقه بوده كه با ورود آريائيان مهاجر ، منطقه را ترك گفتند و اين سنگواره هاي زيبا را كه به نمادهاي فاليك نزديك بود از خود به يادگار گذاردند ...

بابك تصوير بردار خوب پروژه تصاوير زيبايي را به ثبت رساند ، در طول كار و با سختي هاي موجود نهايت سعي خود را براي ثبت بي عيب و ايراد به كار بست كه تا حوالي ظهر به طول انجاميد ، حال كه خوب فكر مي كنم نمي توان پذيرفت كه اينجا گورستان بوده باشد ، چرا كه گورها بايد داراي نظمي خاص باشد حال آنكه تنديس هاي سنگي نرينه و مادينه در كل دشت و بي هيچ نظمي پراكنده اند ، به نظرم قرار گرفتن گوري در شيب تند كوه بعيد به نظر مي رسد و جالب اين كه بخشي از اين تنديس ها در شيب تند كوه قرار داشت ...

هر چند ترك اين مكان در حوالي عصر براي ما سخت و دلگير بود ، اما عطش فراوان همراه با گرسنگي مانع از معطلي بيش از اندازه شد ، پس با وجود علاقه بسيار به راه افتاده و اين گورستان اسرار آميز را ترك گفتيم. به سختي خود را به خالد نبي رسانيدم ، راننده گروه به استقبالمان آمده و برايمان كمي آب آورد و ما جاني دوباره گرفتيم ، بعد از كمي استراحت بر آن شديم تا از روستاهاي اطراف تصاويري تهيه كنيم ، پس به اين نيت خالد نبي و به خصوص ديوان خادم مهربان آنجا را ترك گفتيم ، از رفتن و دل كندن بيزارم ، اما بايد پذيرفت هر آمدني ، رفتني دارد ...
در روستاهاي تركمن جشن به پا بود ، زنان تركمن در لباس هاي رنگارنگ ، زيبا به چشم مي آمدند و مردان قباهاي سرخ و بلندي به تن داشتند ، من هم در آن روستا قبايي خريده و به تن كردم ... در يكي از خانه هاي روستا زني نمد مي ماليد ، چنان شيفته كار او شدم كه بي اجازه به درون حياط رفته و از بابك خواستم تا مراحل نمد مالي را ضبط كند ، زن تركمن هم به احترام ما به كارش ادامه داد و اين تا شب به طول انجاميد ، در اين موقع شوي زن سر رسيد .

شنيده بودم ، مرد تركمن از ديدن بيگانه در خانه ناراحت مي شود ، اين را تهيه كننده كه اصرار داشت كار را زودتر به پايان بريم گفت ، اما او اشتباه مي كرد ، مرد با خنده پيش آمد و وقتي قصد رفتن داشتيم مانع ما شد و ما را به صرف شام و غذاي سنتي تركمن يعني چكدرمه مهمان كرد ... ما كه ديديم اصرار ثمري ندارد ، سر تسليم فرود آورده و در خانه مرد شام خورديم، نكته عجيب آن كه وقتي شام را صرف كرديم ، مرد تركمن كه خليل نام داشت و كشاورزي ساده بود ، از ما پرسيد : كيستيد ؟ و در اينجا چه مي كنيد ؟؟؟
با خود انديشه كردم اين مرد ، مرد بزرگ بي آن كه بداند چقدر بن مايه عرفاني دارد مرا به ياد جمله معروف ابولحسن خرقاني انداخت كه مي گفت : هرکه دراین سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید ...
از همسر خليل خواستم تا نمدي را كه در طول فيلمبرداري درست كرده بود به من بفروشد كه او نپذيرفت و آن را هديه كرد ...
من از اين گرمي و صداقت تركمن متاثر بودم و از خداوند خواستم كه دستگيرم باشد ، تا فيلم قدرت بيان اين همه ساده زيستي و انسانيت را داشته باشد ...