
يلداي امسال پدر در ميان ما نيست ، و گويي زندگي بي وجود نازنين او چيزي كم دارد ، گاه به يلداهايي فكر مي كنم كه بايد با ياد و خاطره او سر شود ... چه تلخ ، چه سرد ...
مثل هميشه خاطرات پدر ابدي است ، يلداي پيش با پدر به خانه عموجان در اراك رفته بوديم ، شب هنگام دوست و آشنا در حيات خانه گرد آمدند ، آتشي افروخته شد و همه گرد آتش به شادي و سرور پرداختيم ، طبق سنت از پدر خواستيم تا با شاهنامه خواني و حماسه سرايي گرمي بخش محفل شود ، پدر چون هميشه با آب و تاب به شرح نبرد رستم و سهراب پرداخت و نفس در سينه هامان حبس كرد ، اشك در ديدگانمان نشاند و كسي را مجال چشم برهم زدني نداد، هميشه آرزو داشتم روزي دريكي از فيلمهايم چنين ايفاي نقش كند ، اما نپذيرفت ...
در تب و تاب نقالي پدر و صحنه جان باختن سهراب بوديم كه زنگ خانه به صدا در آمد ، عمو جان در را كه گشود ماموران نيروي انتظامي را مسلح به انواع اسلحه و سپر ديد ، با دلهره از ماموران پرسيد : اتفاقي افتاده ؟
ماموري پيش آمد و گفت : گزارش هاي مردمي خبر از درگيري دو شرور كه نام يكي سهراب است داده ، گويا درگيري در اين خانه بوده ؟ طبق دستور مقام قضايي موظف به برخورد با اراذل و اوباشيم ...
يادش بخير آن شب را كه پدر براي اولين بار در حضور ما با قهقهه خنديد و آن گاه بر بي خردي روزگار سخت گريست ...