
پشت درختان افرا و كمي دورتر از روستاي ابيانه بود كه آن معبد كوچك را يافتيم ، مينا گفت : گمانم اينجا سرزمين خواب هاست ، اين وزش خنك و نم نم باران در چله تابستان نميتواند معنايي جز خواب و رويا ، يا حضور در پشت هیچستان داشته باشد . گفتم : نه خوابيم و نه بيدار ...
در معبد را گشوده و داخل شديم ، گويا حق با ميناست و شايد اينجا پشت هیچستان بود ، چرا كه در اندك زماني ما سحر آن فضاي روحاني شده و به معراج خوانده شديم .
اتاقي كهنه با دو دربچه ، يكي رو به باغستاني در دل دره كه بوي سيب و نم آب به مشام مي رسيد ، و ديگري به دشتي وسيع كه بوي آويشن تازه را با خود مي آورد نظر داشت ، روزنه هاي نور با نقش و نگاره هاي زيلوي كهنه بازي مي كرد ، نقش زيلو دو بز بود كه هر كدام سويي از درخت زندگي را گرفته اند ، برتاقچه معبد چند شمعدان برنجي همچان مي سوخت و مي سوخت و مي سوخت ...
گويا ما به تماشاي اساطير مهمان شديم ، عطر كندرهاي معابد زرتشتي را به خوبي احساس مي كردم ، مينا جذب تماشاي انگشتري عقيق بود كه بر تسبيحي گره خورده و تسبيح نيز بر پيكره اي چوبي به نيت بر آورده شدن حاجت مصلوب بود ...

اين نگين بهانه اي شد تا ما در مورد حاجت و بر آورده شدن آن كه از روح تشنه آدمي نشات مي گيرد و در تمام مذاهب و ملل جهان وجود دارد حرف بزنيم ، من انگشتر را برداشته تا در دست كنم اما مينا مانع از آن شد كه قداست آن مکان را با حس كنجكاوي خويش بر هم زنم .
زمان بي آنكه متوجه شويم گذشت و ما که از زمين و زمان و ربط آن با اين معبد كوچك و کهن و نا شناس سخن می گفتيم چاره اي جز بازگشت نداشتيم .
پس تصميم گرفتم نصيحت پيران قديم را گوش كرده و از معبد امانتي با خود ببرم تا بلكه با آن بركتي با من همراه شود ، پس اين بود كه شمعداني زنگار بسته و بي استفاده را برداشته و با خود به تهران آوردم .

پس از 4 سال هفته گذشته بر آن شدم تا شمعدان را به معبد باز پس دهم ، اينبار با دوست فيلمسازي كه براي ضبط برخي تصاوير به ابيانه آمده بود به سر وقت معبد رفتيم . ما كوچه هاي برفي پيچ در پيچ را با خيال آنكه به همان درختان افراي بلند ختم مي شود طي كرديم اما سر از صحرايي دور افتاده در آورديم ، بعد از جستجويي چند ساعته به اين نتيجه رسيديم که معبدي با اين نام و نشان در حوالي ابيانه وجود ندارد .
من سخت متعجب و حيرت زده به تهران باز گشتم و در راه خاطرات گذشته را چند بار مرور كردم ، من اين شمعدان را از كجا برداشتم ؟ آيا به راستي ما به پشت هیچستان راه جسته بوديم ؟