منجمی به خانه در آمد . یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته . دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب بر خاست . صاحبدلی که برین واقف بود گفت :
تو بر اوج فلک چه دانی چیست که ندانی که در سرایت کیست
گلستان سعدی/ ص ۱۱۳