
در جاده خالد نبي پيش مي رفتيم و من محو تماشاي تپه هاي سر سبز بودم ، براي اهل كوير ديدن اين همه مرتع و سبزه شوق و ذوق بسيار به همراه دارد ، در حال و هواي خود بودم كه صدايي مرا مسحور خويش كرد ، آوايي كه هميشه در گوشم طنين داشت ، پشت ماهوري سر سبز چوپاني را ديدم كه براي گوسفندانش مي خواند ، دشت پر بود از صداي سوزناك او ...
به ظاهر مضحك است اما اگر فيلمساز نمي شدم بي شك در پي چوپاني مي رفتم ، چوپان ها دلشان مثل دشت صاف و سبز است ، چوپانها دروغ نمي گويند هر چند ما آنها را دروغگو مي پنداريم ، انبيا همه چوپان و چوپان زاده بودند ، چطور آنان را دروغگو مي پنداريم ؟ زردشت چوپان زاده بود و موسي شباني مي كرد ، جمشيد نخستين پادشاه زمين چوپان بود و به مدد او رمه درجهان پراكنده گشت . مهر يا ميترا خداي بزرگ قوم آريا ، دشت هاي فراخ و مراتع خويش را به چوپانان بخشيده است . مي گويند نخستين كساني كه مهر را ستايش كردند همين چوپانان بودند . معبد پير سبز يا چك چك در يزد كه اينك آناهيتا فرشته آبها در آن ستايش مي شود نخست ستايشگاه چوپانان بوده است و روايت مي كنند كه چوپاني تشنه سر از اينجا در آورده و با نوشيدن آب ، خود و گله اش را از هلاكت نجات مي دهد ، آنگاه زني بر او ظاهر شده و حقيقت اين مكان را بر او آشكار مي سازد ، چوپان هم گفته هاي فرشته را براي مردم بازگو مي كند و به اين ترتيب آناهيتا شناخته مي شود . كمي بالاتر از اردكان نيز روستايي قديمي با نام توت است كه امروزه براي مسلمانان ارزش و مقام ويژه اي دارد : چوپاني كه رمه هايش را گم كرده بود در پي گله اينسو و آنسوي بيابان مي گشت اما عاقبت از عطش فراوان و گرماي بسيار بي جان شده عصا در خاك مي نشاند و دمي مي خسبد ، چون بيدار شد درختي بر فراز سر خويش ديد و چشمه اي روان كه مي جوشيد و مي خروشيد و گله اش كه از آب چشمه مي نوشيدند ، اين همه از اعجاز عصاي چوپان بود . باز هم بگوييد چوپانان درغگو هستند ؟
چوپانان را خالق اساطير مي دانم ، هر كجا چوپاني ديديد ، به سويش بشتابيد و بگوييد تا برايتان حكايتي بازگو كند ، بي شك در آن حكايت رازي نهان است كه اگر كشف كنيد ، بخت در كف شماست . اين را از نوروزنامه خيام دريافتم كه مي گويد: هر جا رمه ها گرد هم آمدند و سبزي يك گوشه را خوردند و ما بقي مرتع را به حال خويش نهادند بدانيد و آگاه باشيد كه در آن گنجي نهان است ، و حيوان با زبان خاموش صاحب خويش را به ملك و ثروت مي خواند ...
گاهي چوپان ها هماني نيستند كه وانمود مي كنند ، مي گويند خضر در قالب چوپان گرد آبادي ها مي چرخد و از احوالات مردم و رسم روزگار با خبر مي شود . در حماسه هاي يوناني نيز اوديس وقتي به سرزمين خويش باز مي گردد ، نخست به چوپاني مي پردازد تا خود را از ديگران پنهان سازد ، او در وقتي مناسب به بارگاه خويش مي رود و پشت خواستگاران همسر وفادارش پنلوپ را به خاك مي نشاند .
يكبار در صحراي پيرامون يزد به چوپاني برخوردم ، از او پرس و جو كردم ، فهميدم او پزشكي حاذق و زبر دست در قاره اي دور است ، گاهي به كوير مي آيد و با چراندن گله غرور و تكبر و عوارض زندگي در غرب را از تن به دور مي كند ، اين يعني او ريشه در حقيقت انبيا دارد و نمي خواهد اصل و نسب خويش را به فراموشي سپارد ، او خوب مي داند كه گنجي بالاتر از توبره و عصاي چوپاني نيست .
در صحراي تفت نيز يك چوپان پياله اي شير و لقمه ناني برايم گرفت و گفت : بخور ، اين حلال ترين لقمه ايست كه خداوند به بنده اش داده . و حالا مي فهمم كه او چه مي گفت : چوپان به واسطه ريشه نا خود آگاهي كه با رسالت داشت نان و شراب مهر ( خداي دشت هاي فراخ و بركت دهنده زندگي ) را كه بعدها مسيحان نيز از آن تبعيت كردند به من بخشيد تا روح و جسمم پالوده شود ...
در اساطير ايراني چوپان پيريست كه آگاه به هر شنيده و ناشنيده است ، وقتي رستم رخش را براي اولين بار مي بيند و قصد تصاحب آن مي كند ، پيري چوپان از او مي خواهد تا اسب ديگران را به دام نيندازد ، رستم مي گويد اگر صاحب دارد پس چرا بر بدن حيوان داغي نيست و چوپان پير در پاسخ مي گويد : صاحب اين اسب شناخته نيست اما اين حيوان در خوبي چون آب ، در تيزي چون آتش است و چشم بزرگان در پي اوست ...
رستم با تلاش بسيار رخش را مهار كرده و بر پشت حيوان مي نشيند آنگاه از چوپان قيمت رخش را مي پرسد و آن پير فرزانه چنين پاسخ مي دهد : بهاي اسب بر و بوم ايران است ، اگر تو رستمي اين اسب از آن توست و بدان با اين اسب كار ايران را به سامان خواهي آورد ...
در اساطير يوناني هرمس خداي چوپاني بوده و در اولين روز تولدش از جاي برخاست تا به كشف دنيا بپردازد ، در فرهنگ سومريان دموزي خداي چوپاني است ، در جایی که دوموزی خواستار ياری اينانا بانوي بركت میشود، اينانا به او اجازه مي دهد تا بعد از برداشت محصول زمين هاي حاصلخيزش دموزي رمه را براي چرا به آنجا ببرد :
من در برابر تو، ای شبان در برابر تو! چرا بايد به ستيز برخيزم؟
بگذار گوسفندان علف ساحلِ رود را چرا کنند،
بگذار در علفزار من گوسفندان بچرند،
در مزارع آفتابگير ارخ Erekh گلهها را رها کن تا بازماندهی غلات را بخورند،
بگذار بزغالهها و برههای تو از آبراه اونوم Unum آب بنوشند...
در حماسه گيل گمش ، از پادشاه سومر ( اوروك ) به عنوان چوپان مردمان ياد شده ، و زندگي و حيات مردمان در اختيار اوست . در اساطير ايران نيز آستياگ نوه خود كوروش را كه پيشگويان بر اندازنده حكومت او مي دانستند به چوپاني به نام ميترادات ( ارتباطش را با مهر يا ميترا خداي چوپانان بجوييد ) مي سپارد تا ميان جنگل رها كند . اما چوپان كودك را به خانه مي برد و فرزند مرده خويش را در جنگل رها مي كند ، پس اساس امپراطوري ايران مديون مهرباني و رفعت يك چوپان است ، او كوروش را چون خود پرورش داد تا در دوران عظمت و اقتدار برخلاف رسوم رايج شاهان وقتي سرزميني را فتح مي كند ، همگان را بخشيده و به آباداني پردازد .
مولانا داستان چوپان ساده دلي را برايمان روايت مي كند كه تا چندي پيش در كتابهاي درسي مي خوانديم ، چوپاني كه با سادگي و صميميت درون با خداي خويش به صحبت نشسته بود :
تو كجايي تا شوم من چاكرت
دستكت بوسم كنم شانه سرت
...
آنگاه موسي كه خود روزي شباني كرده از راه مي رسد و او را مورد نكوهش قرار مي دهد :
هاي خيره سر شدي خود مسلمان نا شده كافر شدي...
و چوپان را اندرز مي دهد كه در گفتگو با خداوند ادب را رعایت كند . در اينجاست كه به موسي ندا مي رسد و او را از دلگير كردن بندگان بر حذر مي دارد :
هيچ آداب و ترتيبي مجوي
هر چه مي خواهد دل تنگت بگوي
...
گاه چوپان مرشد و راهبر است همچون چوپان داستان اصهاب كهف كه مومنان از شهر گريخته را به غاري مي برد و خود نيز همپاي آنان به خوابي 300 ساله مي رود ...
بگذريم ... از ماشين پياده شده و سوي چوپان رفتم ،نامش ياشار و كرد قوچاني بود ، جالب اينجاست كه كلمه كرد از كرتش عيلامي و به معناي عاريتي چوپان است ، آواي سوزناكش دل رمه را به درد آورده بود چه رسد بر من و ديگراني كه همراهم بودند .از صدابردار خواستم تا آواي دل انگيز چوپان را ضبط كند ، اينك كه آنرا گوش مي كنم حس و حال چوپان را بيشتر از پيش درك مي كنم . اگر روزي بي خبر رفتم ، بي شك در دشتهايي كه از تصورتان خيلي دور است چوپاني خواهم شد كه با گوسفندانش روزگار سپري مي كند ...
آواز چوپان را گوش كنيد