تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - مهدي آذر يزدي

 

مهدي آذر يزدي

من بچه بدي بودم اما مهدي آذر يزدي آدم خوبي بود و در همسايگي ما خانه اي كوچك و محقر داشت . با ذات بدي كه داشتم ، هرگز زنگ خانه اش را نزده و نگريختم ، دوچرخه اش را كه پاي در مي گذاشت پنچر نكردم ، و بي اجازه به حياط خانه اش وارد نشدم تا از حوض آب ، ماهي كوچك و قرمز بدزدم . چرا كه مهدي آذر يزدي آدم خوبي بود ...

گاهي با دوچرخه اش ، در كوچه هاي تنگ و باريك خرمشاد مي چرخيد ، و به در و ديوار خيره مي شد ، ما برايش دست تكان مي داديم ، او نيز با زنگ هاي پي در پي توجهش را به ما نشان مي داد .

بعدها به من گفت : در و ديوار با من حرف مي زنند ... من به سخن او باور دارم ، زيرا گاهي در كوچه هاي پر پيچ و خم يزد ، كسي از بطن ديوار با تو به سخن مي نشيند ، گويي خيالات است ، اما با گوش جان كه بشنوي ، آوايي از غيب است  ...

بعد ها در دوران دانشجويي ،ارتباطم با او بيشتر و بيشتر شد ، ميان او و دوست و استاد عزيزم كابوس بالا زاده رابط شدم ، و نامه هاشان را رد و بدل مي كردم ، مهدي آذر يزدي علاقه عجيبي به با خبر شدن از حال دوستان قديم داشت .

حياط خانه اش به اتاق محقري منتهي مي شد كه از كف تا سقف ، انباشته از کتاب بود ، او پشت ميز كوچك در ميان كتابها مي نشست و با عشق و علاقه اي وصف ناشدني مطالعه مي كرد . عجبا كه با اين سن و سال هنوز در پي آموختن بود .

وقتي مشغول نوشتن پايانامه ام در خصوص جنبه هاي دراماتيك اساطير بودم ، مهدي آذر يزدي تعدادي كتاب به من امانت داد ، كه با مطالعه آن خيلي از مجهولات برايم حل و فصل شد .

در پست قبلي ( تيرگان ) از اهالي محله خرمشاد ياد كردم ، آنهايي كه رفتند و جايشان خالي است ، در آن نوشته از مهدي اذر يزدي هم ياد نمودم ، اما تصور نمي كردم وقتي به او مي انديشم كه رخت از جهان بر بسته ...

محله خرمشاد يزد

از بد روزگار اينكه ، وقتي كوچه باغ توسط فرصت طلبان سود جو با خاك يكي شد تا بزرگراهي احداث كنند و بي دليل اين سو و آنسوي شهر را به هم متصل سازند ، مسئولان براي فرو نشاندن اعتراضات مردمي ، نام بزرگراه را آذر يزدي نهادند . او دل آزرده بود ، چرا كه رفتار بد و تلخ تخریب كوچه باغ را با نام مهدي آذريزدي ، نويسنده خوبي ها پوشانده بودند ...

خبر درگذشت مهدي آذر يزدي مرا سخت متاثر نمود . روحش شاد و يادش گرامي باد .

 

+   حسن نقاشي   |