تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - جاده ابريشم از كنار خانه ما مي گذشت...

 

                                           

پنلوپ ، شهبانوي من ، مرا دشوارست سراسر غم هاي خود را براي تو بگويم ، زيرا ساكنان آسمان اندوه فراوان بهره من كردند ...

( اديسه / سرود ششم )

در ميان دره هاي سر سبز يزد به آبادي كوچكي رسيديم كه در گوشه اي از آن مسجدي كهن متعلق به عصر سلجوقي وجود داشت ، بناهاي سلجوقي در عين سادگي ، پيچيدگي خاصي دارند و گاه خشت خشت آن با آدمي به سخن مي نشيند . خاصه اين مسجد كه خشت خشتش گواه دهند ، در روزگاري دور آتشكده اي پر رونق بوده است . از پله هاي مسجد بالا رفتم و بر بام بلند و گلي پا نهادم ، دره بي كران پيدا بود و جاده پر پيچ و خم آبادي از ميان آن تا افق راه مي برد ، بي دليل نيست كه ابن عربي ديدار يار را در پيچ و خم راه هاي ميان دره مي بيند : ديدار ما / ميان پيچ و خم دره خواهد بود / زيرا اينجا پايان سفر است .

خوشا به سعادت ابن عربي ، اما پيچ و خم اين جاده كه تا افق هاي دور راه برده ، حس غريب دور بودن را در من بر انگيخت ، همان كه سهروردي در هياكل النور از آن سخن مي گويد : آنها كه به ما دورترند ، به ما نزديك ترند از روي شدت ظهور ايشان ...

اين دوري و نزديكي را در “اوديس” آنگاه كه حسرت بازگشت به زادگاه خويش " ايتاك" را در سر مي پروراند ديدم ، يا “ گيل گمش”  كه ناكام از يافتن گياه جاودانگي هواي بازگشت به ”  اوروك” در دلش افتاد . تصور جايي دور ، هميشه به آدمي انگيزه مي بخشد تا در طوفان سهمگين زندگي به خود بقبولاند پايان پر پيچ و خم داستان به مقصدي قاف گونه ختم مي شود . بي دليل نيست كه سهراب مي گويد : تو را در قريه هاي دور مرغاني به هم تبريك مي گويند . شايد سهراب اين قريه دور را از عطار وام ستانده كه مي گويد : پيري پياله در دست گفت : من سخن از اينجا گويم ، تو از كجا گويي ؟ گفتم : جايي كه در سخن نگنجد ...

اين " جايي كه در سخن نگنجد " يا " همان قريه دور " را به پيري مسگر در بازار قديم يزد گفتم و آن  پير مسگر گفت : مثل مرغان عطار نباش كه از پي سيمرغ رفته ، اما نمي دانستند سيمرغ ايشانند ، زيرا نشانه ها را باور نداشتند ، تنها به مقصد مي انديشيدند و بس .پس ناسنجيده به دورها فكر نكن ، شايد دوري كه می گویی در درون تو است نه بيرون ؟

وقتي به دره پر پيچ و خم دور دست مي نگريستم ، باز همان صداي عجيب در گوشم طنين انداخت . مي پرسيد كدامين صدا ؟ صداي كاروان با آواي زنگوله ها و هي هي ساربانان ... عجبا ، آن صداي دلنشين را سالها نشنيده بودم ؟

صدا چنان نزديك بود كه گمان كردم به راستي كارواني در كوچه هاي آبادي پيش مي رود پس با شتاب از پله ها پايين آمده و در كوچه شدم ، كارواني در كار نبود . مي دانم ، حق با شماست ، بي شك خيالات باطل يك ذهن شوريده بود ، اما بدانيد كه آدمي نوساني ميان خیال و حقیقت است ، و بايد همچو لائوتسه از خود پرسيد : خوابم در بيداري ، يا بيدارم در خواب ؟

 آري ، من با اين صدا آشنايي ديرينه داشتم و تمام زندگي ام با آن در آميخته بود . شما كه غريبه نيستيد ، اين صدا با كودكي ام ارتباطي شگرف داشت . مرا به جاده ابريشم پيوند مي داد و جاده ابريشم برايم تداعي همان دور و دورترها مي كرد ...

جاده ابريشم از كنار خانه ما مي گذشت ، از خاور مي آمد و در باختر گم مي شد ، با خود ياد شاه سلطان سنجر سلجوقي مي آورد و قصه خواجه خضر الدين يزدي مي برد ، حناي هند مي آورد ، رناس يزد مي برد ، ساز و آواز شرق دور مي آورد ، چنگ و عود دلبركان مي برد ، گاه عارفي از راه مي رسيد و عرفان جالينوسش را چوب حراج مي زد و خورجين انباشته از شيدايي عين القضاه مي رفت ، خلاصه چيزي مي آورد ، چيزي مي برد ...

وه كه چه جاده اي بود جاده ابريشم . بارها شد كه در نيمه هاي شب ، صداي عبور كارواني را از دشت شنيدم و صبحگاه براي هر كه بازگو نمودم ، در عقل و هوشم ترديد كرد . اگر منصفانه بگويم حق با ايشان بود چرا كه آخرين كاروان دويست سال پيش ، از حوالي دشت به سوي شرق راه برده بود .

كودكيم ميان حقيقت و رويا غوطه مي خورد ، خيال كودكانه ام جوشان بود مثل چشمه زندگاني و فواره مي زد همچو آب حيوان . مي دانستم چيزي در پس اين روزگار نهفته است ، اما قدرت بيانش با من نبود ، حس عجيب رسالت داشتم ، خنده تان بي دليل است ، گاهي پيش نيامده كه فكر كنيد معجزه در پس نگاه شماست ، به مرغ هوا ننگريسته ايد تا سنگ شده بر زمين بيفتد ، يا سنگي به هوا نينداخته ايد كه مرغ شده پر به افلاك كشد ؟ اگر نه اين است پس دردا و دريغا بر شما ...

آن شب صداي كاروان از هميشه نزديك و نزديك تر  بود ، دلنگ دلنگ زنگ ها مرا بيدار كرد ، برخاستم ، انگار كسي در قافله صدايم مي كرد ، بعد از عبور از دالان تنگ و تاريك به ايوان رسيدم ، از فراز ايوان به انتهاي باغ انار خيره شدم . صداي كاروان از پشت ديوار های باغ به گوش مي رسيد ، به جانب ديوار دويدم و از درز ميان آن به كوچه شدم ، اما ...

اما كارواني در كار نبود ، تنها باد در کوچه تاریک و بی رهگذر می پیچید، اما وقتي در ميان كوچه ايستادم ، صداي پير و لرزاني در گوشم طنين انداخت ، صدايي كه به گمانم در هزاره هاي كهنی كه نبوده ام و شاید بوده ام برایم آشناست ، شگفتا از اين لحن غريب كه چنين آواي حزن انگيز داشت ، و به سوز و گداز اين بيت مي خواند :

چون دل خسته ما رفت بباد از پي دل / همره قافله باد فتاديم و شديم 

گوئيا در آن شب خوابگردي مي كردم ؟ نمي دانم ، حالا هم ، پس از اين همه سال ، تنها بعد ها پيري جهانديده گفت : باد كوير ، شبا هنگام اسرار فاش مي كند ، باد كوير در دلش چيزها ثبت و ضبط كرده كه اگر به يكباره برون ريزد ، حكايت چون پرده بر افتد مي شود ، پير به من گفت : بدان آنچه شنيدي حقيقت بود و نه خيال ، و روزي اين بر تو اثبات مي شود . حرف پير تازگي نداشت ، گاهي از اين و آن شنيده ام ، كه در شبان كوير آب و خاك ، يا آتش و باد با او به سخن نشسته و رازي را آشكار ساخته اند ، حيرتا ...

با اشاره حميد تصوير بردار فيلم ، به خود آمدم ، اوكتابي رنگ و رو رفته با جلد چوبي به من داد و گفت : اين قرآن جلوه زيبايي دارد ، مربوط به ادوار كهن است ، اگر موافقي از آن تصوير بگيريم ؟

به قرآن نگريستم ، به راستي زيبا بود ، دست نوشته اي رنگ و رو رفته در سرآغاز كتاب مرا به تعمق در آن وا داشت كه چنين نوشته بود :

از سغد راهي شدم تا به روم روم ، به قصد آموختن علم كيميا ، عارفي در قافله بود ، مرا حكمت آموخت ، اينك چراغي در دلم افروخته ست كه به روغن ايمان سوزد ، پس از دين پدران دست كشيده ، مسلمان شدم و اين قرآن به خط خوش نگاشتم ، و چون به اين قريه داخل شدم ، شيخ من بمرد كه وي را در اين خاك ملاقات حق پديد آمد ، و دانم كه شيخ از اين تقدير خرسند باشد . حال اين كتاب در مسجد نهادم تا تو بخواني و بداني شرح احوال بنده اي كه باد رهگذر سغد شبي آوايي در گوش او انداخت که می گفت :

چون دل خسته ما رفت بباد از پي دل / همره قافله باد فتاديم و شديم  ...

                         

 

+   حسن نقاشي   |