
يزد زادگاه من است ، در هر فرصتي كه بتوان از زندگي آشفته تهران گريخت به خانه كاه گلي و كوچه هاي خشتي آن پناه مي برم . هنوز هم در آنجا زندگي طوري ديگر است . شبها با آرامش و سكوت هميشگي كوچه ها كه آميخته با صداي مرغ شب است چشم فرو مي بندي و روز با بلواي گنجشكها بر مي خيزي ...آواز اذان و اوستا از مسجد و آتشكده شنيدني است. عطر عود و اسپند كوچه ها را فرا گرفته و آنگاه كه نَمي باران بگيرد ، عطر كاهگل تو را مي برد تا ثريا ...

درتمام فيلم هايي كه ساخته ام به نوعي از اين شهر و آنچه در آن مي گذرد ياد كرده ام. معتقدم كه اسطوره هاي كهن همچنان در اين شهر به حيات خود ادامه مي دهند و مردم با آنان زندگي مي كنند و بر جريان زندگي ايشان تاثير گذار است. مهر دارنده دشت هاي فراخ ، آناهيتا بانوي آبها و تيشتر ايزد باران قابل تصورند و وجود جشن ها و آيين هاي باستاني در اين شهر باعث شده تا به يكي از بكر ترين مناطق بومي و آييني ايران تبديل شود. امروزه نيز جشن مهرگان ، سده ، تيرگان و...با زيبايي و شوق عجيبي بر پا مي گردد.
اين سالها شاهد ويراني و نابودي تدريجي كوچه ها هستيم و كاري از دست ما ساخته نيست ، هر روز كوچه اي به بهانه اي تخريب مي شود و به جاي آن بزرگراه ، ميدان ، و مجتمع ساخته مي شود .
در حيرتم ، آيا واقعا كساني كه با طرح هاي من در آوردي و ساده لوحانه خود به اسم كارشناس و مدير عامل فلان اداره و سازمان تا به حال در اين كوچه ها قدم زده اند ؟ آيا تا به حال تجربه زندگي در خانه اي كاهگلي و خشتي با بادگير بلند و باغچه سر سبز پر گل و حوض هاي پر آب را داشته اند؟؟؟
درد همين جاست ، هميشه كساني كه انتخاب مي شوند، هيچ گاه تجربه كافي و لازم را نداشتند و اين بلاي جان من و ماست. اي كاش روزي بيايد كه ديگر طرح هاي عمراني و پروژه هاي بي مورد و تخريب كننده از ميان بافت تاريخي و سنتي يزد اين نگين واقعي كوير به هيچ قيمتي عبور نكند و يادمان و خاطرات وآثار نياكانمان با هجوم بلدوزر و غلطك مخروب و مدفون نشود.





