
اولين بار كه از دربچه ترسيدم ، غروب زمستاني بود كه تك و تنها از كوچه باغ به سوي خانه مي رفتم ، ناگهان پاي در بچه اي از رفتن باز ماندم و نگاهم بي اختيار به درون ظالمش دوخته شد ، ناگاه دو چشم نوراني در آن ظلمات بر من گشوده گشت و چنان وحشت كردم كه تيز گريختم .
از آن روز به بعد بود كه از دربچه ها ترسيدم ، هر كجا در بچه اي بود ، رو گردانده و مي گريختم . حتي بخشي از كابوس هاي شبانه ام گشته بود . خواب مي ديدم دستي ، از دربچه بيرون مي آمد و ياري مي خواست ، تا دست را مي گرفتم ، پير و چروكيده مي شد و دستان كوچك و بي جانم را سخت مي فشرد و به درون مي كشيد ...
به ما گفته بودند از نگاه كردن به درون سياه دربچه بپرهيزيم كه هيهال در آن مي زيد . كسي كه طلسم ظلمات بود و ديگران را نيز به سياهي مي آلود .
چه فكر دردناكي ، كسي در اعماق ظلمت زندگي كند و از دربچه اي محقر اين همه رنگ و بو را بنگرد ، رنگ طلايي كوچه باغهاي يزد ، بوي كاجستان و انارستان كه هميشه عطر عجيب نا گفتني داشت .
هيهال و حيات ابدي او در تاريكي را بعدها در اساطير جستم ، جمشيد هم وقتي به وجود خداوند شك نمود و خويش را سرور هستي پنداشت به طلسم دچار گرديد و عمري در تاريكي زيست ، پس تا آنگاه كه به ندبه و توبه زبان نگشوده بود در ظلمات باقي ماند ، اما به لطف خداوند از ظلمات جست و پادشاه سراي مردگان شد .
ضحاك در سياهي غاري بر فراز دماوند به زنجير گرفتار است و كم از اين هيهال و دربچه ندارد ، مي گويند روزي زنجير گشوده و بيرون مي آيد تا جهان را با سياهي ذات خويش بيالايد . اما نگران و پريشان خاطر نباشيد ، چرا كه گرشاسب در پاي درختي خوابيده تا در آن هنگام بر خيزد و او را دوباره به اعماق تاريكي براند . واي بر ما .. اگر گرشاسب خواب بماند چه ؟؟؟
من تاب تماشاي جهان پر از ظلمت و تاريكي را ندارم ، نمي خواهم اين همه زيبايي را از دربچه اي تنگ و تاريك نظاره گر باشم ، من به تماشاي آفتاب و سلام هر روزه به خورشيد محتاجم ، دستم به دامنت گرشاسب ، مبادا خواب بماني ؟؟؟ خيلي ها رفته اند كه باز آيند و ما را سر و ساماني دهند ، جهاني نو در اندازند يا طرحي نو ، رويشي ديگر ، رستاخيزي دوباره ، اما از تو چه پنهان گرشاسب ، هرگز باز نيامدند ، گاه فكر مي كنم قهرمانان دروغگوترين مردمانند ...
سرخپوستان پاوني معتقدند در پايان جهان زماني فرا خواهد رسيد كه همه چيز ناپديد و ستاره مرگ بر جهان فرمانفرما شود ، ماه به سرخي گرايد و خورشيد خاموش گردد و آدميان به ستارگان مبدل شوند ، آنگاه به سوي بهشت به پرواز در آيند . چقدر تناقض دارد اين اسطوره ، اگر همه چيز نابود گردد بهشت ديگر معنايي نخواهد داشت . خاموشي خورشيد يعني آباداني دوزخ ، چه تلخ است اگر بهشت سرخ پوستان پاوني در تاريكي نهان باشد ، آنان جهان را از همان دربچه اي مي نگرند كه سهم اندك و محقر دارد .

خوشا به حال شرق خودمان ، كه بهشتش در پس خورشيد پنداشته مي شود ، همه نور ، همه رنگ ، همه گرما ...
بهشت سومريان ديلمون بود ، ديلمون روشن و درخشان تصور شده و در الواح سومري چنان است كه همه تضادها در آن به آرامي مي زيند :
سرزمين ديلمون مقدس است / سرزمين ديلمون پاك است / سرزمين ديلمون پاكيزه است/ در ديلمون كلاغ نمي خواند/ مرغ وحشي ناله سر نمي دهد / شير كسي را نمي كشد/ گرگ بره را نمي درد / از بزغاله خسته به چنگال سگ نشاني نيست / در ديلمون آب شور شيرين مي شود / دزد دست دسترنج مردم را نمي ربايد / پير زن نمي گويد من پيرزنم / پيرمرد نمي گويد من پيرمردم / كسي از درد نمي نالد / كسي نوحه نمي خواند / كسي سوگواري نمي كند .

همين گيل گمش سومري ، وقتي گياه زندگاني را به چنگ آورد به اعماق چاه تاريكي رفت تا غبار از تن بشويد و اين بهانه اي شد تا ماري آن گياه را بربايد و انسان درمانده و ميرا باقي بماند ...
معماران كهن شهر من ( يزد ) همه از تاريكي مي گريختند . بناهاي ساخته ايشان همه سوي نور است ، آفتاب صبحگاهي هنگام طلوع بر سر سرا مي تابد و خانه را روشن مي كند . كف سر سرا نيز دريچه اي است كه نور را به اعماق خانه يعني زير زمين مي رساند و شاخه هاي نور آنجا را نيز روشن مي دارد .
داخل خانه كه مي شوي ، دالاني تيره و تار پيش رو داري اما انتهاي دالان به حياطي سر سبز و نوراني مي رسد ، اين كه گفتم ، تمام كار معمار نيست ، او از اينكه تاريكي تو را آزرده نسازد در ميان دالان دراز چند روزنه نور تعيين نموده تا روشنايي به درون تابد . يادش بخير كودكي ، ميان دالان خانه با گرد هاي نور كه با نفس هاي ريز و ناچيزم تكان مي خورد مي رقصيد چه بازي ها كه نكردم ، شاخه هاي نور چه نمي كرد با گونه هايي كه عاشق حرارت بود ...
تصور رومي از تقابل تاريكي و نور همچو انكار حقيقت است :
در مثال احمقي پيدا شود ظلمت شب پيش او روشن شود
كو ز شب مظلم تر و تاريك تر است ليك خفاش شقي ، ظلمت خر است
اندك اندك خو كن با نور روز ور نه خفاشي ، بماني بي فروز
شايد به همين دليل عارفان معتقدند: رهايي از تاريكي ، تنها با مركب عشق ميسر است و عشق همانند روز پرده تاريكي را مي سوزاند و از ميان مي برد ، رومي مي گويد :
هست عشق آتشي اشكال سوز هر خيالي را بروبد نور روز
در اساطير آشور و بابل ، اپسو مغاكي پر آب كه گرداگرد زمين را فرا گرفته بود ، با تيامات خداي شوراب كه نماد زنانه بود مزدوج شد و خدايان شكل گرفتند . عاقبت مردوك ( خداي خدايان ) اين عمق سياه را از هم مي درد و خدايي جهان را به دست مي گيرد . در واقع مردوك كه روشنايي مطلق است بر سياهي چيره مي گردد :
مردوك تيري بر افكند و شكم تيامات بدريد .
اندرونه اش بر آورد ، قلبش را دريد
او را ناتوان كرد و حياتش از ميان برد
پيكرش بر زمين افكند و راست بر آن ايستاد .
در اسطوره هاي آفرينش يوناني ، ابتدا آشوب بود ، هرج و مرجي بي پايان و از اندازه بدور كه همچون دريا خشمناك و ظلماني و تباهكار بود ، عاقبت از اين عدم بي شكل ، دو طفل به وجود آمدند . يكي شب كه نوزاد آشوب بود و ديگري اربوس گودال بي انتهاي مخوفي كه مرگ در آن سكنا گزيد . برداشت آريستوفانوس از اين واقعه چنين است :
شب با بال هاي سياهش / در دل تاريك و ژرف اربوس / تخمي از باد صرصر گذاشت ، و چون فصل ها در پي يگديگر غلطيدند / عشق به جهان پا گذاشت / با بال هايي زرين – درخشان و خواستني / از مرگ و ظلمات عشق بوجود آمد و با تولدش نظم و زيبايي ، آشفتگي كور را از جهان بيرون راند . عشق به كمك همنشينش روز درخشان ، روشنايي را آفريد ...
اما سومريان عشق را ديگرگون مي نگرند ، وقتي اينانا توسط نگاهبانان در جهان تاريكي به دام افتاد ، راهي براي بازگشت به دنياي زندگانش نبود مگر آنكه يكي را جايگزين خويش نمايد ، پس اينانا ، معشوق خود دموزي را به آن جهان مي فرستد تا خود زنده بماند .
اينانا بعد از مدتي به ياد دموزي مي افتد و در هجر او چنان مي گريد كه خداي جهان مردگان دلش به رحم آمده و دموزي را آزاد مي كند ، كه باعث جشن و شادي سومريان مي شود . هر چند ايثار معشوق و گذشتن از جان شرط لازم و واجب است اما ، در اين حكايت اينانا چندان لايق عشق نيست و پيداست كه معشوق خود را صرفا از سر هوس مي خواهد و بس ...
عيشتار ( همان اينانا ) وقتي عشقش را به گيل گمش نثار كرد گيل گمش او را پس راند و گفت : تو عشق را براي خويشتن مي خواهي نه براي من ... و معشوق را براي خود خواستن ، هوسي بيش نيست ، از من دور شو كه از تو بيزارم ...
و همين صورت اسطوره اي را بعد ها در روايت سياوش و سودابه ( نمونه اي چون عيشتار و اينانا ) مي بينيم . شايد بتوان گفت كه سياوش ، گيل گمش و دموزي ، تمثيلي از خورشيد و سودابه ، ايشتار و اينانا ، گواهي بر شب باشند ، اينان به در بچه اي نا قابل راضي اند ، و آنان هرگز كمتر از خورشيد نيند ...
صحبت از دربچه ها بود ، چندي پيش ، دور از قيل و قال جهان ، در كوچه هاي كودكي قدم مي زدم ، تا به همان دربچه رسيدم ، از رفتن باز مانده و نگاهم به درون سياه و ظالمش خيره شد ، به خيال هيهال و افسون تاريكي خنده ام گرفت ، گاهي مي گويم ، لعنت بر بلوغ كه خيالات كودكانه آدمي را بر هم مي ريزد ...
در اين حال و هوا بودم كه ناگاه دو چشم نوراني بر من گشوده شد ، با هراس بسيار خويش را پس كشيدم ، و با اضطراب به آن نگريستم ، چهره معصومانه دختر بچه اي از درون سياهي ظاهر شد ، از هيجان بي جا خنده ام گرفت ، شايد درآن غروب سرد زمستاني هم دختركي از دربچه مرا نگريسته بود ؟ دختركي قالي باف ، كه تنها اجازه داشت گاهي از اين روزه تنگ به جهان بيرون نظاره كند ، دختراني كه هرگز رنگ آفتاب را نديده اند و شب و روزشان در سياهي اتاق هاي تعصب سپري مي شود . اينان هرگز معناي شعر ابن عربي را نفهميدند كه گفته است : از جوهر ناب مست كننده عشق بنوش ، و به آواي پرنده خوش الحاني كه چهچهه مي زند ، گوش فرا ده و شادي كن ...