
در آتشكده فيروز آباد ميان ايوان بلند و گنبد عميق پاهايم سست شد و در عظمت اين بنا گم شدم . شگفتا ، اين سنگ و گل چه زيبا بر هم نشسته اند ، الياده كجاست تا ببيند رازوري آيين زردشت چگونه اسطوره و عرفان را پيوند داده و درون شوريده ات از اين بيداد فرياد بر مي آورد : هيهات ...
در هزار توي دوار و خيال آفرين اين بنا به سجده افتادم ، و اين از اعجاز همان سنگ و گل است كه دست خلاق نياكان مان بر پا داشته و در قالب رمز چهار ( عدد تكامل ) پي ريخته است . در اين ويرانه به صداي گام نياكان و مناجات مناجاتيان پيوند خوردم ، وه كه چه سبكبارم اينجا ...

ذكر اشم وهو سرا روي بنا را فرا گرفته و بر آرامشم مي افزود ، اينجا پر از رمز و راز است ، پر از نشانه هاي آشكار و پنهان ... روحم به طغيان افتاد ، وجودم لرزيد و در افق بنا روزني مثل باغ كودكي به رويم گشوده شد ...
باغ كودكي ام همچو اين آتشكده ويران پر از رمز و راز بود . وقتي در به درون باز مي شد دالاني طويل ترا به چهار سوي خانه هدايت مي كرد ، يك سو به مطبخ ، يكي به راه پله و بام ، سويي به اتاق ها و راهي به معبد كوچك خانه مي رسيد . امان از اين چهار كه پايه و اساس زادگاهم ( يزد ) بر مبناي آن بنا شده است ،درون كنجكاوم هميشه مي پرسد : به راستي چرا چهار ؟
چهار هميشه در معماري قدسي حضور داشته ، هر چند گاهي نيز به عمد ناديده اش گرفته اند و هفت ، دوازده ، بيست و چهار و چهل جايگزينش شدند . در حساب ابجد حرف "د" همان چهار معنا مي دهد و گاهي ديده ام بناهاي عظيمي كه چون دو دال معكوس ، چهار پره اي را تشكيل داده و سحر عجيبي دارند ...
چهار و اشارات آن را پاياني نيست ، مثل چهار واجب الوجود (همان عناصر اربعه) كه ايرانيان به آن آخشيج مي گفتند و اشاره اي بود بر آب ، باد ، خاك ، آتش . اسدي طوسي مي گويد :
چهار اژدها آن كه كردي تو ياد همين آتش و خاك و آب است و باد

آخشيج ها رمزي بر پيوند ميان اجزاي هستي است ، نشان از اتحاد و ازدواج دارد ، در اسطوره هاي ايراني مهر خداي دشت هاي فراخ بر ارابه اي سوار است كه چهار اسب سفيد آن را پيش مي برند و اين چهار اسب همان چهار عنصر يا آخشيج مي باشند يا آناهيتا الهه آبها بر ارابه اي چهار اسب مي نشيند كه نمادي از باد ، باران ، تگرگ و برف است . آري در چرخه گيتي هر پديده را يكي از اين چهار عنصر موكل است . مثل همين آدميزاد ، كه غلبه يكي از عناصر نسبت به عناصر ديگر بر شخصيت و رفتار او تاثير بسيار دارد .
معلم نقاشي ما ، عنصر غالبش آب بود ، زلال و روان مي نمود و حركت داشت ، امواج وجودش تو را فرا مي گرفت و با خود مي برد و در او غرق مي شدي .خدا مي داند در اعماق او چه گنج ها كه پنهان نبود ...
معلم رياضي اما طبعي آتشين داشت ، صورت مسئله را كه گم مي كردي با چوب انار خيس چنان به جانت مي افتاد كه شرحش دردناك است ...
معلم تاريخ كه عنصر غالبش خاك بود هميشه بوي كاه گل مي داد ، بوي مهر نماز . من با او سفرها رفته ام ، جهان را طي كرده ام و همو مرا پشت دروازه هاي تاريخ رها كرد تا راه خويش را بيابم و من ، هنوز در سفرم ...
نمي دانم كجاست ؟ و چه مي كند اما هر كجا مي زيد به قول خاقاني :
خاكش ز چهارم آسمان به ذاتش ز مسيح جاودانه به
معلم ورزش عنصرش باد بود ، كباده كه مي گرفت ما را به وجد مي آورد ، حالا بعد از آن همه سال با خود مي انديشم كه چقدر به آرش كمانگير شبيه بود ، همو كه تيري رها كرد و خداي باد آن را بر هدف نشاند .
در معماري چار طاقي كه خاصه ايرانيان بود اين وحدت عناصر به خوبي آشكار است ، محيط مربع و چهار گوش ، نماد خاك ، پاكن يا حوض ، نمادي از آب ، گنبد بلند و دوار نمادي از هوا ( باد ) و آتشدان هاي كوچك و شمعدان هاي پيرامون ، به احترام عنصر آتش قرار گرفته است .گاهي زمين ، غلات ، نقره و طلا ، نماينده همان عناصر به شمار مي رفتند . كيمياگران ذات غالب بر آدمي را در يكي از اين عناصر مي پنداشتند و سر آمد آدميان كسي بود كه ذاتي از طلا داشت ، نظير بسياري از عرفا كه مس وجود را طلا كردند ...

مساجد كهن يزد كه همه در روزگاري دور مهرابه يا آتشكده هاي بزرگي بودند چهار دالان بلند و عبوري داشتند ، هر در به در رو برو باز مي شد و مقابل هر دو در ، يك شبستان پيدا بود ، و نورگيرهايي كه چليپاي مهري را بر زمين نقش مي كرد تو را در ميان رمز و راز و نماد و نشانه هاي اساطيري گم مي كرد ، من كه هرگز خويش را در اين شور باز نيافتم ، شما را نمي دانم ...
حال كه از چليپاي مهري گفتم ، بدانيد كه هزاران سال نماد آشناي آرياها بود ، معاني مختلفي را در خود داشت ، چليپاي مهري با خورشيد در ارتباط بود و تغيير و حركت در چرخه هستي را ياد آور مي شد .
گويايي و تاثير عميق اين نماد بر زندگي و احوال مردمان كهن باعث شد تا در اسلام ريشه دوانده و به جايگاه ارزشمندي دست يابد . در بالادست گنبدها و گلدسته ها ، محرابه ها و شبستان هاي وسيع خود نمايي مي كند و خبر از غلبه نور بر تاريكي و ظلمت مي دهد .

چليپاي مهري مسجد جامع يزد
چهار در معماري خانقاه و فراموش خانه هاي كوير كاركرد بسيار داشت ، و جالب آنكه واژه تصوف نيز چهار حرف است و هر حرف به صفاتي تعبير مي شود : " ت " توبه و تقوي ، " صاد " صبر و صدق و صفا ، " واو " ، ورد و وفا ، " ف " فنا و فقر . اين چهار حرف بر چهار سير و سلوك يعني اسفار ( سفرهاي ) اربعه ي الي الله ، بالله ، في الله و مع الله ، دلالت دارد .
در آتشكده فيروز آباد ميان ايوان بلند و گنبد عميق پاهايم سست شد و در عظمت اين بنا گم شدم . در اينجا آرام گرفته و سبكبارم ، صداي مرغان مهاجر كه در روزنه هاي ديوار بهار را انتظار مي كشند ، پر از اضطراب و نگراني از حضور بيگانه من است ، اما چه كنم ، پاي رفتنم نيست ، گويي طلسم گشته ام ...
اي آنكه نتيجه چهار و هفتي وز هفت و چهار دايم اندر تفتي
مي خور كه هزار بار بيشت گفتم باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي
خيام


چليپاي مهري و اسلامي مسجد جامع يزد