تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - آب حیات

 

این سخن مولانا مرا شوریده کرد : 

يا رب ! آوازه حيات تو به گوش جانها رسيد . جانها تشنه آب حيات ، در بيابان دراز روان شدند ، ناگاه اين جهان پيش آمد ، همه در افتادند در وي . آب شناسان بانگ مي زدند كه اگر چه به آب حيات ماند ، اما آب حيات نيست ، آب در پيش است ، از اين در گذريد .

آب حيات ، آن باشد كه هر كه خورد از آن هرگز نميرد ، و هر شاخ درخت كه از آن سبز شد ، هرگز زرد و پوسيده نشود و هر گل كه از آن آب حيات خندان شد ، هرگز آن گل نريزد . اما اين آب حيات نيست ، آب ممات است . هر كه از اين آب فاني بيش خورد ، از همه زودتر مي ميرد ، نمي بيني كه ملوك و پادشاهان از بندگان كم عمرترند ؟

و هر شاخ درخت كه از اين آب بيش كشيد ، او زودتر زرد شود . اينك گل را نگر كه از اين آب سيراب تر و خندان تر شد ، از همه عروسان باغ لاجرم او زودتر ريزد .

نادر كسي بود كه اين بانگ و نصيحت در گوش او رفت و اين سياه آبه را به ناكسان بگذاشت .

خداوندا ! پادشاها ! ما را از آن نادر كسان گردان و از اين سياه آبه شورابه خلاصي ده ، تا همچون ديگران شكم و رو آماسيده ، بر سر اين چشمه نميريم و از طلب آب حيات محروم نمانيم ...

مجالس سبعه / رومي

 

+   حسن نقاشي   |