تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - سیب ترش

 

 

بوي سيب ترش ، سیب نارس ، مرا هوايي مي كند . از دلمشغولی های کودکی ام ، رفتن به باغچه این و آن و چیدن سیب های ترش بود . گمانم در آن سال ها باغی نبود که از شر من ایمن باشد .

حوالي اسفند حياط خانه پدري پر از شكوفه هاي درخت سيبي بود كه هرگز به بار نمي نشست. زیرا درخت مي دانست باد فروردين يزد بي رحم تر از آنست كه شكوفه اي را به كمال رساند . اما به سنت هميشه اش باز شكوفه می داد ، و من در انتظار به بار نشستن یک سیب ، روزها را شماره می کردم .

وقتی از کنار باغ ننه دولت عبور مي كردي ، از عطر سيب ترش چنان سر مست مي شدی كه از رفتن در مي ماندي. بارها و بارها در راه مدرسه باز مانده و سیب های ترش را بو کشیدم ، از این رو معلم حساب و هندسه مرا سیب نارس نامید ، تا جایی که سئوال های درسی و مسئله های حساب و هندسه را با یک سیب و ده سیب طرح می کرد . اما نمی دانم از چه هرگز جدول ضرب را نیاموختم و سئوال تکراری او را که هشت ضرب بر پنج می شود چهل را در نیافتم . هیچگاه به قانون ضرب علاقه نداشتم و اعداد را جز در جمع و تفریق نمی پذیرفتم ، از این رو جمع هشت و پنج و تولد سیزده برایم منطق بداشت ...

آری ، گويي اين عطر درخت زندگي بود كه به مشام می رسید . جاي گيل گمش ، انكيدو ، آداپا و تمام قهرماناني كه عمر خويش را صرف يافتن درخت زندگي نمودند خالي ...

شب هاي يزد ، به ستاره باران آسمانش شهره بود اما وقتي نسيم خنك از روستاهاي دور به ما مي رسيد عطرهاي عجیبی با خود مي آورد ، سرگرمی ما بر فراز بام كاهگلي اين بود تا عطرهاي آشنا را در ميان آنهمه بوی عجیب دريابيم ، من بوي انار ، نان ، جوانه گندم و بوي سيب ترش را خوب مي فهميدم و رد آنرا در شمالي ترين نقطه آسمان مي جستم ، در آن دوران خيال كودكانه ، مرا به سمت و سوي افلاك مي برد ، به خیالم باغي در دل سياه شب بود ، همان كه گوهر مي گفت: بهشت ...

حالا ديگر بزرگ شده ام ، بي هيچ شباهتي بدان که مي خواستم باشم و بشوم ، در تهران بويي به مشام نمي آيد مگر بوي دود يا نم خانه ها كه خبر از خرابي پي ها دارد ...

در اين حال زني از برم گذشت و لحظه اي در من نگریست ، من نيز به او خيره شدم ، بوي آشنايي داشت ، بوي سيب ، سيب پشت حياط مدرسه كه به بهانه آب خوردن سراغش مي رفتم ، اين زن با گذشته ام چه پيوندي داشت ؟

آنسوي خيابان پاهایم از رفتن باز مي ماند ، به زن فکر می کنم ، حسی مي گويد باز گرد ، دو دلم ...

دوان دوان خود را به سوی دیگر خیابان و به زن مي رسانم ، در پشت اين چين و چروك ها كسي پنهان است ، كسي كه من تشنه ديدارش بودم تا به او بگويم ، هشت ضرب بر پنج مي شود چهل ...

بي اختيار دست بالا مي برم : اجازه  

غنچه خنده بر لبانش مي نشيند : تويي سيب نارس ؟ باور نمي كنم ...

-  اجازه ماييم ، خود خودمان ، دیگر سيب نارس نيستم .... گنديده ام ...

مي خنديم ، چنان كه قهقه ما خيابان را بر مي دارد ، عابران به ما مي نگرند و مي گذرند ...

-  آخر فهميدي هشت ضرب بر پنج چند مي شه ؟

- اجازه ، 13

باز مي خنديم و رهگذران ما را مي نگرند ، میدان ونک پر از عطر سیب ترش می شود ...

+   حسن نقاشي   |