
امروز در روستای چم و در کوچه ای منتهی به آتشگاه قدم می زدم ، انارهای چم چه زود بالغ شده اند ، گویی ره صد ساله را یک شبه پیموده اند ...
یکی را چیدم ، شیرین و آب چکان بود ، جای دوستان خالی ، همچون میستای دیونیزوسی که در مستی سر از پا نمی شناسد ، شهد قرمز انار از سرارویم جاری بود ، در این حال باغبانی از برم گذشت ، به او سلام کرده ، خدا قوت گفتم .
با مهربانی گفت : امسال سال پر رونقی ست ، اگر رهگذرانی چون تو بگذارند ...
خندید ...
خندیدم ...